زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩

 

 

گلهای ریز و کوچولو توجه ام را به خود جلب کرد. از روی نیمکت بلند شدم و به طرف چمنها رفتم. می خواستم از گلی کوچک عکس بگیرم که صدای پیرمرد بلند شد :« خانم جوان چه کار می کنی؟
گفتم :« می خواهم از این گل کوچولو عکس بگیرم
گفت :« عکس را می خواهی چه کار ؟ هر وقت دلت گل خواست بیا اینجا و تماشایشان کن. مگر نمی بینی زنبور رویش نشسته ؟ نمی فهمم این زنبورها نیش را برای چه با خود حمل می کنند اگر دسته جمعی به جان آدمیزاد بیفتند و حسابی نیش بزنند ، آدمیزاد دیگر هوس نزدیک شدن به گل نمی کند»

ای بابا این آقا هم حوصله دارد! پیرزن گفت :« عزیزم کسی که نمی خواهد زنبورها را اذیت کند. زنبورها هم نیش را برای دفاع از جانشان لازم دارند. بیخودی که مرض نیش زدن ندارند.»
بی خیال داشتم از گلها عکس می گرفتم که صدای پیرمرد بلند شد . گفت :« مواظب باش خانم جوان ! یکدفعه گل فراموشم مکن را له نکنی .»

فوری به جلوی پایم نگاه کردم . اسم گل فراموشم مکن را شنیده بودم اما از نزدیک ندیده بودم . شاید هم دیدم و توجه نکردم. گفتم :« وای چقدر قشنگند ! ما هم به این گلها فراموشم نکن می گوئیم.»
هر دو لبخند زدند و پیرمرد گفت :« می دانید چرا این اسم را روی این گلها گذاشته اند ؟»
گفتم :« نه حکایتشان را نمی دانم . اما می توان حدس زد. شاید آن قدیمها که این همه گل و گیاه در گلفروشی ها نبود. دو دلداده کنار جاده ایستاده و راز و نیاز می کردند. یکی می خواست به سفر برود. این گلهای زیبا را دیده و چیده و دست دلدار داده و گفته عزیزم می روم و زود برمی گردم . فراموشم مکن. از آن به بعد اسم این گلها ، گل فراموشم مکن نامیده شده اند»

پیرمرد گفت :« شاید هم پیرمرد آن وقتها پسر جوانی بود و داشت سربازی می رفت. سربازی هم کم خطر نداشت . آدم نمی دانست سالم برمی گردد یا نه . خلاصه کلام که داشت از دلداده اش خداحافظی می کرد. دید که چشمان یار خجالتی اش پر اشک است خم شد و از بین چمنها و علفها گلهای کوچک آبی رنگ را چید و به دختر داد و گفت عزیزم نگران نباش می روم و زود برمی گردم . اگر برنگشتم فراموشم نکن . آن وقت پسر رفت و برنگشت . آخر جنگ بود و خطرمرگ در کمین هر سرباز و جنگجو بود. یارش شوهر کرد. نه خیر ! شوهرش دادند. آه ... آه ... آن قدیمها که این چنین نبود. دختر و پسر که به این راحتی آشنا و دوست نمی شدند. ازدواج هم مراسم سخت خودش را داشت. برای همین است که گلهای ریزه فراموشم مکن همیشه سرشان بالاست. گویی دارند با آدمی حرف می زنند . به زبان حال می گویند که فراموشم مکن.» لحظه ای سکوت کرد و دوباره گفت :« خانم جوان اگر دوست داری یک دسته بچین و ببر .هر وقت هم دلت تنگ شد بیا اینجا . من و زنم هر روز عصر اینجا می آییم. از باران هم نترس چتر نمی گذارد خیس شوی. »
پیرزن نیز با لبخند و تکان دادن سر ،از من دعوت کرد. یک دسته کوچک چیدم و از پیرمرد و پیرزن خداحافظی کرده به خانه برگشتم. گلها را داخل استکان خیلی کوچک گذاشتم و نگاهشان کردم . الحق والانصاف که زیبا هستند و الحق که خدا بهترین هنرمند است.
*
قیزیل گول آچیلاندا
آچیلیب ساچیلاندا
یارین اوزون گؤرئیدیم
هر سحر آچیلاندا

*
هنگام باز شدن گل محمدی
باز شدن و پراکنده شدنش
کاش یارم رو می دیدم

هر روز که سحر می شد

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩

هوا گرم و آفتابی بود. فرصت را غنیمت شمرده از خانه بیرون آمدم . زمستانی سردی داشتیم و بهار با ناز و غمزه شروع شده است و فردا نیز از قرار معلوم باران خواهد بارید. برای پیاده روی و قدم زدن زیر آفتاب گرم و دلنشین بهاری ، لب رودخانه رفتم. گلهای ریز و درشت دور و بر رودخانه با موسیقی ملایم باد به رقص آمده بودند. مرغابی ها همراه جوجه هایشان لب رودخانه مشغول دانه چیدن و شنا بودند. کنار استخر کوچک ، روی نیمکتی نشستم . دقایقی نگذشته بود که پسرکی با سوتی بر لب پیدا شد . در حالی که سوت را می زد مرغابی هایی را که داخل چمنزار مشغول دانه چیدن بودند هی می کرد. طفلک مرغابی ها برای نجات از دست پسرک داخل استخر دویدند. پسرک باز دست بردار نبود وتا لبه استخر جلو آمد. گویا می خواست خود را در آب بیاندازد و بیچاره ها را داخل آب نیز دنبال کند که صدائی خشن بر جایش نشاند. پیرمرد و پیرزنی که دست در دست هم قدم می زدند ، سر رسیدند. پیرمرد خشمگین شد و پرسید : » چه می کنی بچه ؟»

پسرک جواب داد :« با مرغابی ها و اردکها بازی می کنم .»

پیرمرد با پرخاش گفت :« مگر مرغابی زنده اسباب بازی است ؟ مگر اسباب بازی نداری ؟ «

پرخاشها و غرولند پیرمرد موجب شد که پسرک عذرخواهی کند و زود از کنار استخر دور شود. پیر زن دلداری اش داد و گفت :« عزیزم بچه است و تذکر دادی و حرفتو گوش کرد و رفت. حالا دیگه به چی فکر می کنی ؟«

پیرمرد گفت :« به این فکر می کنم که بیست سال دیگر من و تو نیستیم و این باغ و مرغابی هایش می افتد دست این پسربچه که آن زمان سی سالش می شود. چنین بچه حیوان ازاری چگونه می تواند مواظب محیط اطراف باشد؟ یعنی فکر می کنی پرنده و چرنده می تواند از دستش آسوده باشد؟«

پیرزن گفت :« تو زیادی حساس هستی بچه است دیگر بیست سال بعد آنقدر کار و مشغله خواهد داشت که فرصت پیاده روی نخواهد داشت چه برسد به بازی با مرغابی ها.«

پیرمرد ساکت شد و هردو روی نیمکت نشستند . دقایقی گذشت و خانواده ای با چند بچه از دور نمایان شدند. دهان هر کدام از بچه ها آب نبات چوبی بود. دختر بچه آب نبات را از دهانش بیرون کشید و گفت :« چه مرغابی های خوشگلی ! ببین بچه هایش چقدر بامزه اند ! «

پسربچه گفت :« خیلی خوشگلند. بیا واسشون آب نبات بدهیم.«

دختربچه گفت : « آب نبات کارامل خوشمزه است. واسشون کارامل بدهیم.«

پسربچه گفت :« نه کارامل زیاد خوشمزه نیست پرتقالی بدهیم.«

اول چند لحظه ای بحث کردند و بعد تصمیم گرفتند از هر آب نبات یکی داخل آب بیاندازند. مرغابی ها هرکدام را دوست داشته باشند بخورند. بعد شروع کردند به ریختن آب نبات داخل استخر که باز داد پیرمرد بلند شد :« چه می کنید بچه ها ؟«

بچه ها گفتند :« داریم به مرغابی ها آب نبات می دهیم. طفلکی ها همه اش چمن و سبزی داخل آب رو می خورند. یک کمی هم شیرینی و شکلات بخورند و لذت ببرند.«

پیرمرد با خشم رو به بزرگترهای همراه بچه ها کرد و گفت :« به جای گپ زدن به بچه هایتان یاد بدهید که مرغابی اب نبات نمی خورد.اینها داخل آب مواد غذایی می ریزند مرغابی ها نمی خورند و چند روز بعد آب کثیف می شود و زبان بسته های خدا مسموم می شوند«.

پدر و مادر بچه ها از پیرمرد عذر خواهی کردند و در حالی که به بچه هایشان توضیح می دادند از ما دور شدند

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :