زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠

 

اسفند ماه است و بازار خرید و تهیه وسایل سفره ی هفت سین گرم است. مادربزرگم به اسفند ماه « بایرام آیی » می گفت. ماهی که به پیشواز نوروز می رویم. امسال دیگر دغدغه ای برای خرید ماهی قرمز ندارم. ماهی های قشنگم بزرگ شده و در کنارم زندگی راحتی دارند. به قول دوستم هاله ، ماهی های خوشبختی دارم. در طول روز هر قدر هم به علت کار و مشغله فراموششان کنم ، هنگام غذا یادم می آید که بجز من کوچولوهای خوشگلم هم گرسنه اند. بجز غذای خشک ،  گاهی وقتها از آنها با آرتیمیا یا کرم خونی پذیرائی می کنم. هر وقت هم اسفناج تازه می خرم برایشان به اندازه ی یک قاشق چای خوری آب پز کرده و می دهم که نوش جان کنند. خانه ی کوچکشان تنگ آب نیست. بلکه خانه ی مستطیل شکلی است با گل و گیاه که نسبت به جثه و تعدادشان جای کافی دارد. آنها چند سالی است که با من زندگی می کنند. احساس می کنم مرا می شناسند. 

خرید ماهی قرمز را نه تنها تحریم نمی کنم ، بلکه نوروز سال نود و دو برای نوه خانم کوچولوی نازم نیز می خرم و به او یاد می دهم که ماهی هم مثل ما جان دارد و جان شیرین خوش است. او باید یاد بگیرد که با حیوانات مهربان و به فکر شکم گرسنه و سلامتی آنها باشد. همانگونه که مادر و مادربزرگم یادمان دادند که با گربه ها مهربان باشیم. هر روز هنگام ناهار استخوانهای داخل آبگوشت را جدا کرده و به گربه مان می دادیم. او هر روز هنگام ناهار دم در دهلیز می نشست و غذا می خورد. هر وقت غذای گوشتی نداشتیم از او با تکه پنیری و ماستی پذیرائی می کردیم. آموخته بودیم که کبوتر و گنجشک هم مثل ما موجود زنده اند و شکمی دارند که باید سیر شود. آنها نیز از سفره ی پربرکت خانه هایمان سهمی می گرفتند. خرده ریزه های نان و برنج غذای خوشمزه ی آنها بود. مادربزرگ و مادرمان از تعریف و تمجید خانم همسایه که شوهرش کفترباز بود و هر از گاهی آبگوشت مقوی کبوتر می پختند چندششان می شد و دلشان به حال کوچولوها می سوخت.

کودکان ما باید بدانند که ما انسانها مسئول بی خانمانی حیوانات هستیم. جنگل را نابود می کنیم و برای آسایش خودمان خانه و جاده می سازیم.  جلوی رودخانه سد می بندیم که دریاها خشک و پرندگان دریائی دربدر شوند. با قطع درختان،  به کبوتر و گنجشک ستم می کنیم و حالا نوبت ماهی های قرمز زبان بسته است که به بهانه ی ایرانی نبودنشان و چه و چه ، باید از زندگی مان حذف شوند. بخریم تا روی دست فروشنده نماند و نمیرد. بخریم و برایشان خانه ای کوچک و زیبا تهیه کنیم.

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸

وقتی سخن از سفره هفت سین به میان می آید ، ماهی سرخ و زرد به خودی خود جلو چشم آدمی جست و خیز کنان رژه می رود. بحث ها در مورد نگهداری این حیوان زیبا و دوست داشتنی شروع می شود. من کاری ندارم به اینکه ماهی قرمز ایرانی است یا نیست ، از چین آمده یا نه ، تازگی ها وارد فرهنگ ما شده یا نه . ماهی قرمز حیوان کوچک و بی آزار و اجتماعی و دوست داشتنی است و من دوست دارم سر سفره هفت سینم باشد. به جای تحریم این کوچولوی خوش آب و رنگ ، روش نگهداری اش را یاد گرفته ام و اکنون دوازده ماهی سرخ و زرد و سفید دارم. ظرفشان چهار گوش و بزرگ و جاداراست. کف خانه شان را با سنگریزه فرش کرده ام و گیاه آبزی هم دارند . غذایشان را از ماهی فروشی می خرم و هر ماه دو یا سه باربا غذای زنده مثل آرتیمیا و کرم خونی ، از کوچولوهایم پذیرائی می کنم. آنها روز به روز بزرگتر و قشنگتر می شوند.آبشان را مرتب عوض می کنم و ظرفشان را تمیز نگاه می دارم. فکرش را بکنید ماهی ریزه دو سانتی متری وقتی به اندازه هیجده سانتی متر رشد کرد ، چقدر زیبا و دلربا می شود. باله ها به خوبی دیده می شوند و آدمی از تماشای جست و خیزشان لذت می برد.

اسفند ماه سال گذشته ماهی رزمجوی نر آبی رنگی خریدم که در کنار دو ماهی ماده به خوبی و خوشی زندگی می کند. هر وقت غذایشان تمام می شود و از ماهی فروش برایشان غذا می خرم می پرسد : « ماهی آبی هنوز زنده است؟» وقتی جواب مثبت می شنود ، می گوید :« خوب بهشان رسیده اید بیشتر مشتری هایم یکی دو ماه بعد با گلایه به سراغم می آیند که ماهی بیمار بود و مرد.» طفلک فروشنده مرا و ماهی هایم را خوب می شناسد. هر وقت که می بینم حرکات یکی از این کوچولوها غیر طبیعی است سراغ ماهی فروش می روم و می پرسم . او هم تا آنجائی که می داند راهنمائی ام می کند. هفته گذشته هم یادآوری کرد که یواش یواش باید منتظر مرگ ماهی رزمجوی آبی باشم چون عمر این نوع ماهی زیاد نیست.

به نظرم به جای تحریم ماهی قرمز ، بهتر است روش نگهداری اش را یاد بدهیم . بخصوص به بچه های دبستانی که ماهی قرمز را خیلی دوست دارند . آخر خدا را خوش می آید این موجودات خوشگل را از خانه دور کرد یا داخل ظرف گرد و کوچک بلورین زندانی کرد؟ حیونکی ها به علت تنگی جا بیرون می پرند و تا متوجه شویم می میرند.

راستی خیلی وقتها دلم برای جوجه ننه مرده می سوزد که به هدف پذیرائی از مهمانان عزیز سرش کنده شده ، به سیخ کشیده می شود . بعضی ها به گنجشک و کبوتر نیز رحم نمی کنند. حالا هم می گویند گوشت بلدرچین مد شده است. طفلکی شتر یک عمر خدمت می کند و آخر سر هم با گوشتش کوفته می پزند. خدا را خوش می آید؟ شکمی که با لقمه نانی سیر می شود به گوشت شتر مرغ بدبخت چه نیازی دارد؟ آن قدیمها صدفها به حال و هوای خودشان زندگی می کردند. حالا نمی توانند از شکم شکموی بنی آدم جان سالم بدر برند.

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

 

از زمانی که تصمیم گرفتم ماهی قرمز را بعنوان حیوان خانگی نگاه دارم حدود هشت نه ماهی و یا بیشتر می گذرد. ده ماهی قرمز و زرد و سفید و سیاه که به تدریج دست چین کرده و خریده ام و خیلی هم دوستشان دارم. خانه کوچکشان گرد و کروی نیست بلکه چهارگوشه و بزرگ است و غذا و فضای کافی و بهداشتی و سالم برای زندگی طبیعی دارند. کف خانه شان را با شن و سنگریزه های ریزو درشت سنگفرش کرده ام و دو گلدان زیبای آبی نیز زینت بخش گردشگاهشان شده است که ماهی فروش می گفت اواخر بهار و تمام دبستان گل های قرمز و صورتی درخواهند آورد. آنها بدون خطر شکار شدن از سوی ماهی های بزرگ دیگر با امنیت خاطر زندگی می کنند. جانورانی صلح جو و اجتماعی هستند و در کنار هم و به طور دسته جمعی به این سو و آن سو شنا می کنند . غذایشان را با اشتها و اشتیاق می خورند و به تدریج رشد می کنند.

قبل از عید سایت حمایت از حیوانات و مینو صابری عزیز وسوسه ام کرد که ماهی رزمجو هم بخرم . به مغازه ماهی فروش رفتم و از او ماهی رزمجوی نر و ماده خریده و به خانه آوردم. ماهی نر آبی رنگ و بسیار زیباست. اما ماهی ماده زیبائی چندانی ندارد و از ریز و کوچولو بودنش خوشم می آید. ماهی فروش توصیه کرد که ماهی های رزمجو را داخل تانک ماهی های قرمز نیاندازم. این دو نوع نمی توانند کنار هم زندگی کنند. خلاصه که دو ماهی نر و ماده رزمجو را داخل تنگ ماهی که از قبل داشتم انداختم. دیدم که دارند دور هم می چرخند و من احساس خوشی نسبت به جای آنها ندارم. احساس کردم که جایشان تنگ و کوچک است. دلم برایشان تنگ شد. برگشتم و برای آنها نیز ظرف چهارگوش و بزرگی خریدم و ظرفشان را عوض کردم. احساس کردم که حالشان بهتر شد و به جست و خیز داخل آب پرداختند. پس از دقایقی متوجه شدم که ماهی نر دارد به ماهی ماده حمله می کند. این حمله ها تمام شدنی نبود. می دیدم که ماهی ماده کوچولو چقدر کتک می خورد و تلاش می کند خود را از دید ماهی نر پنهان کند . اما جائی برای پنهان شدنش نیست. باز دلم تنگ شد . می خواستم دوباره به مغازه بروم و علت اش را بپرسم که دیر وقت بود. شب بود و ماهی نر همچنان ماده را می زد و من هم کاری از دستم برنمی آمد. صبح روز بعد فوری به مغازه ماهی فروش رفتم و موضوع را گفتم. فروشنده پیشنهاد کرد که یک ماهی ماده نیز بخرم و داخل تانک بیاندازم . ماهی نر دست از سر ماده برمی دارد. حرف فروشنده را باور نکردم . اما از ماهی به آن کوچکی خوشم آمد و یکی نیز خریده و به خانه برگشتم و ماهی نو را داخل ظرف انداختم. ماهی نر این بار به همخانه تازه وارد حمله کرد. یک بدو بدوئی راه افتاد که نگو. پشت سر ماهی فروش غر زدم که اول صبحی می خواست فروش داشته باشد. اما دقایقی بعد متوجه شدم که هر سه آرام شنا می کنند و ماهی نر دست از سر ماهی های ماده برداشته است. هر موقع که به ماهی ها غذا می دهم ، ماهی نر تا سهم خودش را برنداشته به دو تا ماده راه نمی دهد. برای همین هم من غذا را به دو سه نکته از تانک می ریزم. تا ماهی نر سرگرم خوردن است ماهی های ماده نیز از طرف دیگر بخورند.غذای ماهی های قرمز و رزمجو را همزمان می دهم و سپس خوردنشان را تماشا می کنم. ماهی های قرمز چقدر نجیب و دوست داشتنی و اجتماعی و نوع دوست هستند. چقدر با ادب غذا می خورند. به خاطر تکه ای غذا همدیگر را نمی زنند. بازی شان هم دوست داشتنی است. اما امان از ماهی رزمجوی نر که دارد لوطی بازی می کند و نفس کش صدا می زند.

*

بیشتر بچه ها ماهی قرمز را دوست دارند. کاش بجای دور ساختن اش از خانه ها روش درست نگهداری اش را آموزش بدهیم و بگذاریم در خانه هایمان برای خودشان جائی امن و راحت داشته باشند. اگر نگهداری ماهی قرمز ستم به حساب آید ، سر بریدن مرغ و خروس و گاو و گوسفند را چه باید حساب کنیم ؟ جوجه طفلکی را که برای مهمانمان کباب می کنیم چه باید بنامیم ؟ مرغ را می گیریم و به زمین اش می زنیم و یک پایمان را روی پاهایش می گذاریم و پای دیگرمان را روی بالهایش و زبان مادرمرده اش را هم بیرون می کشیم که یک دفعه قبل از بریده شدن سرش حرام نشود ، آنگاه سر حیوان نگون بخت را گوش تا گوش می بریم. تازه رهایش هم نمی کنیم تا هنگام جان دادن این ور و آن ور بدود و ناله کند. آنقدر صبر می کنیم که تمام خون بدنش بیرون بریزد . آن وقت پوست اش را می کنیم و می پزیم و با اشتها می خوریم. اگر خودمان هم زیاد علاقه ای به خوردنش نداشته باشیم ، برای ممهانمان بهترین قسمتهای گوشت را تدارک می بینیم . می خوریم و لذت می بریم . چون عادت کرده ایم . در این غربتستان نیز خوکهای ننه مرده را اول از پاهایش آویزان می کنند بعد با چیزی توی سرشان می کوبند و سپس پوستش را می کنند و تکه تکه می کنند و به بازار می فرستند. می گویم نکند یک دفعه یکی شان بیهوش نشود . آن وقت چطوری کنده شدن پوست اش را تحمل می کند؟

*

می دانید شاعر این شعر کیست؟

حالمان بد نیست غم کمی می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

http://gayagizi11.blogspot.com/2008/05/blog-post_2607.html

**

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

آن قدیمها که بچه بودیم ، اسفند ماه برایمان عطر کفش نو ، چادر گلی عیدی ، پیراهن نو ، طعم شیرینی های خانگی خاله تامارا ، بوی نان و پاپان گرم مادربزرگ و رنگ سرخ و زرد ماهی های سفره هفت سین را داشت. اسفند ماه که می شد ، ماهی فروشان ، جلو مغازه های دیکباشی به صف می ایستادند . هر کدام ظرف پلاستیکی بزرگ و تور ماهی گیری و تعداد بی شماری ماهی برای فروش داشتند. داداش بزرگ و پسرخاله بزرگ مامور خرید ماهی بودند. هر کدام دو تا می خریدند و به خانه می آوردند. مادر و خاله تنگ کوچک سفره هفت سین را می شستند و پر آبش می کردند و ماهی ها را داخل تنگ می انداختند. ما فکر می کردیم عمر ماهی های قرمز همین یکی دو ماه اسفند و فروردین است و بعد از آن پیر می شوند و می میرند. فکر می کردیم ماهی غذایش را از آب می گیرد و می خورد . اما داخل تنگ که غذا نبود. پسرخاله بزرگ می گفت : داخل آب خیلی خوردنی هست ما به چشم نمی بینیم . مادرمان هر دو روز یک بار آب ماهی ها را با ماهی شان داخل ظرف پلاستیکی می ریخت و بعد تنگ را با آب و پودر شستشو خوب می شست و دوباره پر از آب می کرد و سپس با دستهایش ماهی را می گرفت و دوباره داخل تنگ می گذاشت. اگر ماهی تا اردیبهشت ماه زنده می ماند داخل حوض رهایشان می کرد. طفلکی ها گاهی طعمه گربه و کلاغ می شدند و گاهی هم می مردند و ما فکر می کردیم عمرشان تمام شده است. خانه دختر همسایه مان کوچک بود و آنها حوض نداشتند. سیزده بدر که می شد ، ماهی را به « چای قیراغی » می بردند و داخل رودخانه رها می کردند. بزرگ که شدم دلم نمی خواست ماهی قرمز بخرم . دوست نداشتم یک روز صبح از خواب بلند شوم و ماهی را روی آب شناور و مرده ببینم. چند سالیست که بعد از عید ماهی هایم رابه رودخانه می برم و رهایشان می کنم و دور شدن و محو شدنشان را در انبوه آب روان تماشا می کنم . به خیال خودم رفتند تا آزاد و رها زندگی کنند . صالیحا گفت : رودخانه جای مناسبی برای ماهیهای قرمز نیست . چون طعمه ماهی های بزرگ می شوند. اورزولا گفت : ماهی قرمز ماهی رودخانه ای نیست ونباید در رودخانه رهایش کنی .مانده بودم که پس جای این جانور خوشگل کجاست؟ چه کار کنم که سالها با من بماند؟ باید راهی پیدا کنم. دو تا ماهی خریده بودم و داخل تنگ آب به این طرف و آن طرف می رفتند و شنا می کردند .
روزی از روزها داشتم اینجا و آنجا و هرجا و آشیل می گشتم ودر مورد ماهی ها می خواندم که با خودم گفتم: برکه ای مصنوعی بسازم و بالاخره دل به دریا زدم و قبل از هرچیز ، برکه ای مصنوعی ساختم و کف برکه را با شن و ماسه ، سنگفرش کردم و دو بوته گیاه آبی در دو گوشه اش کاشتم و از آب پرش کردم. بعد از دو روز به مغازه ماهی فروشی رفتم و شش تا گلد فیش خوشگل سرخ و زرد و نارنجی و سفید و سیاه و دو رنگ خریدم وهمراه با ماهیهای تنگم ، داخل برکه مصنوعی رهایشان کردم. برکه مصنوعی به اندازه کافی بزرگ و جادارو چهارگوش است. ماهی هایم که هنگام خرید ریزه میزه بودند حالا خوب رشد کرده اند.
اما در مورد ماهی هایم:
ظرف ماهی ها را داخل اتاقی که نور خورشید به اندازه کافی می تابد، قرار داده ام . اما نور آفتاب بطور مستقیم به ظرف نمی تابد.
برای تعویض آب ماهی ها از آب یخچال و یا آب گرم استفاده نمی کنم.
ظرف ماهی هایم نزدیک وسایل حرارتی مثل شوفاژ یا اجاق گاز و فر و دستگاه تلویزیون و ضبط و غیره نیست.
دمای اتاق همیشه متوسط است یعنی نه زیاد گرم و نه زیاد سرد است.
هر سه روز یک بار یک چهارم آب برکه را عوض می کنم. هر ماه یک بار، به طور کامل خالی و تمیز می کنم. این کار بستگی به خود ظرف دارد. گاهی وقتها زودتر و گاهی وقتها دیرتر از این موعد ظرف را می شویم. آب را خیلی آهسته و بتدریج داخل ظرف می ریزم تا موج زیاد درست نشود.

آب مخصوص ماهی ها را سه روز قبل از عوض کردن در ظرف بزرگی ریخته و درش را می بندم که گرد و خاک رویش ننشیند.
عوض کردن روزانه آب ماهی ها کار درستی نیست.
هر روز سه بار به ماهی هایم غذا می دهم و هر بار کنارشان می نشینم که بخورند و تمام کنند و باقی شان نماند که مانده غذا، فاسد شده آب را کثیف نکند. غذا خوردن ماهی ها حدود دو دقیقه طول می کشد.
هر به رفتارشان و رنگ پولکشان نگاه می کنم .
به گیاهانی که داخل برکه کاشته ام دقت می کنم که خراب یا فاسد نشده باشند. برای کاشتن گیاه داخل اکواریوم یا برکه یا هر ظرف دیگر استفاده از خاک برگ معمولی یا خاک باغچه درست نیست. من از شن و ماسه استفاده کردم.
بدون هیچ گونه رودرواسی از بزرگترها و کوچکترها می خواهم که دست شان را داخل آب نبرند و ازگرفتن و بازی کردن با ماهی ها خودداری کنند.

ماهی رزمجو قشنگ است اما جای ماهی قرمز را سر سفره هفت سین پر نمی کند.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧

بچه که بودم نگهداری حیوانات خانگی در خانواده ما مد نبود. مادرم برای اینکه زیرزمین بزرگمان را از شر موشها نجات دهد ، به گربه ها روی خوش نشان می داد. آخر آن زمانها بجز رب و آبغوره و آبلیمو و سرکه وترشی و سبزی خشک ، برنج و نخود و لپه و ماش و عدس و غیره را نیز یکجا خریده و برای زمستان ذخیره می کردیم . برای درامان ماندن این مواد غذائی از حمله موش ، وجود گربه ضروری بود. مادربزرگم می گفت : بیرون کردن حیوان از خانه یمن بسیار بدی دارد و بلائی گریبانگیر خانواده می شود. روزی گربه ای درزیرزمین خانه مان داخل صندوقچه کوچک چوبی زائیده بود . دو گربه زرد و دو تای دیگر سیاه . سه بچه را سه نفر از همسایه هایمان برداشتند و زرده ماند و یک کمی که بزرگ شد بجز زیرزمین ، خانه را نیز کثیف کرد و تصمیم گرفتند از خانه بیرونش کنند. او را داخل کیسه ای گذاشتند و آن دورترها که محل زباله های گوشتی بود رها کردند و دیگر برنگشت. دو روز نگذشته اتفاق بسیار ناگواری در خانواده مان افتاد . چه روزگار تلخی بود. مادربزرگم گفت که آه گربه خانمانمان را به آتش کشید. چند سال پیش طفلک اموشی خرگوش کوچک از خانه ای بیرون انداخته شد آخرش هم مرد . به قول مادربزرگ آه او نیز خانمان برانداز بود .

سال گذشته قبل از عید دو ماهی سرخ کوچک خریدم . عصرها که به خانه برمی گشتم تنگ آبشان را می شستم و از آب تازه پر می کردم و بعد می نشستم و جست و خیزشان را تماشا می کردم . بعد از عید قول دادم که کنار رودخانه ببرم و داخل آب آزاد رهایشان کنم . روزی که هوا خوش بود هر دو را داخل ظرف شیشه ای کوچک گذاشتم و لب رودخانه رفتم . در شیشه را باز و داخل آب رودخانه فرو کردم. ماهی ها آرام از شیشه بیرون آمدند و وارد رودخانه شدند. در عالم خودم هر دو را بسیار خوشحال دیدم . گوئی داشتند مزه آزادی را با تمام وجودشان لمس می کردند . در یک چشم بر هم زدن توی آب از نظرم محو شدند. داشتم به خانه برمی گشتم که بین راه صالیحا را دیدم. وقتی فهمید که ماهی ها را داخل رودخانه رها کردم ، نکوهشم کرد که بیرون انداختن حیوان خانگی کار درستی نیست. آنها به زندگی در آکواریوم و تنگ آب عادت کرده اند . حالا خدا می داند خورش کدام ماهی گنده ای شده اند . گفتم : خوب برای چند لحظه ای هم که شده از آزادی لذت برده اند . بعدها فهمیدم که همان زمانها بود که برادر درگذشت. با خودم عهد بستم که دیگر حیوانی به خانه نیاورم. اما چند روز پیش باز هوس کردم ماهی سرخ و زردی بخرم و داخل تنگ آب پارسالی نگهداری کنم. داشتم غذای مخصوصشان را می دادم که به یاد آن قدیمها افتادم . ماهی های سفره هفت سین ما ناهار و شام چه می خوردند ؟ یادم می آید یکی دوبارتکه کوچک نانی را ریز کردم و داخل تنگ انداختم . آبجی بزرگ اعتراض کرد که تنگ ماهی ها را کثیف نکنم . مادربزرگ هم گفت : غذای ماهی ها داخل آب است خودشان پیدا می کنند و می خورند. شاید دلیل اینکه طفلک ماهی ها تا عید سال بعد زنده نمی ماندند مرگ در اثر گرسنگی بود.علت دیگری هم داشت . تابستانها حوض را می شستیم و پر از آب می کردیم و ماهی ها را داخل آب رها می کردیم . آنوقت گربه بی انصاف کمین می کرد و شکارشان می کرد .

دیشب داشتم جست و خیز ماهی های سرخ و زردم  را تماشا می کردم و می خواستم بگویم که بعد از سیزده بدر می برم و داخل رودخانه رهایتان می کنم که به یاد پارسال افتادم . دیگر رهایشان نمی کنم ، اگر چه می دانم : 

سئل گلر آخار گئدر/ سیل می آید و جاری می شود

وریانی ییخار گئده ر/ دور و بر را ویران می کند و می رود

بو دنیا پنجره دی / دنیا مثل پنجره ایست

هر گلن باخار گئدر / هر کسی می آید و نظر می اندازد و می رود

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :