زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳

سالی که گذشت در آغوش گرم مادر غم ها را فراموش کردم. بازوان خسته اش را دور گردنم حلقه زد و خستگی سالها رنج را از تنم زدود. نوازش دستان نرم و سفید ، اما چروک خورده اش آرم بخش روح و روانم شد.

در سالی که گذشت یک هفته در آغوش گرم مادر لم دادم ، خوابیدم ، بیدار شدم ، همراه با او لالائی هایش را زمزمه کردم.

سالی که گذشت یک هفته داشت و آن یک هفته آغوش گرم مادر بود.

هرگز نمیر مادر. 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢

اولین پست سال نو را با شیرینی شروع می کنم.
در ولایت ما به این شکلات کانفئت می گویند. شیرین همچون خاطرات خوش وجود پدر ( که او نیز همچون خواب شیرین به رویاهایم پیوسته ) خوش طعم همچون آغوش گرم مادر و دلچسب همچون مهر برادر است.
زندگی به کامتان شیرین باد.

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱

آن قدیمها به ماه اسفند « بایرام آیی » می گفتیم. زیرا در این ماه تلاش و تکاپوی والدینمان شروع می شد. خرید عیدی برای عمه خانم ها و نوعروسها ، خانه تکانی ، پختن و خریدن شیرینی و قورابیه و آجیل چهارشنبه سوری و سبز کردن گندم و ترتیزک. ما بچه محصل ها هم دغدغه مخصوص خود را داشتیم. از بقال سر کوچه کارت پستال های قشنگی می خریدیم و دنبال دوبیتی های مناسب نوروز و عید می گشتیم که پشت کارت پستال ها بنویسیم.

مادرها خانه تکانی می کردند و پدر و برادرها هم کمک دست آنها بودند. شستن پنجره هائی که دست مادر به آنها نمی رسید به عهده برادر و پدر بود. خوشحال بودیم که جمعه آخر اسفند بخاری ها را برمی داریم و از بوی نفت خلاص می شویم. مادرم می گفت:« بنی آدم موجودی ناسپاس است. همین بخاری که از بوی نفتش گله دارید ، سه ماه تمام ما را از سرمای سخت زمستان حفظ کرده است. کسی نیست بگوید خورشید خانم که حالا درآمدی توی برف و یخ کجا بودی؟»

خلاصه که جمعه آخر اسفند بخاری نفتی برداشته می شد. مادر روی فرش پتوی کهنه و روزنامه پهن می کرد تا دود لوله بخاری فرش را سیاه نکند. پدر و برادر به هنگام تمیزکردن بخاری و لوله ، حسابی سیاه و دودی می شدند. بوی نفت که جای خود داشت.  

اما کار من و آبجی هیچ دوست داشتنی نبود. ما دو تا ، سطلی برداشته و با آب گرم نیمه پرش می کردیم و پودر رختشوئی اضافه کرده با دستمال دیوارهای روغنی اتاق ها را می شستیم و با حوله خشک می کردیم. الحق والانصاف دیوارهای روغنی بعد از اتمام کارمان برق می زد. آخر از طفلکی ها در طول سال تحصیلی به جای  تخته سیاه و تابلوی اعلانات استفاده می کردیم. هرچند که مادرمان ماهی یک بار شاید هم به فاصله کم ما را

مجبور به شستن می کرد.

شستن پرده ها و ملافه ها کار ترلان بود که مادر نیز کمکش می کرد. او برای روز آخر کاری باقی نمی گذاشت. روز آخر مخصوص چیدن سفره هفت سین بود. دلمه برگ مو هم روی اجاق به حال و هوای خودش آرام می جوشید و بوی خوش و اشتها آورش دل و جان را نوازش می کرد و همراه ما با بو و طعم لذت بخشش ، به میهمانان نوروزی خوش آمد می گفت.

روزهای خوش نوروزی یادش به خیر. 

دلمه برگ موی مادر یادش به خیر.

اسکناس های لای قرآن پدر یادش به خیر.

تخم مرغ آب پز و رنگی مادربزرگ یادش به خیر.

قلک های پر از پول عیدی که از بزرگترها گرفته و جمع می کردیم ، یادش به خیر.

مشق های ناتمام شب عید ، یادش به خیر.

خلاصه که آن قدیمها یادش به خیر.

*

در سال جدید دلتان خوش ، لبتان خندان ، جانتان سالم و زندگی تان پر از صلح و صفا و آرامش باد.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠

سنبل خانم پارسالی ما گل داده و عطرش فضای خانه را پر کرده.

نویسنده: شهربانو - جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠

دهه هشتادی که گذشت ، پر از نشیب و فراز و اضطراب و رنج و شادی بود. سال اولش سخت گذشت. سال دوم و سوم اش پر از آشفتگی و اضطراب و تردید بود. سال سوم اش آرامش قبل از طوفان بود. سال چهارمش طوفانی بود. میان گریه خندیدم. راست ایستادم و به خود اجازه شکستن ندادم و نشکستم . اگر چه طوفان سهمگین بود. آموختم که در مقابل طوفان ایستادن ، حتی ایستاده مردن بهتر از شکستن است. با نشکستن بودنم را ثابت کردم. ثابت کردم کسی که وجود دارد « هیچ » به حساب آوردن اش غیر ممکن است. نادیده گرفتن اش خطائی بزرگ است. سال پنجم اش رسیدن به ساحل آرامش بود. قلمی که در صندوقخانه مخفی شده بود و هر از گاهی بیرون می آمد و لرزان می نوشت و نوشته هایش را با خودش به صندقخانه می برد و آن گوشه ها پنهان می کرد ، از قفس صندوقخانه بیرون پرید و در دستان تازه نیرو گرفته ، جانی تازه یافت. دوستانی که تشویقم کردند و زندگی ام رنگی دیگر گرفت. اولین بار وبلاک نویسی را در پرشین بلاک شروع کردم و از طریق دنیای اینترنت با دوستان عزیزی آشنا شدم که برایم خیلی ارزش دارند. سال ششم اش سیاه مشق هایم چاپ شد و سال هفتم اش داغ برادر جوان تر از خود دیدم که نوبت را رعایت نکرد و با عجله رفت و همه را در ماتم مرگ ناگهانی اش شوکه کرد و سال نهم اش پدرم را ، جان و دلم را ، از دست دادم. اینگونه عزیزانی رفتند و عزیزانی دیگر به جمع مان پیوستند. صورتمان را اشک خیس کرد. هم اشک غم هم اشک شادی. هم بایاتی جانگداز در غم از دست دادن عزیزترین های زندگیمان خواندیم و هم در شادی عزیزانی که به جمع مان اضافه شدند ، نازلاما و یاللی خواندیم.
در این دهه بلاهای انسانی و غیر انسانی و طبیعی دست در دست هم دادند و دل ها را خون کردند. خانه ها را ویران کردند.
داشتم دعا می کردم ، آرزو می کردم ، از خدا می خواستم که خرگوش امسال برایمان آرامش و صلح و صفا همراه بیاورد، که گل صنم گفت : « سالی که نکوست از بهارش پیداست.»
گفتم :« آی دیلیوی ائششک آریسی ساشسین / ای که زبانت را زنبور سرخ نیش بزند.»
اشاره ای به تلویزیون کرد و گفت :« والله به خدا تقصیر من نیست . طفلک مردم ژاپن را نگاه کن . قذافی را نگاه کن. »
حالم خراب شد اما ناامید شیطان است। دعا می کنم آرزو می کنم که این سال نودی که شروع شده صلح و آرامش بر جهان و بر دل همگان به ارمغان بیاورد. یا آورده باشد؟ الهی آمین.

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩

سال نو بر همه عزیزان مبارک. در سال نو برای جهان صلح و آرامش آرزو می کنم. امیدوارم جهان از شر مصیبت های زمینی و آسمانی و انسانی در امان بماند.
برای عزیزانی که سال گذشته همین روزها در قید حیات بودند و سفره هفت سین دل و جانمان را با وجودشان روشن کرده بودند و اکنون میان ما نیستند ، روحی شاد و آرام آرزو می کنم. یقین که در آرامش اند و از دغدغه دنیای فانی آسوده. اما جای شان در روح و جانمان خالی است.
*
بایرامیز مبارک اولسون. گلن گونلریز خئیر اولسون.
آللاه 1390 مینجی ایلده ، هامیلاری ،عاغیلا گلن عاغیلا گلمیین قضووقدردن حفظ ائیله سین.
ایللر بویو گؤزل - گؤزل بایراملار گؤره سیز

ماهی های قرمز و دوست داشتنی من

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩

 

امروز چهارشنبه سوری است . همیشه در این روزهای عزیز یاد و خاطره عزیزان از دست رفته در دل زنده می شود. سال گذشته همین روز بود که چشم و دلم با دیدن بسته پستی که پدرم ارسال کرده بود ، روشن شد. آجیل چهارشنبه سوری ( چارشنبه یئمیشی ) و آینه و شانه نو مهمترین هدیه پدرم از راه دور بود. این سه هدیه که بزرگترهایمان هرگز فراموشش نمی کردند. تا زمانی که دائی بزرگ و آقا جمشیدمان بودند هر سال دو تا آینه و دو تا شانه نو داشتیم . دل کوچکمان چقدر شاد بود از دیدن این دو هدیه کوچولوی زیبا. راستی که قدیمی ها بلد بودند چگونه بچه ها را با دانه ای تخم مرغ رنگی ، آینه ای کوچک و شانه ای پلاستیکی و قرمز خوشحال کنند.

یادش به خیر ، پدر برای چهارشنبه سوری مان آجیل می خرید. نخود ، کشمش ، گردو ، فندق ، بادام ، مراغا باسدیغی ، سوجوق ، میانپور، انجیر خشک ، تخمه ژایونی و نخم آفتابگردان. ناهار مختصری می خوردیم و شکم را برای پر کردن در شب ، آماده می کردیم. مادرم برنج رشتی را خیس می کرد. مرغ را می پخت و آماده می کرد. عصر هنگام داداش کوچکه و داداش بزرگه هیزم های کوچک را می آوردند و در حیاط روی هم می انباشتند. سه چهار کاشی حیاطمان همیشه سیاه بود. مادر با سلیقه ام کاری به این سیاهی نداشت. این سیاهی مربوط به اتش چهارشنبه سوری بود و غیرطبیعی به نظر نمی رسید. تا روشن شدن و الو زدن آتش مادرم برنج را آبکش می کرد. نان لواش را زیر قابلمه پهن می کرد و برنج آبکش شده را رویش می ریخت و بعد مرغ را روی پلو می گذاشت و زرشک و کشمش به اندازه کافی رویش می پاشید و دم کش را می گذاشت تا دم بکشد. آن وقت همگی به حیاط می رفتیم و از روی آتش می پریدیم. سر و صدا زا هر خانه ای بلند بود . شادی و هلهله به مدت نیم ساعتی از هر خانه ای بلند می شد و بعد پدرها به پسرها یاد می دادند که چگونه آتش را خاموش کنند. کسی در اثر آتش سوزی و ترقه بازی صدمه نمی دید. چون روشن کردن آتش و پریدن از روی آتش زیر نظر بزرگترها انجام می شد . پدر و مادر مواظب بودند.

تا خواندن نماز بزرگترها ، دل توی دلمان نمی ماند. شب همه دور هم جمع می شدیم و شام می خوردیم. بوی پلوی رشتی خوشمزه خوشمزه خوشمزه ، از هر خانه ای بلند می شد. بعد از شام و خوردن چای ، بساط آجیل پهن می شد. مادرم لیوانش را می آورد و در بشقاب هر کدام از ما ، گردو ، فندق ، بادام ، کشمش ، انجیر خشک و تخمه ژایونی و آفتابگردان، می ریخت. بعد به هر کدام از ما سهم مراغا باسدیغی ، سوجوق ، میانپور می داد. فکر کنم اینها گران و یا بیش از حد شیرین بودند و نمی شد زیاد خورد. او نخود را با اکراه بین ما تقسیم می کرد. چون دوست نداشتیم بخوریمش. داداش کوچکه می گفت :« نییه نه گونه قالمیشام سوجوق دوران یئرده نخود یئیه م / مگر به چه روزی افتاده ام ، جائی که سوجوق است نخود بخورم.) اما به هر حال هر کسی سهم نخود خود را می گرفت. چون با نخود بازی می کردیم. به همدیگر پرتاب می کردیم. داد پدر درمی آمد که در این روز عزیز می خواهید چشم و چال همدیگر را کور کنید. هر کس سهم نخودش را نمی خواهد با تخمه من عوض کند.

آخ جون ،نخود می دادیم و تخمه می گرفتیم. از سهم آجیل چهارشنبه سوری ، عزیزدردانه ها را ( مراغا باسدیغی ، سوجوق ، میانپور) می خوردیم و برای کشمش و گردو و بقیه تنقلات در شکم مبارکمان جائی نمی ماند. بقیه را داخل نایلون پلاستیکی می ریختیم و داخل کیف مدرسه مان می گذاشتیم تا روز بعد به مدرسه ببریم.

یاد و خاطره آن روزها به خیر. یاد روزهای خوش همراه پدر به خیر. یاد پریدن از روی آتش همراه با داداش کوچکه به خیر.

چهارشنبه سوری تان به خیر و خوشی.

*

سوجوق چهارشنبه سوری ما شیرین و بسیارخوشمزه است و با سوسیس ترکیه ای که آن هم سوجوق نام دارد خیلی تفاوت دارد.

میانپور میوه خشکی است که داخلش را خالی کرده و با شکر یا پودر شکر پر می کنند.

مراغا باسدیغی ( باسلوق ) شیرینی خوشمزه ای است که با نشاسته و گلاب و روغن و شکر پخته می شود.

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩

آن قدیمها سیزده بدر برای خودش عالمی داشت. پدرم و آقاجمشیدمان دوتائی برای سیزده بدر برنامه ریزی می کردند. صبح روز سیزده بدر فامیل دور هم جمع می شد. خانمها در آشپزخانه همراه با گپ و گفتگو و بگو و بخند پلو را آماده می کردند . پلوی خوشمزه و خوش عطر و طعم وطنی که به آن پلوی رشتی می گفتیم. ما دختربچه ها و پسربچه های قد و نیم قد همبازی های خود را داشتیم و آقایان هم بساط کباب را پهن می کردند. منقل و هیزم و آتش و سیخ و گوشت و گوجه فرنگی و فلفل سبز وسینی بزرگ مسی پر از نان لواش مخصوص کباب . کباب که آماده می شد ، سفره را پهن و پلو را داخل دیس بزرگ مسی ریخته وسط سفره می آوردند. آقا جمشیدمان جلوی چشم همه دستهایش را دوباره با آب و صابون می شست و با صدای بلند می گفت :« ای جماعت حاضر ببینید دستهایم تمیز است.» الحق والانصاف آدم باسلیقه و تمیزی بود. آنگاه یک کاسه کره را داخل سینی پلو می ریخت و با دستهای بزرگش قاطی می کرد و سپس به جای کف گیر با کف دستهایش پلو توی بشقابها می ریخت و سهم کباب هر کسی را هم روی پلو می گذاشت و می داد. آخر سر هم نانهائی را که کبابها را داخلشان گذاشته تکه تکه می کرد و به هر کسی تکه ای می داد . این تکه نانها خوشمزه تر از خود کباب بود. همه راضی بودیم و از خوردن چلوکباب سیزده بدر لذت می بردیم. تنها خاله تامارا اعتراض می کرد و می گفت :« با دستهای گنده ات داری پلوی داخل دیس را زیر و رو می کنی که چه بشود ؟ اگر ما دلمان کره بخواهد خودمان می ریزیم . پلو را خرابش کردی دستهایت را با پلو شستی .من نمی خورم.» آقاجمشیدمان هم قاه قاه می خندید و می گفت :« تو برو شکر کن که من دستهایم را جلوی چشم همه با آب و صابون شستم. حالا می دانی چلوکبابی ها همین چلوکباب را چطوری آماده می کنند ؟» خاله تامارا ادامه حرفهای آقاجمشیدمان را می دانست . همه مان بارها از او به زبان طنز شنیده بودیم .جواب می داد :« خودم می دانم لازم نیست شما تعریف کنید.» آنگاه فوری سهم خودش را بر می داشت و شروع به خوردن می کرد. بعد از چلوکباب نوبت به دوغ می رسید. دوغی که در خانه با ماست و جوش شیرین و آب و نمک درست می شد.

جشن سیزده بدر تا عصر ادامه داشت و عصر هر کسی به خانه خودش می رفت و ما بچه مدرسه ای ها تازه یادمان می افتاد که مشق شب عیدمان مانده است. عادت ما بچه محصل ها این بود که قبل از عید دفتر مشق می خریدیم و قبل از شروع تعطیلات عید، مشق شب عید را شروع می کردیم. مشق فارسی از اول کتاب تا آنجائی که درس خوانده ایم. مشق حساب ، پاکنویس مسائل و تمرینات کتاب از اول تا آنجائی که خوانده ایم . انشا تعطیلات عید را چگونه گذرانده اید؟ پاکنویس دیکته در یک دفتر جداگانه. تازه کلاس هفتم انگلیسی هم به این مشق ها اضافه می شد. معلوم است که چنین مشق هائی تمام شدنی نیستند. عصر سیزده بدراز ترس خط کش خانم معلم و تنبل کشیدن سر صف خانم ناظم ، تا پاسی از شب مشق می نوشتیم. روز بعد خانم معلم به کمک مبصر مشق هایمان را قلم می زد. من و مهناز و مهزناز چهاردهم فروردین را چهارده بدر می نامیدیم. عصر که به خانه برمی گشتیم خوشحال بودیم که چهارده بدر شد و مشق هایمان خط خورد و خانم معلم متوجه نواقص تکالیفمان نشد. شاید هم متوجه شد و به روی خودش نیاورد. خودم که معلم شدم طبق عادت همیشگی مشق شب عید دادم . فارسی از اول کتاب تا آنجائی که خوانده ایم. حساب پاکنویس مسائل و تمرینات ، پاکنویس دیکته. هرسال عصر سیزده بدر یاد دوران مدرسه ام می افتادم و دلم به حال شاگردانم می سوخت که مجبورند بنشینند و مشق بنویسند تا چهارده بدر دعوایشان نکنم.

اکنون بچه ها با خیال راحت از سیزده روز تعطیل عید نوروز لذت می برند.

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

 

چقدر زیباست گل نوروزی که به موسم بهار و شکوفائی گوش به برف و یخ و سرما و باد نمی دهد و از دل سنگ و خاک راهی برای خود باز می کند. مثل آدمهائی که ناامید نمی شوند و تلاش می کنند.

روز خوشی بود امروز. خورشید از یک طرف نورافشانی می کرد. گرمای خورشید همراه با باد ملایم دلنواز بود. راستی که زندگی با لحظات خوش و ناخوش اش زیباست. همین زندگی گاهی در لبخند شیرین پسرکت خلاصه می شود. زمانی مزه آغوش گرم دخترکت شیرین تر از عسل می شود. لحظه ای که چشمت به بلائی کریه منظر و نفرت انگیز می افتد ، سپاسگزار خدا می شوی بابت رفع بلا.

*

روزم را که با غزلی از حافظ شروع کردم و سال نو را به فال نیک گرفتم.

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان برفروخت باد بهار

که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

بگوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش

که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع

به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد

ز فکر مرغ ندانم که سوسن آزاد

چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد

چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس

سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

بگویمت سخنی خوش بیا و باده بنوش

که زاهد از بر ما رفت و می فروش آمد

ز خانقاه به میخانه می رود حافظ

مگر ز مستی زهد و ریا به هوش آمد

*

می گویند سر سفره هقت سین و لحظه تحویل سال نو از خدا هر چه بخواهی می دهد. دعاهایت مستجاب می شود و من بارها امتحان کردم. لحظه تحویل در سکوت و آرامش با خدا حرف زدم و خیلی وقتها احساس کردم که صدایم را می شنود. لحظه تحویل امسال و سر سفره هفت سین طبق عادت همیشگی ام دعا خواهم کرد . برای مردم وطنم ، برای مردم دنیا ، برای همه و همه صلح و صفا و آرامش آرزو خواهم کرد . در آخر برای آرامش روحی ارواح بیمار و مردم آزار دعا و شفای عاجل آرزو خواهم کرد.

*

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

همراه گل صنم از مغازه ماهی فروشی بیرون می آمدیم که پسربچه پنج شش ساله ای توجه مان را جلب کرد. دست راست پسرک در دست مادرش و در دست چپ اش دو ماهی قرمز داخل نایلون پلاستیکی بود و مادر و پسر داشتند به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتند. از قضای روزگار هم مسیر بودیم و منتظر اتوبوس شدیم. پسر بچه رو به مادرش کرد و پرسید :« نمیشه ماهی ها را به خانه خودمان ببریم و خودمان نگاه داریم ؟»

مادرش جواب داد :« نه عزیزم ما ظرف مخصوص ماهی نداریم. اما خانه عمه ات برکه است و ماهی ها آنجا راحت خواهند بود.»

پسر بچه یک کمی سکوت کرد و باز به حرف آمد و گفت :« نمیشه کاغذ کادوی شکلات را باز کنی و یکی بخوریم؟»

مادر باز جواب داد: « نه عزیزم این شکلات را برای عمه ات می بریم. آنجا باز می کند ما هم می خوریم. خودش هم کیک پخته است باید صبر کنی خانه شان که رسیدیم کیک هم خواهی خورد.»

بچه باز آرام شد. اما گوئی ته دلش آرام نبود . رو به من کرد و گفت :« شما هم ماهی دارید؟»

گفتم :« بله»

گفت : « ما ماهی نداریم اما من دوستشان دارم. عمه من خانه خریده و وسط باغچه شان برکه درست کرده است ما هم برایشان ماهی و شکلات هدیه خریدیم.»

گل صنم صدایش درآمد و گفت :« وا! خدا مرگم بده خواهر شوهرش خانه خریده و دارند براش ماهی قرمز و شکلات هدیه می برند. یعنی همین؟»

گفتم :« فکر کنم فقط همین اینها در مورد کادو زیاد سخت نمی گیرند هر چی دارند می برند و خیلی هم راحت و خوشحال هستند.»

گوئی جواب من گل صنم را قانع نکرد و رو به مادر کرد و گفت :« ببخشید که کنجکاوی می کنم ، شما برای خواهر شوهرتان ماهی قرمز و شکلات هدیه می برید؟»

زن لبخندی زد و گفت :« ماهی قرمز را برای برکه شان خریدیم . این شکلات را هم بچه هایش دوست دارند. اما برای خودش یک پلوپز خریدم . چند وقت پیش آلدی آورده بود. قیمتش مناسب است و خواهرشوهرم هم خوشش می آید.»

گل صنم گفت :« به حق چیزهای ندیده و نشنیده .اگر من برای خواهرشوهرم از آلدی پلوپز بگیرم و ببرم یک گلایه ای می کند که نگو و نپرس . اول به مادرجانش خبر می دهد که عروس بی لیاقتت خودش لیاقت ندارد و لیاقت و شخصیت مرا هم در نظر نگرفته و برایم هدیه ارزان قیمت خریده و پیش شوهرجانم تحقیرم کرده و مادرجان هم به شوهرجانم خبر می دهد و مادر و خواهر دوتائی مغز شوهرجانم را می خورند و من هم چاره ای ندارم جز دست به دعا بردن که خدا به خیر بگذراند.»

گفتم:« سوغاتی برای یادآوری و اظهار مهر و علاقه نسبت به طرف مقابل است. آدم از آنچه که دارد هدیه می کند. از قدیم گفته اند وارین وئرن اوتانماز یوخدان وئرن دلی دیر / کسی که دارد هدیه می کند . کسی که ندارد و هدیه می کند دیوانه است.»

گفت :« عزیز من این حرفها را به مادرشوهر و خواهر شوهر بگو. سال گذشته دو دختر دو خواهرشوهر ازدواج کردند . برای جهیزیه اش مجبور شدیم فریزرو ماشین لباسشوئی بخریم. هرچی اضافه کاری کرده و جمع کرده بودم شوهر از دستم گرفت و تمام شد. آخر سر هم از پسرشان تشکر کردند که هدیه خریده ومن کنار ایستادم . از خدا پنهان نیست از تو چه پنهان که دلم یک کمی سوخت. »

گفتم :« خوب چه اشکالی دارد آدم چند سالی یک بار هدیه می خرد .اینکه از تو تشکر نکردند زیاد به دل نگیر. مادرشوهر و خواهر شوهرند و چه می شود کرد . از جنس خودمان هستند متاسفانه. »

گفت :« خیلی اشکال دارد. من سه تا بچه دارم . سالهاست غربت نشینم. دوست دارم بالاخره به ایران برگردم. سخت کار می کنم و و هرچی پس انداز می کنم صرف خرید هدیه برای مادرشوهر و بچه هایش می شود. بی انصاف همه اش به پسرش می نازد. تو که می دانی شوهرم چند سالی است بی کار است خانه می نشیند و سیگارش را می کشد و قهوه اش را می نوشد و امر و نهی می کند. اگر خودش کار می کرد باز یک چیزی . این همه مدت یک چوب کبریت هم از آنها هدیه ندیده ام. می گویند مادر که به پسرش هدیه نمی دهد. اما بیچاره مادر من هر چی می فرستد یک بهانه ای می تراشند. هم هدیه را برمی گردانند و هم به پیرزن بیچاره توهین می کنند.»

گفتم:« خوب تقصیر مادرت است دیگر. سفارش کن هیچ چیز نفرستد. این که نمی شود . هم پولوم گئتسین هم آبریم؟ / هم پولم از دستم برود هم آبرویم؟ »

قدیمی ها چه خوب گفته اند:

 

دوستوم منی یاد ائله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / دوستم با گردوئی تو خالی یادم کند.

تیکه قارین دویورماز محبت آرتیرار / لقمه شکم را سیر نمی کند بر محبت می افزاید.

هدیه دادن یکی از رسمهای خوب عید است . کاش با انتظارات غیر معقول موجب زحمت اطرافیان نشویم.

*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸

زمستان پربرفی داشتیم. باران برفها را آب کرد و بوی بهار همراه با گلهائی که از دل سنگها سر برآورده اند به مشام رسید. اسفند ماه برایم دوست داشتنی ترین ماه سال است. ماهی که به پیشواز نوروز می رویم. ماه خانه تکانی مخصوص نوروز ، برداشتن بخاریهای نفتی ، پاک شدن هوای اتاق از بوی نفت ، شستن دیوارهای پلاستیکی اتاقها . کفش و لباس نو ، چهارشنبه سوری ، ماهی قرمز شب عید ، تخم مرغ رنگ شده با پوست پیاز ، سمنوی سفره هفت سین ، سیزده روز تعطیلی ، نوشتن مشق های نوروزی قبل از نوروز، خرید عیدی برای عمه خانم ها و مادربزرگها ، قهرها و آشتی ها بر سر عیدی. نوروز با قهر و آشتی هایش لذت خاص خود را دارد.

*

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸

سیزده بدر بود

بچه دبستانی بودم و قرار بود با خانواده خاله بزرگ و دائی بزرگ و بقیه نزدیکان دور هم جمع شویم و برای گذراندن سیزده بدر به دشت و صحرا برویم. ما بچه ها چقدر خوشحال بودیم . می دانستیم که آخرین روز تعطیلات نوروزی خوشی خواهیم داشت ونوشتن انشای « تعطیلات نوروزی را چگونه گذراندید؟ » که موضوع اولین انشای سال نو بود ، برایمان سخت نخواهد بود.
صبح روز سیزده بدر هوا بادی و بارانی شد. پدرم گفت : با این آب و هوا نمی توانیم بیرون برویم. بچه ها سرما می خورند.
مادرم نیز با پدرم هم عقیده بود . دوتائی نظرشان این بود که اگر تا حدود ساعت یازده و اینها هوا آفتابی نشود ، از رفتن به سیزده بدر صرف نظر کنند. خیلی غمگین شدم. دعا می کردم که هوا خوب شود. بعد از صبحانه خاله بزرگ و آقا جمشیدمان که همسایه مان بودند آمدند . آنها هم با پدر و مادرم هم عقیده بودند.. پسرخاله ها دلگیر شدند. بزرگترها به فکر چاره افتادند.آقا جمشید نسبت به بچه ها بسیار سخت گیر بود. اما برای خوشحال کردنشان نیز هرچه از دستش برمی آمد می کرد. خلاصه تصمیم گرفتند که منقل کباب را در حیاط بزرگ خانه ما پا برپا کنند. خاله کوچک و دائی و پسرعمو و پسرعمه را هم خبر و دعوت کردند. قرار بود ناهار فقط کباب باشد اما با دعوت مهمان پیش بینی نشده ، پلو نیز پختند و بساط چلوکبابی برپا شد. بزرگ و کوچک پیر و جوان دور هم جمع شدند. همه هم صحبت داشتند. مادربزرگها و پدربزرگها ، زنها و مردهای هم سن و سال دور هم جمع شدند. اما در این میان دور، دور ما بچه ها بود. پسرخاله ها و برادرها و پسرهای پسرخاله ها و... داشتند با هم بازی می کردند. اما من می دانستم که سیزده بدر به من و مهناز و پری و مریم و سنبل خیلی خوش خواهد گذشت. آن روز، روز ما بود. بعد از ناهار هوا کمی بهتر شد. خورشید از پشت ابرها بیرون آمد. ما می خواستیم قاوالاقاشدی بازی کنیم . حیاط خانه برایمان کوچک به نطر رسید. از مادرهایمان اجازه گرفتیم و دم در خانه بازی کردیم. دختر همسایه هم به ما پیوست. او دختر خوبی بود. چقدر دوست اش داشتم. بازیمان شروع شد. بیشتر وقتها دختر همسایه بازی را می برد. اما این بار من تصمیم گرفته بودم برنده شوم . وقتی او گرگ شد و دنبالم کرد، با تمام قدرت دویدم . آن قدر تند که یک لحظه احساس کردم که اختیار پاهایم را ندارم. تند می دویدم و تیر چراغ برق روبرویم بود و من نمی توانستم ترمز کنم . بالاخره زمین خوردم و پیشانی ام به سختی به لبه تیر چراغ خورد. خون از پیشانی ام فواره زد. دست رو پیشانی ام گذاشتم و با وحشت تمام داد کشیدم که ای داد ، خون ، خون ، خون. گریه کنان و دادکشان ، به خانه دویدم. پشت سر من دختر همسایه و مهناز و پری و سنبل و مریم نیز به حیاط دویدند.بزرگترها هم آمدند. دائی بزرگمان پنبه و مرکورکروم خواست و هر چه کرد خون بند نیامد. تصمیم گرفتند مرا به بیمارستان ببرند. چقدر از بیمارستان می ترسیدم . آنچه که از بیمارستان می دانستم ، آمپول بود و کپسول و قرص بدمزه بود و پرستارهای سفید پوش نه چندان خوش اخلاق. مرا به بیمارستان رساندند. پزشک کشیک که دوست دائی بزرگمان بود. گفت : باید بخیه بزنم.
خیلی ترسیدم . آخر ما زنگهای نقاشی و کاردستی روی پارچه سفید خیاطی مان بخیه دوزی تمرین می کردیم. اگر سوزن که ما در پارچه فرو می بردیم روی پیشانی من نیز فرو می رفت آبکش می شدم که. گریه سردادم و گفتم : نه آقا دکتر تو رو خدا بخیه نزن. دیگه بازی نمی کنم .
دکتر گفت : نترس دخترم . بی حس می کنم و هیچ چیز نمی فمهی. شجاع باش .
در حالی که گریه و التماس می کردم ، گفتم : نه آقا دکتر ، تو رو خدا ، من دوست ندارم شجاع باشم .
اما او کار خودش را انجام داد. پیشانی ام را بخیه زد و پانسمان کرد و به خانه برگشتیم. یک ساعتی به نصیحت بزرگترها گذشت وسپس هر کسی سرگرم گفت و شنود و بگو و بخند شد. مهناز و پری و مریم و سنبل و دخترهمسایه کنارم نشستند و سنبل برایمان قصه گفت. شب مهمانها دیروقت به خانه شان رفتند. صبح قرار بود هر کسی سرکارش و مدرسه اش باشد. با همه اینها باز خوش گذشت.
*
دیروز نیز سیزده بدر بود. هوا صاف و آفتابی بود. با هاله و رقیه و لیلی بیرون رفتیم . کنار رودخانه قدم زدیم. رقیه سبزی اش را آورده بود و داخل آب رودخانه رها کرد و بعد نشست روی چمن ها و شروع به گره زدن سبزه کرد و زیر لب حرفهائی را زمزمه کرد. هاله قاه قاه خندید گفت : ای وای نگاش کن . حتمن می گه سال دگر خونه شوهر بچه بغل.تو که شوهر داری و علاوه بر بچه نوه هم داری!
رقیه جواب داد : نه جانم دارم آرزو می کنم . دعا می کنم . حاجتهایم را می خواهم.
هاله گفت : این دیگه جز آداب سبزه گره زدن نبود.
رقیه جواب داد : دارم آداب رو یک کمی تغییر می دهم . سبزه نشانه سرسبزی و نعمت و برکت است. دارم برای آن آب و خاکی که سالها سال است حسرت دیدارش را دارم ، بهترین ها رو آرزو می کنم. برای آن سرزمین تشنه سیرابی آرزو می کنم. دارم صلح و صفا برای دنیا آرزو می کنم.
او آرزو می کرد و ما آمین می گفتیم

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸

 نوروز که می شد

 

همه دور سفره هفت سین می نشستیم و منتظر تحویل سال نو می شدیم. کتاب قرآن نیز سر سفره هفت سین جای مخصوص خودش را داشت. پدرم چند روز قبل از عید اسکناس های پنجاه یا بیست ریالی نوی نو را از بانک ملی می گرفت و لابه لای صفحات قرآن قرار می داد و بعد از تحویل سال ، به هر کدام از ما یک سکه نوی تا نخورده ، به نام پول تحویل می داد.بعد از تحویل هم همگی به خانه پدربزرگ می رفتیم . بعد از جمع شدن بچه ها و نوه ها ، پدربزگ قرآن کهنه و قدیمی اش را باز می کرد و از لای کتاب ، اسکناسهای بیست یا پنجاه ریالی را درمی آورد و به هریک از بچه ها و نوه هایش یکی می داد. من و مهناز و پری و دلبر و مریم و برادرها و پسرخاله ها و پسرعموها قرآن پدربزرگ را خیلی دوست داشتیم . ما در عالم خودمان مسابقه می دادیم . پولهای تانخورده و نوی تحویل را جمع می کردیم. خانه دائی ها و خاله بزرگ هم همین طور بود. در میان فامیل و اقوام بعضی ها مثل زن پسرعمو و دخترعموی پدرم و ... چادر به سر نمی کردند. اما وقتی برای دید و بازدید به خانه پدربزرگ می آمدند چادر نازک توری به سر می کردند. پدربزرگم خیلی خوش به حالش می شد. به خاطر این که آنها مجبور به دید و بازدید از پدربزرگم نبودند.اصلن می توانستند بدون چادر بیایند. کسی مجبورشان نمی کرد. اما آنها به ریش سفید و مسجد و قرآن پدربزرگ احترام می گذاشتند. آن قدیمها عیسی به دین خود و موسی به دین خود بود و مردم به خوشی در کنار هم با عقاید مختلف زندگی می کردند.
سیزده روز تعطیل ودید و بازدید نوروزی عالمی پراز خاطرات شاد و شیرین داشت. نوروز بهانه ای بود برای دیدار تازه عموها و عمه ها و بچه هایشان. پسر یا دختر فرقی نمی کرد. آخر آدم چطور می تواند از میان فامیل نزدیک یکی را به جرم هم جنس نبودن دوست نداشته باشد یا نامرحرم حسابش کند؟ شبها که از دید و بازدید برمی گشتیم با پسرعموها و دخترعمو ها و بقیه بچه ها دور هم جمع می شدیم و تا دیر وقت اسم شهرت و نقطه نقطه بازی می کردیم . بزرگترها هم تا دیروقت بیدارو سرگرم صحبت و بگو وبخند بودند. به همه از بزرگ و کوچک ، پیر و جوان خوش می گذشت. خستگی و اضطراب و غم دوری و غربت یک ساله ، همگی بقچه شان را برداشته و و از خانه ها می گریختند.
آنگاه سیزده بدر می رسید. جاده سردرود بود و شکوفه های بادام و پیکانها و ژیانهائی که سبزه نوروزی شان از پشت پنجره چشمک می زد. تعطیلات نوروزی به خوبی و خوشی تمام می شد و روز بعد با انرژی فراوان و خاطرات خوش نوروزی و هزار حرف و حکایت راهی مدرسه می شدیم.
چگونه می توان ادعا کرد که رفت و آمدهای فامیلی ممکن است جوانان ما را به انحراف سوق دهد؟ وقتی جوانها همراه با بزرگترهایشان به دیدن عزیزانشان می روند چگونه ممکن است فکر فساد به سرشان بزند ؟ سواد ناقص ام قد نمی دهد.

**

به نقل از دختر همسایه و عمو اروند ، شنبه ۸ فروردین برابر با ۲۸ مارس قراره که ۱۰۰۰ شهر در دنیا تمام لامپهاشون را در بین ساعت ۸.۳۰- ۹.۳۰ شب خاموش کنند ....و در صورت امکان دیگر وسایل برقی مثل کامپیوتر ...

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸

می گویند موش حیوانی متجاوز و مهاجم است که حد و اندازه خود را نمی داند و بی برکتی و گرانی با خود به همراه می آورد. شاید برای همین بود که موش صفت ها حمله کردند و زدند و کشتند و رفتند. خانه هائی ویران و خانواده هائی آواره و بی خانمان شدند. کودکان در رثای پدر و مادر خون گریستند. همه گناهان را به گردن سالی انداختم که اسمش سال موش بود وچشم امید به پایان چنین سالی دوختم. در باره موش و خصوصیاتش ضرب المثلهای فراوانی وجود دارد که هیچ کدام بی مناسبت نیستند.
لانه موش گاهی آنچنان بها پیدا می کند که دیگری برای فرارو پناه گرفتن ، به دنبال لانه این حیوان می گردد و
سیچان دلیکین ساتین آلیر / سوراخ موش را با پرداخت هزینه می خرد.
گاهی جاسوس لقب می گیرد و هنگام گفتگو مواظب هستند که : دوواردا سیچان واردی ، سیچاندا قولاق واردی / دیوار موش دارد و موش گوش دارد.
گاهی به کسی که از گرد راه نرسیده کاری را که برایش هنوز زود است شروع می کند می گویند: سیچان اولمامیش چووال دیبی دلیر / موش نشده گونی را سوراخ می کند.
اما گاو حیوانی کاری و کوشاست. فکرش پیش کار است و بس . در مورد این حیوان نیز ضرب المثل فراوان است. وقتی یکی در مقابل طعن و کنایه و سرزنش ساکت می ایستد و نگاه می کند می گویند : اینک کیمی دوروب باخما / مثل گاو نگاهم نکن. در حالی که بیچاره گاو چاره ای جزساکت ایستادن و نگاه کردند ندارد.
اینکی ساغاللار / گاو را می دوشند. کنایه از کسی است که از او کار می کشند و صدایش هم درنمی آید.
اینک کیمی سود وئرمه ین ، اؤکوز کیمی کؤتان سوره ر/ کسی که مثل گاو ماده شیر ندهد ، مثل گاو نرخیش می برد. گاو ماده در اصطلاح ما ساکت و حرف شنو است و گاو نر عصیانگر. اما در هر صورت هر اهل کار و تلاشند.
اینک سو ایچر سود اولار ، آغزیم دادلانار، ایلان سو ایچر زهر اولار ، جانیمی چالار ، عمرومو آلار/ گاو آب می خورد و شیر می دهد و نوش جانم می شود. مار آب می نوشد و زهر می شود و جانم را نیش می زند و عمرم را می گیرد.
**
آن قدیمها در محله ای آن طرف ترها ، در خانواده ای بچه ای بسیار شلوغ و ناآرامی زندگی می کرد. این بچه در اثر شلوغی و آزار و اذیت به بچه های هم سن و سالش ، از دست بزرگترها زیادی تنبیه می شد. یک روز مادرش با خودش گفت که دیگر این بچه را تنبیه نکند و سعی کند به جای تنبیه و پرخاش از در دوستی درآید. روزی بچه را به سنگک پزی فرستاد تا برای صبحانه نان سنگک بخرد. بچه به سنگک پزی رفت و نان را گرفت و داشت به خانه برمی گشت که دید گربه ای زخمی کنار مسجد افتاده و بچه های دیگر هم دوره اش کرده اند . یکی می گوید بکشیمش تا راحت شود و دیگری می گوید نه خیر جای زخمهایش مرکورکروم بزنیم خوب می شود. تا اینکه نگهبان مسجد از راه می رسد و گربه زخمی را برمی دارد و به بچه ها هم اطمینان می دهد که این گربه گرسنه است و اگر چیزی بخورد حالش خوب می شود و الی آخر.
بچه که داشت به خانه برمی گشت می بیند که ای دل غافل هنگامی که او سرگرم تماشای گربه بود ، بقیه بچه ها از گوشه و کنار سنگک او تکه هائی کنده و خورده اند. می ماند که جواب مادرش را چه بدهد؟ خلاصه به خانه شان می رسد و پشت در اتاق ایستاده و موضوع را تعریف می کند . مادرش می گوید : آنجا ایستادن و وقت تلف کردن ات بیهوده بود. آخر گربه زخمی که تماشا ندارد. حالا کاری است که شده . دیگر تکرار نکن . بیا تو صبحانه بخوریم.
بچه می گوید : آخر اگر توی اتاق بیایم مرا می گیری و می زنی .
مادر می گوید : نه . نمی زنم . بیا تو .
- نه خیر می زنی.
- نه گفتم که نمی زنم.
- می دونم می زنی .
- نه بچه جان گفتم که نمی زنم. بیا تو تا چای شیرینت سرد نشده.
- نه خیر من مطمئنم که می زنی.
از یکی اصرار و از دیگری انکار. آخر سر مادر عصبانی شده و قولی را که به خود داده بود زیر پا گذاشت و لنگه کفش را برداشت و به طرف بچه پرتاب کرد و گفت : حالا که خوردی ، اول گریه کن بعد بیا سر صبحانه که مسلمانا یاخجی لیق یوخدو / به مسلمان خوبی نیومده.
**
یاغیش یاغیب چؤللره / باران بر دشت و دمن باریده
بلبل قونوب گوللره / بلبل بر روی گلها نشسته
بایرام گلیب یار باخیر/ عید شده و یار نگاه می کند
الده قیزیل گوللره / به گلهای سرخی که دستم است

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

 

چهارشنبه سوری است و خود بخود آداب و رسوم نیز به خاطر می آید. شب چهارشنبه سوری ، شب جشن و سرور است . مردم آتش روشن می کنند. بزرگ و کوچک دور هم جمع می شوند و از روی آتش می پرند و شادی می کنند . شب با آجیل چهارشنبه سوری به استقبال نوروزی که دو سه روز دیگر از راه می رسد ، می روند.

در بعضی  شهرها روز چهارشنبه سوری مردم به دیدن خانواده های داغدار و همراه آنها سر مزار عزیز از دست رفته شان می روند. در بعضی از شهرها  رفتن به مزار را در این روز مناسب نمی بینند و سعی می کنند با بردن لباسی به رنگ دیگر خانواده داغدار را تشویق به عوض کردن لباس سیاه و پوشیدن لباس رنگی به میمنت نو شدن سال ، می کنند. این روزهای عزیز بهانه ای است که حال و هوای خانواده های داغدار عوض شود. بهانه ای است که دلهای خسته دوباره سرزنده شود و شادی کم و بیش به خانه ها بازگردد.

آرزو می کنم در سال نو شادی نه میهمان بلکه ماندگار در همه خانه ها شود.

چهارشنبه سوری و نوروز بر همه مبارک

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

بچه که بودیم ، سمنو را سالی یک بار آن هم سر سفره هفت سین می دیدیم ، آن هم به اندازه یک پیاله کوچک مرباخوری. مادرم سفره هفت سین را با دقت تمام می چید. بجز هفت سین ، برنج و نخود و لپه و گندم خیس نخورده و بلغور نیز سر سفره می گذاشت. می گفتند این مواد غذائی اگر لحظه تحویل سال نو سر سفره باشند ، بر برکتشان افزوده می شود. خلاصه که بعد از تحویل سال نو اهل خانه هر کدام یک قاشق مرباخوری از سمنو می خورد و از شیرینی و خوشمزه بودنش تعریف و می کرد. من دوست نداشتم و ترجیح می دادم به جایش شعله زرد بخورم . مادربزرگم سمنو را با شعله زرد مقایسه می کرد و گفت : سمنو از گندم تهیه می شود و نشانه نعمت و برکت است و شیرینی و رنگ اش از خودش است. در حالی که داخل شعله زرد باید کلی زعفران و زردچوبه و شکر و گلاب ریخت تا خوشمزه شود. یک کمی که بزرگ شدم ، هر سال پس از تحویل با خوردن یک قاشق کوچک سمنو خوش به حالم می شد.علت کم بودن سمنو سر سفره هفت سین را سخت بودن پخت و پزاش و کار زیادش می دانستند. برای همین هم یکی می پخت و به دوستان نیز می داد تا سفره شان پر سین شود.
سالهای اول کارم در مدرسه بود. روز چهارشنبه سوری مادر یکی از شاگردانم ، یک کاسه کوچک سمنو برایم آورد. خوش رنگ و شیرین و خوشمزه بود. گویا خودش پخته بود. از او دستور پخت را پرسیدم . گفت : روش پخت سمنو خیلی سخت است و وقت زیادی می برد و شما باید یک روز از صبح تا شب کنار اجاق بایستید و سمنو را هم بزنید و الی آخر. اما من دستور پخت اش را برایتان می نویسم. خلاصه روش پخت سمنو را آورد . دیدم دو صفحه و نیم است. اول فکر کردم حق با اوست . پختن سمنو با روش پخت دوصفحه و نیمی از حوصله من خارج است. طفلک تمامی مراحل کار را نقطه به نقطه نوشته بود. اما من خلاصه اش کردم.
روش پخت سمنو:
برای یک لیوان گندم ، پنج لیوان آرد لازم است .
خوب همه روش سبز کردن گندم را بلدیم و به نظرم احتیاجی به توضیح ندارد. جوانه گندم را با هاون یا چرخ گوشت یا میکسر خوب حل می کنیم. بعد داخل کاسه ای می ریزیم و به آن آب اضافه می کنیم. آب را به اندازه ای اضافه می کنیم که سطح گندم کوبیده شده مان را بپوشاند. بعد خوب هم می زنیم و از صافی رد می کنیم. مایعی به دستمان می آید. این کار را دو یا سه بار انجام می دهیم . به اندازه ای که بدانیم دیگرعصاره ای داخل گندم له شده باقی نمانده است. حالا عصاره به دست آمده مان را داخل قابلمه ای که می خواهیم سمنو را بپزیم می ریزیم . بعد آرد را کم کم به آن اضافه می کنیم و هنگام اضافه کردن آرد با یک هم زن یا قاشق موادمان را هم می زنیم تا آرد داخل مایع مان حل شود و گلوله نشود. وقتی آرد با مایع خوب قاطی شد ، قابلمه را روی اجاق می گذاریم تا بجوشد و خودمان هم دقت می کنیم و موادمان را به موقع هم می زنیم که کف نکند و لبریز نشود و یا به ته قابلمه مان نچسبد. بهتر است قابلمه مان یک کمی بزرگ و جادار باشد. می گذاریم آرام بجوشد تا غلیظ و قهوه ای رنگ شود. در مرحله آخر روی قابلمه پارچه تمیزی می کشیم و سرش را می گذاریم تا دم بکشد. شعله اجاق را خیلی کم می کنیم. بعد از چند دقیقه از روی اجاق برمی داریم و می گذاریم سرد شود. سمنو نیازی به شکر ندارد و شرینی اش از خودش است.
*

سمنو پزی

بررسی تحلیلی مراسم نذر سمنو

سین خوشمزه سفره هفت سین

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

 

حال و هوای عید و نوروز خاطرات خوش و ناخوش گذشته را در دل آدمی زنده می کند. عید و خانه تکانی و شیرینی پزی و تدارکات دیگر یک طرف و خرید عیدی برای عمه خانمها و مادران همسر و غیره یک طرف.  کلمه عیدی مرا یاد جر و بحث شیرین پدر و مادرم می اندازد. خرید عیدی برای عمه خانمها در نظر هر دوشان کاری سخت بود. عمه خانم کوچک همیشه از هدیه ها و عیدی هائی که از طرف پدرم به او می رسید اظهار رضایت و تشکر می کرد . شوهر مرحومش انتظار زیادی داشت. چله که می شد ( چیلله لیک )  او که شامل حلوای تبریز و نخود کشمش و پشمک بود ، باید تا شب چله به خانه شان می رسید. پدرم وسایل را تهیه می کرد و یا خودش به ماکو می رفت و یا توسط مسافری به آنها می رساند. شوهر عمه کوچک هم تشکر می کرد و موجب دلگرمی پدر می شد. اما عیدی با هدیه شب چله فرق داشت. هدیه عمه خانم بزرگ باید بهتر و گران تر از هدیه عمه خانم کوچک تهیه می شد. چرا ؟ چون بزرگی گفته اند و کوچکی گفته اند. دهه نمیشه که. البته این نظر عمه خانم بزرگ بود. در تمام عمرم ندیدم که عمه خانم بزرگ از گرفتن عیدی تشکر کند. حرف اول و آخرش هم این بود : برایم رو تشکی خریده اید نه چادری ، به درد آستری لحاف می خورد . با همه این گلایه ها پارچه را می دوخت و می پوشید.همین رفتار او موجب می شد که پدرم رغبتی برای خرید عیدی نداشته باشد. اما مادرم نظر دیگری داشت می گفت : عمه خانم  خوشش آمده که دوخته و پوشیده است . خوب انتظار دارد که هدیه اش از همه بهتر و گران تر باشد . این درست اما یک زبان خوش و تشکر که از شان آدمی کم نمی کند .

تهمینه خانم که همسایه چند کوچه آن طرف ترمان بود ، می گفت : پارسال برای خواهر شوهرم عیدی خریده بودیم . به خودمان برگرداند . فهمیدیم که شوهرش اخم کرده که اینها برای تو ارزش قائل نیستند این دیگر چیست که فرستاده اند. برای خواهر یکی یکدانه که چادری سهمیه نمی فرستند. والله به خدا از همین چادر برای خودم هم خریده بودم . بیشتر از این نداریم . چه کار کنم ؟ از کجا بیاورم؟

عاتیکه خانم می گفت : منتظریم که صاحب کار، عیدی همسرم را بدهد تا برای مادر و خواهرهای شوهرعیدی بخریم. خدا کند این بار بپسندند. هر سال شوهر خواهر بزرگ سرکوفتمان می زند که به شخصیت خودتان فکر کنید و اگر خودتان شخصیت ندارید ، شخصیت مرا در نظر بگیرید . من نمی توانم به زنم اجازه بدهم لباسی را که یک تومن نمی ارزد بپوشد و نزد فامیلم سرم پائین باشد.

امثال این حرفها زیاد و زیادتر است. خرید هدیه برای خوشحال کردن طرف مقابل است. برای یادآوری است و نوعی آداب و رسوم به شمار می رود. آدمی می تواند با یک جفت جوراب و یک گلدان گل و یک بشقاب کیک  عزیزانش را خوشحال کند. مگرپدر و برادر بدهکار هستند که مجبورند هدیه های گران قیمت بخرند. مادر بزرگ مرحومم می گفت : وارین وئرن اوتانماز ، یوخدان وئرن دلی دیر / کسی که از دارائیش هدیه می کند خجالت ندارد ، کسی که با دست خالی و بدهی هدیه می کند دیوانه است.

دوستوم منی یاد ائیله سین بیر چوروموش گیردکانلا / دوستم یادم کند با یک گردکان پوسیده

دارم از این اجنبی ها تعریف می کنم. من با همین دوستان ( به قول بعضی ها )  اجنبی ام  در مورد تهیه هدیه خیلی راحتم . یا دور هم جمع می شویم وهمه با هم دسته گلی زیبا هدیه می کنیم و یا هر کدام به حدی که داریم یا دلمان می خواهد هدیه تهیه می کنیم. هدیه باید با صمیم قلب و علاقه تهیه شود نه با اضطراب و نگرانی و نداشتن .

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧

بچه که بودم ، مادربزرگم می گفت : هنگام تحویل سال نو اگر دعا بخوانی و سپس از خدا حاجت بخواهی هر چه بخواهی می دهد . من نیز شب عیدی شروع به چیدن سفره هفت سین کردم . سیب و سرکه و سمنو ، سنجد و سیر و سماق ، سکه و سبزی و سنبل ، وقتی شمرده دیدم که هفت سین سفره ام نه سین شده است . آینه و ماهی هم که داشتم . تخم مرغها را به سبک قدیمیها داخل قابلمه گذاشتم و دورتادورشان پوست پیاز چیدم و قابلمه را پر از آب کردم و پختم . تخم مرغها قرمز و زرد خوشرنگ شدند . آنها را نیز روی میز چیدم . سفره ام حال و هوای سفره مادربزرگم را داشت . با این تفاوت که او سفره را روی زمین پهن می کرد وداخل سفره را با شیرینهای خوشمزه خانگی تزئین می کرد . هه ولییات و اریدک و بالیق چؤرگی و غاز نوغولو و ... و بالاخره نان پنجره ای خوشمزه که از خوردنش سیر نمی شدیم . صبح زود پای سفره هفت سین نشستم . رفیق شفیقم ، آن یار دیرینه ام نیز همراه با من سر سفره از اشعار زیبایش برایم خواند:

 

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

 

کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

 

آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت

 

وآن پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

 

لحظاتی به تحویل سال مانده ،  دعا کردم و آرزوهایم را یکی یکی به زبان آوردم . مطمئن هستم که خدا بزرگ است و گوش به نجواها و دعاها و آرزوهای ما دارد.

 

در سالی که گذشت صبورای عزیز مرا به بازی آرزوهای محال دعوت کرد . به علت اینکه فرصت بسیار کمی داشتم نتوانستم جواب بنویسم .  من سعی می کنم هیچوقت آرزوهای محال نکنم . چرا که آرزوی محال برآورده نمی شود و موجب آزار و شکنجه روح و روان آدمی می شود . اما لحظه تحویل سال نو برای خانواده و فامیل و  دوستان عزیز وبلاکی آرزوی سلامتی و خوشی و موفقیت کردم و برای دنیا صلح و آرامش و صفا ، برای گرفتاران در بند آزادی و برای زنان رسیدن به حقوق انسانی ، که شاید از میان این آرزوها فقط آخری مشکل به نظر برسد اما غیرممکن نیست .

 

شیطونک شاکی عزیز نیز مرا به بازی تاثیرگذارترین ها دعوت کره بود که سال گذشته نوشته بودم. عمواروند با کامنتی که در مورد کار در خانه سالمندان نوشت موجب شد که بر خودم سخت نگیرم و از تحقیر و سرزنش این و آن هراسی نداشته باشم و خدا را شکر کنم که می توانم روی پای خودم بایستم و محتاج کسی نیستم . غربتستان تا امروز تعطیل بود و از فردا باز کار و تلاش آغاز می شود . برای همه هموطنان چه داخل کشور ،  چه غربت نشین بهترین ها را آرزو می کنم .

 

روز 24 اسفند وبلاکم دو ساله شد. به تشویق احمد سیف نوشتم . از اینکه هستم و می نویسم ، از اینکه قلم و کاغذم مونسم هستند، از داشتن دوستان عزیز که به من قوت قلب و امید می دهند ، احساس آرامش می کنم .

 

.. 

 

عزیزینه م ساری گول

 

ساری غونچا ساری گول

 

یازگلیب باغچا اولوب

 

یاری غونچا یاری گول

 

..

 

باشیندا آغ شالی وار

 

یاشیلی وار آغی وار

 

منیم گؤزل سئوگیمین

 

یاناغیندا خالی وار

 

..

 

باغچالارا یاز گلدی

 

دولو هئیوا نار گلدی

 

سئوگیلیم گولومسه دی

 

کؤنلومه باهار گلدی

 

..

 

عزیز من گل زرد

 

غنچه زرد گل زرد

 

بهار آمده باغچه شده

 

نیمی گل ، نیمی غنچه

 

..

 

بر سرش شال سفید دارد

 

گلهای سبز و سفید دارد

 

سوگلی زیبای من

 

بر گونه اش خال دارد

 ..

به باغچه ها بهار آمد

 

پر از به و انار آمد

 

سوگولیم تبسمی کرد

 

بر دلم نیز بهار آمد

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦

عید دارد کم کم از راه می رسد ، اما در این دوردستها حال و هوای نوروزی را حس نمی کنم . ناچار به  گذشته ها و رویاها پناه می برم . به آن دور دورها ، به عالم کودکیها و بی خبری ها که با یک آب نبات چوبی و شکلات مینو دلخوش می شدم . به روزهائی که نوروز را در چادرنماز گلی گلی شب عید و کفشهای قرمز دخترانه می دیدم . ناچار به آن دوران سفر می کنم . بعد از ناهار پدر رو به مادر می گوید : عیدی و پاداش مان را دادند . مادر فوری می گوید : برویم خریدهای عیدمان را بکنیم . بعد دوتائی می نشینند و به قول مادر عیدی و پاداش را مثل گوشت قربانی تقسیم می کنند . این پول برای لباس بچه ها ، این برای شیرینی و میوه شب عید ، این برای برنج و گوشت میهمانها ، و ... و ... و آخر سر یک دفعه مادر می گوید : ای وای می بینی عیدی خواهرهایت را فراموش کردیم . پدر نگاهی به بقیه پولی که در دست دارد می کند و سپس می گوید : خواهر ها مهم نیستند . آنها امسال عیدی نمی گیرند . مادر می گوید : یعنی چه که آنها مهم نیستند ؟ مگر می شود ؟ شب عیدی چشمشان به راه می ماند . خدا را خوش نمی آید . زود باش از اول حساب می کنیم . پدر عصبانی می شود و می گوید : نه خیر از اول حساب نمی کنیم . اصلن خواهرهای من هستند ، دلم نمی خواهد امسال برایشان چیزی بخرم . مادر می گوید : مگر دل بخواهی است ؟ این رسم است دیگر ائلدن دیشقار ادا گتیرمه ( رفتار خلاف رسوم انجام نداه ) .جروبحث می کنند و بعد با هم به بازار می روند . عصر دیر وقت خسته و کوفته به خانه برمی گردند. بازار چقدر شلوغ بود ایینه سالماغا یئر یوخویدو ( جائی برای سوزن انداختن نبود.) اما آنها خیلی چیزها خریده اند . برای من چادرنماز گلی گلی هم خریده اند . آخ جون تابستانها که باغچه حیاطمان پر از گلهای رنگارنگ می شود ، من هم چادرنماز گلی گلی ام را دور کمرم می پیچم و مثل پروانه های رنگارنگ لابه لای گلها از شاخه ای به شاخه دیگر می پرم . برای خودم ویجنتی مالا می شوم و می رقصم و آواز می خوانم . مادر می گوید : خدا را شکر همه چیز خریدیم و کسری نداریم . پدر می گوید : خدا اموات ترا بیامرزد . پس اندازی که کردی خیلی به دردمان خورد . تشکر خشک و خالی او مادر را خرسند و راضی می کند . بعد پدر از کیف اش یک دسته اسکناس نو پنجاه ریالی در می آورد و بعد قرآن قدیمی اش را از بالای تاقچه برمی دارد و اسکناسها را لابه لای صفحات قرآن می گذارد . این اسکناسها باید هنگام تحویل سال نو داخل صفحات قرآن بمانند . بعد از تحویل سال به کسانی که برای دید و بازدید می آیند یکی می دهد . به این می گوئیم تحویل پولو . آئینه های کوچکی هم خریده است . روز چهارشنبه سوری به خانه نزدیکان می رود و به هر نو عروسی و زن جوانی  یکی از این آئینه ها را هدیه می دهد . آئینه نشانه روشنی و زلالی در سال نو است .

 

مادربزرگ کوزه آب سفالی اش را از زیر زمین بیرون می آورد . خوب می شوید وآن را با  لنگه جوراب نازک ساق بلند زنانه که شوشه ای جوراب می گوید ، می پوشاند و پر از آبش می کند . سپس یک پیاله تخم ترتیزک را که خیس کرده است ، دور تا دور کوزه می مالد . بوی تر تیزک  به مشام می رسد . کوزه هنگام تحویل سال سبز سبز می شود . گاهی وقتها سر عروسک نایلونی را بزک کرده روی درب کوزه می گذارد .

 داداش بزرگه از بیرون می آید . نایلون کیسه ای کوچکی در دست دارد . داخل نایلون دو تا ماهی و مقدار کمی آب است . ماهی ها را فوری داخل تنگ ماهی می اندازد . حالا ما چهار تا ماهی قرمز داریم دو تای دیگر از سال قبل مانده اند . خدا کند جایشان تنگ نباشد و تا بهار و پر شدن حوض حیاط زنده بمانند . دلم برایشان شور می زند که خانه شان خیلی کوچک است . اما اینجا امن تر از حوض حیاطمان است . آخر بعضی وقتها کلاغها و گربه ها می توانند این ماهی ها را شکار کنند . آن وقت دلم خیلی می سوزد .

و من در عالم رویاها دلخوشم .

 

http://gayagizi.blogspot.com/

 

http://gayagizi10.blogspot.com/

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳۸٥

زمین سبز ،

هوا سبز و سبزینه پوش است و مست

درختان لباس عروسی به تن کرده ، کوبند دست

به آواز مرغابیان مهاجر که آن دورترها

زیر این گنبدین سقف بی دار بست

دل آسوده ، آرام و بی دغدغه ،

باله رقصند مست

و آوازه خوان :

که ای خسته ، دل خسته برخیز

زمستان گذشت

که ای خسته پر بسته برخیز

که ایانم مستان رسید

احمد سیف  

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤

روزی روزگاری به اندازه ای درمانده و دلسرد شده بودم که مرگ را آرزو کرده و آنرا نوعی استقلال می دانستم . با خود می گفتم : قبر مکانی امن است که دست هیچ آدمیزاده ای بدان نمیرسد و کسی نمیتواند در آن خانه کوچک ابدی زور بگوید ویا کفنی را که در آن پیچیده شده ام از من گرفته و مال من است بگوید . نکر و منکر هم اگر برای سوال و جواب به سراغم آید خواهش کوچولوئی از او میکنم و میخواهم که روح خسته و رنجورم را چند روزی به حال خودم بگذارد ، تا در این کلبه کوچک یک نفری ام با خیالی راحت استراحت کنم . او هم که کافر نیست فرستاده خداست وخواهشم را می پذیرد .  گاهی وقتها هم به خودم قوت قلب میدادم و می گفتم نه نمیخواهم بمیرم . اگر عزرائیل به سراغم بیاید از او میخواهم صبر کند و اجازه دهد یکی دو سال نوروز را بدون  جور و ستم جشن بگیرم . حتما که میپذیرد . اکنون که دومین نوروز را جشن می گیرم میخواهم فریاد بزنم زندگی همراه با آزادی ( هر اندازه هم که کم باشد ) چقدر زیباست و غمی ندارم  اگر مرگ به سراغم بیاید .

***

آرزو ائیله دیغیم شئ لره اولدوم نائیل    ایندی راحت وئریره م جانی گل آل عزرائیل

                                                          ( نام شاعر:میرزا علی معجز شبستری )

( به آرزوهائی که داشتم رسیدم ،حالا راحت جان میدهم بیا و بگیر عزرائیل )

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤

از امروز به جمع وبلاک نویسان پیوستم . نوزوز را به همه هموطنانم تبریک عرض کرده و برای مردم دنیا آرزوی صلح و دوستی میکنم . مطلب اول وبلاکم را با شعر زیبای مولانا آغاز میکنم .

بهار آمد بهار آمد ، بهار خوش عذار آمد

خوش و سر سبز شد عالم ، اوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو ای ریحان ، که سوسن ده زبان دارد

به دشت آب و گل بنگر ، که پر نقش و نگار آمد

گل از نسرین همی پرسد ، که چون بودی درین غربت

همی گوید خوشم زیرا ، خوشیها زان دیار آمد

سمن با سرو میگوید ، که مستانه همی رقصی

به گوشش سرو میگوید که یار بردبار آمد

همی زد چشمک آن نرگس ، به سوی گل که خندانی

بلی گفتا که خندانم ، که یارم در کنار آمد

صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل شه

که هم برگی که سر برزد ، چو تیغ آبدار آمد

شقایق زیب گلشن شد ، حقایق جمله روشن شد

گل رعنا ازین شادی ، همه تن در نثار آمد

فراوان شد درین مجلس ، ریاحین و گل و نرگس

از آنجا بود هرباری ، شکوفه صدهزار آمد

زشمس الدین تبریزی ، رسد باده به نوروزی

که هر قطره از آن جرعه ، چو در شاهوار آمد

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :