زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠

روزی دلتنگ کننده بود. ابرهای سرگردان با وزش نامرتب باد به این سوی و آن سوی می رفتند. لحظاتی باران می بارید و باد قطرات سر در گم باران را به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد. از پشت پنجره به تماشای قطراتی ایستاده بودم که زورشان به باد نالوطی نمی رسید و بالاجبار به سازش می رقصیدند. آنها دلشان می خواست مستقیم ببارند و بر روی چمنها و گلها بریزند و شبنمی گشته بر روی گل رز سرخ باغچه بنشینند. اما گرفتار باد ، پراکنده شده ، به چپ و راست متمایل می شدند. داشتم با خودم فکر می کردم ، نالوطی نالوطی است. فرقی نمی کند باد باشد یا جانوری در کمین و یا بنی آدمی نا لوطی تر از روباه. سخت است کنار آمدن با نالوطی، که تلفن به صدا درآمد. گل صنم بود. برای رفتن به دکتر همراه لازم داشت. گفت که اگر با او نروم حوصله تکان خوردن از خانه را ندارد و چند روز قبل ، از دکتر وقت گرفته و نرود نوبت اش می سوزد و مجبور می شود دوباره وقت بگیرد. با او دم در مطب قرار گذاشتم. چترم را برداشته از خانه بیرون آمدم. خدا را شکر که تا اتوبوس راه چندانی نداشتم وگرنه باد لجباز هوس شکستن چترم را داشت. اصلا در آن حال و هوا چتر لازم نبود . چون باران به ساز باد می رقصید و بر سر و صورت آدمی می کوبید. در این اوضاع ، این سیاه سوخته نیم متری به دردم نمی خورد. بستم و به راه افتادم. خوب است در هوایی چنین کسل کننده قطرات خنک باران صورت آدمی را بشوید. بالاخره دم در مطب رسیدم و با هم پیش پزشک رفتیم. بعد به طرف داروخانه به راه افتادیم. چند قدمی به داروخانه مانده ، دختری بسیار جوان را دیدیم که توجه رهگذران را به خود جلب کرده بود. روی زمین نشسته بود. با لباس سیاهی به تن و روسری سیاهی بر سر و لیوان یک بار مصرفی در دست راستش ، از رهگذران تمنای پول و بخشش می کرد. در این ولایت نیز گدا کم نیست. اما دیدن این گدا با این سن و سال موجب تعجب بود. نه تنها ما که اکثر رهگذران با تعجب و افسوس نگاهش می کردند. مردی درشت اندام سوار بر صندلی چرخ دار الکتریکی ( از همانها که فرمان و ترمز و ... دارد ) از کنار دخترک گذشت. دختر لیوانش را جلو او گرفت و خواهش کرد. مرد با صدائی بلند گفت : « می بینی فلج هستم اما باز دارم سر کار می روم. حیف جوانی ات نیست؟ می خواهی یک عمر همین جا بنشینی و گدایی کنی؟ برو کار کن تا از زندگی لذت ببری. » دختر جوابی نداد . پیرزنی که چشم به او دوخته بود ، نزدیک شد و گفت:« یعنی چه ؟ عقلت درست کار می کند؟ من سن و سال تو بودم هر روز صبح تا محل کار دو کیلومتر پیاده راه می رفتم. برو کار کن. بیا خانه من کمکم کن دستمزد بدهم.» دختر باز جوابی نداد. پیرزن سری به تاسف تکان داد و گذشت. گل صنم گفت :« حیف پاهات نیست ؟ روی اسفالت نشسته ای . فردا پس فردا فلج می شی رماتیسم و هزار درد بی درمان می گیری. بلند شو دختر.» دختر دهان باز کرد و گفت :« چه کنم دارم نان درمی اورم.» گل صنم اول به فارسی گفت ای خاک توی سرت با این نان درآوردن.» بعد به آلمانی گفت:« برای نان درآوردن خیلی امکانات هست. برو اداره کار، برو کلاس های کارآموزی . کار یاد بگیر. تو که نمی خواهی تا آخرعمرت همین جا بنشینی. کسی نمی گیردت دختر ترشیده می شی ها.آخه پسر بیچاره دختر گدا رو می خواد برای چی.» وای خدایا امان از دست این گل صنم و این حرفهایش. دستش را گرفتم و به طرف داروخانه کشیدم. قیافه دختر با شنیدن این حرفهای گل صنم تماشائی بود.

دلم گرفت. در این سن و سال به دنبال گدائی رفتن دیوانگی محض است. یا بی خیالی و بی مسئولیتی. بنشینی و منتظر باشی یکی پنجاه یا ده سنتی داخل پیاله ات بیاندازد تا برای ناهار چیزی بخری و بخوری.

کارمان تمام شد و به ایستگاه اتوبوس رفتیم و روی نیمکت نشستیم. مردی مسن نایلون آلدی در دست از دورنمایان شد. کار هر روز او گشتن ظروف زباله کنار ایستگاهها و گردشگاههاست. او ظروف خالی نوشابه و آب و کولا و آبجو و ... را جمع می کند و به آلدی می برد و پولش را می گیرد. از او می پرسم : « کار و بار چطور است؟» می خندد و می گوید :« خدا را شکر خوب است. خدا این پنا ها را خلق کرد تا من بتوانم نان شبم را دربیاورم. بیشتر پناها و مست ها می نوشند و شیشه هایشان را این دور و بر پرت می کنند. می گردم و آنهائی را که سالم مانده اند جمع می کنم. خوب بهتر از بیکاری و بی پولی است. قاقا اولمویان یئرده ایده ده قاقادی / جائی که قاقالی نیست سنجد هم قاقالی است. » می پرسم:« چقدر درآمد داری ؟ به این همه زحمت می ارزد؟ هر وقت این طرفها می آییم تو را سرگرم جمع آوری شیشه می بینیم.» می گوید :« تا به حال این نایلون آلدی ام را خالی دیده ای؟» فکرمی کنم . راست می گوید. همیشه نایلون آلدی اش پر از شیشه و ظروف خالی است. نایلون پرش را به آلدی یا نتو یا پنی می برد و خالی می کند و دوباره برمی گردد و مشغول می شود.برای هر شیشه از بیست و پنج سنت گرفته تا هشت و دوازده سنت پول می گیرد. گل صنم می گوید :« کاش آن دختر بیاید و تلاش این پیرمرد را ببیند. ببین چه کار خوبی می کند. از داخل ظروف زباله و از بین اشغالها پول جمع می کند.

و من به دخترک دستفروش مترو ، به شاگرد گرمابه محله مان ، به دختر رخت شوی محله مان و به دخترک قالی باف ده بغل دستی میاندیشم.

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸

یک کمی قدیم بود. از سالن انتظار فرودگاه خارج شدم. خاتون منتظرم بود. سلام و احوالپرسی کردیم و سوار تاکسی شدیم.قرار بود به ترمینال برویم و از آنجا سوار اتوبوس شده راهی تبریز شویم. به ترمینال رسیدیم. هوا تازه داشت روشن می شد. روی یکی از نیمکتها نشستیم. خاتون رفت و چند دقیقه بعد با دو لیوان چای داغ و ساندویچ برگشت.

گفتم :« دلم نان سنگک تبریز می خواهد.»

خندید و گفت :« وای خاک عالم زن جماعت که به شکمش فکر نمی کند! آنوقت می گویند نفسالیس!»

گفتم :« خوب بگویند. این همه راه آمده ام سنگک داغ تازه نخورم که نمی شود. از این ساندویچها آن طرفها فراوان است.»

گفت : « صبر داشته باشی فردا صبحانه نوش جانش می کنی. الحق والانصاف سنگک داغ و تازه با پنیر لیقوان و خاتین سوزوسو عجب کیفی دارد.» داشتیم با هم گل می گفتیم و گل می شنیدیم که چشمم به دخترک پانزده چهارده ساله افتاد. چادر مشکی بر سر داشت و با یک دست چادرش را محکم گرفته بود و در دست دیگر چند جفت جوارب مردانه گرفته و به مردها نشان می داد.

با تعجب گفتم :« آنجا را نگاه کن ! دخترک با آن سن و سال و قد و قواره اش توی ترمینال چه کار دارد؟»

گفت :« نان درآوردن . »

گفتم :« بین این همه مرد! آن هم داخل ترمینال ؟ »

گفت : « پس می خواهی کجا باشد دبی؟»

باز هم تعجب کردم حرفهایش برایم بدون مفهوم بود.

گفتم :« حرفهایت مثل این است که من دئییرم فدم دمه بو دئییر دامدان داما / من چه می گویم این چه جواب می دهد.»

گفت :« تو خیلی وقت است که از این جامعه دور شده ای و نمی دانی چه می گذرد. این دخترک از سپیده دم تا پاسی از شب اینجاست و جوراب می فروشد. دارد نان خود و خانواده اش را درمی آورد . کس و کاری ندارند . برادر کوچکش هم آن طرف تر بساطش را پهن کرده و دارد جوراب می فروشد.درست مثل فیلم سینمائی های قدیمی که حالا آبگوشتی اش می خوانند. که یکی به خاطر لقمه نانی و تهیه پول دوای مادر مریض و پدر علیل خود را به آب و آتش می زند. حداقل توی فیلم ها معجزه ای می شد و فردین و ملک مطیعی ای و چه می دانم یکی پیدا می شد و نجاتش می داد. عالم حقیقت با افسانه خیلی فاصله دارد. »

گفتم :« حالا چرا جوراب زنانه نمی فروشد؟»

گفت :« که من و تو نصیحتش بکنیم که ناموس از هر چیزی مهم تر است . دخترجان بین این همه مرد چه کار داری ؟ برو خانه تان . برو کلفتی کن و اینجاها کار نکن. در حالی که می دانیم آجین ایمانی اولماز/ گرسنه نمی تواند ایمان داشته باشد.»

گفتم :« خوب اگر نصیحت هم بکنیم حق داریم. ترمینال و فروش جنس در اینجا کار درستی نیست . ببین بعضی مردها چطوری نگاهش می کنند؟ »

گفت :« نصیحت موقعی چاره ساز است که راه حلی هم همراه داشته باشد.»

حرفش تمام نشده بود که دخترک جلو آمد و سلامی کرد و خاتون جواب سلامش را داد و دخترک شروع به تعریف و توصیف اجناسش کرد. خاتون دو جفت جوراب از او خرید. دخترک رو به من کرد و گفت :« حاجی خانم شما هم می خواهید؟ جنس اش اعلاست. بشوی و بپوش . گل بئله مالا قویما قالا/ بیا این جنس را بخر و نگذار بماند.»

دو جفت خریدم و از او خواستم جوراب و اجناس زنانه هم بیاورد. ترمینال که مختص مردان نیست زنان هم خریدار جورابند. لبخندی غیرعادی زد و دور شد و به دنبالش چشمم به چشمان خیره خاتون افتاد که خیلی معنی دار نگاهم می کرد. نه از لبخند دخترک و نه از نگاه خیره و عجیب خاتون ، هیچ سر درنیاوردم.

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸

هوا سرد و ابری و گرفته بود. جهت تماشای گلهای تازه گلفروشی از خانه بیرون آمدم. قدم زنان به طرف مغازه می رفتم. چشمم به زوج هنرمند خیابانی افتاد. ایستادم و تماشایشان کردم. قدشان بلندتر از حد معمول دیده می شد. روی چهارپایه ای ایستاده بودند. مرد کت و شلوار سیاه رنگی به تن داشت. صورت و دستهایش سفید سفید به رنگ کچ بود. کلاه شاپوی سیاه رنگی بر سر داشت و عصایش از بازوی راستش آویزان بود. زن لاغر اندام و جوان می نمود. پیراهن بلند قدیمی و مدل اروپائی به تن داشت موهایش نیز قدیمی و از پشت پیچیده و جمع شده بود. لباس و دست و صورت و موهایش سفید سفید به رنگ گچ بود. خوشم آمد و دوربینم را از کیفم درآوردم چشمانم را به چشمان آبی دریائی و خوش رنگ زن دوختم . فهمید که از او اجازه می خواهم عکس اش را بگیرم. لبخندی زد و مردمک آبی رنگش به پایین دوخته شد. زیر پایش کلاه شاپوی وارونه ای وجود داشت. با انگشت به شاپو اشاره کرد. فهمیدم که باید اول پول خرد آن تو بریزم و بعد عکس بگیرم. داخل شاپو پول خرد ریختم و عکسی از هر دو گرفتم. لبخند زدند. آنگاه مرد با حرکت بسیار آهسته و پانتومیم خود سر خم کرده از من تشکر کرد و آهسته کمر راست کرد و میخکوب بر جایش ایستاد. زن یک بار خیلی آهسته و رقص کنان دور خود چرخید. بعد دوباره هر دو مثل مجسمه بر جای خود خشک شدند. به چشمان زن نگاه کردم . مژه هایش نیز سفید بودند. سنگینی پلکهایش را احساس کردم. این زن و مرد چگونه می توانند سنگینی این رنگ و لباس و سرپا ماندن پنج شش ساعت مدام را تحمل کنند.
آن قدیمها فکر می کردم کار کمدین ها خیلی ساده است. بی خیال از عالم و آدم هر کاری که دلشان می خواهد انجام می دهند. نیازی به تکرار و تمرین ندارند. اما هنرمندان خیابانی که کمدین نیستند.کاری بجز ایستادن و تکان خوردن ندارند. اما همین چند ساعت مدام سر پا ایستادن خودش نوعی هنر است. می خواهند نان شب شان را تامین کنند و این تنها کاری است که بلدند. الحق که چؤرک داشدان چیخیر/ نان از سنگ در می آید.
ترانه نون و دلقک با صدای محمد اصفهانی
کفش های لنگه به لنگه
می پوشه که هی بلنگه
می دونه که هر چی سنگه
پیش پای لنگه
واسه نونه واسه نونه
که به کارهاش بخندی
که اگه اینو بدونی
تو به دلقک نمی خندی

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :