زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢

سومین روز از ماه رمضان بود . سحری خواب مانده بودیم . مادربزرگم می گفت : «  خوردن روزه بدون دلیل گناه است .»   

ما به هوای این  که هنوز سومین روز از ماه است و انرژی کافی برای تحمل تا غروب را داریم ، روزه بودیم . زنگ مدرسه به صدا درآمد و من احساس کردم که تا رسیدن به خانه از گرسنگی و تشنگی تلف خواهم شد . نمی دانم با چه سرعتی خود را به خانه رساندم .  

گفتم : « من تشنه ام ، گرسنه ام . می خواهم نان بخورم . می خواهم آب بنوشم . »

مادرم گفت :«  گناه است اگر بخوری باید به عوضش شصت روز روزه بگیری.»   

گفتم : « نه خیر، قبولم نیست . آخه ما که سحری نخوردیم ، گناه نیست. فقط یک لیوان آب.»  

خلاصه اجازه ندادند آب بخورم .  

گفتند : « برو نمازت را بخوان . تا چشم بر هم زنی افطار شده . »

من هم حرفشان را گوش کردم . نماز خواندم . نمازی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم . گویا موقع رکوع گفتم :ای خدا جون خیلی تشنه ام . وقت سجده گفتم : آخه اینها چرا نمی گذارند آب بخورم ؟ موقع تشهد هم گفتم : ای خداجون تا افطار از گرسنگی می میرم باور نمی کنی ؟ حالا خودت می بینی .

داشتم مهر را می بوسیدم که متوجه داداش کوچک شدم که چشمان ریزش حالت ترحم و دلسوزی به خود گرفته و لبهایش برای گریه غنچه شده بود . بدون توجه به او جانماز را گوشه ای گذاشتم و باز سراغ مادرم رفتم و گفتم : « من گرسنه ام . به من چه که تا افطار کم مانده ، می روم از علی آقای بقال لواشک و راحت الحلقوم بخرم .»

مادرم گفت : « برو تکالیفت را انجام بده . وقت افطار هرچه دوست داری می توانی بخوری.»  

نا امید گوشه ای نشستم و پاهایم را دراز کردم و میز کوچکی را که پدرم برای انجام تکالیفمان درست کرده بود روی پاهایم گذاشتم و کتاب انگلیسی را باز کرده و گفتم :« اهه دردمان کم بود این انگلیسی هم از امسال درد سرمان شده . دوست ندارم مشق انگلیسی بنویسم.»  

داداش کوچک جلو پدرم ایستاد و گفت :«  آقا پول بده.»  

پدرم یک ریالی به او داد . گفت : « یکی دیگه هم بده .»  

پدرم در حالی که یک ریالی دیگری به او می داد پرسید : « مگر چوبی یک ریال نیست ؟»  

داداش کوچک گفت : « من می خواهم دو تا بخورم . »

پول را گرفت و رفت سر کوچه که از بقال چوبی بخرد. کم کم داشت وقت افطار می رسید . مادرم داشت سفره را آماده می کرد . فرنی و سوپ و سبزی و خرما و چند دانه کانادادرای خنک و خوش رنگ . اذان که شروع شد مادرم فوری غذای اصلی را کشید و همه دور سفره افطاری نشستیم . داداش کوچک هم بغل دستم نشست. داشت نگاهم می کرد . احساس می کردم مرا تحت نظر دارد . بعد از اذان ، پشت سرش برگشت و پاکت کوچکی را دستم داد و گفت : «  نذر کردم تو نمیری اینها رو بهت بدم .»

خدای من چقدر خوشحال شدم . داخل پاکت کوچک چند دانه راحت الحلقوم ویک ورقه لواشک بود . بعد از افطار پاکت را پاره کردم و فهمیدم که لب به این خوردنی ها نزده . دو تائی نشستیم و خوردیم .

داداش کوچک که بچه بود ، خیلی شلوغ و بامزه بود . توجه همه به او جلب و مورد مهر و علاقه دوست و فامیل بود . میهمانی که به خانه مان می آمد ، او را به بازی و سخن می گرفت. شبهائی که برق می رفت و گردسوز فضای اتاق را نیمه روشن می کرد ، کلاه پدر را بر سر می گذاشت ، کمربند پدر را بر کمر می بست و از کف گیر آشپزخانه به جای تفنگ استفاده می کرد . برای خودش حسابی جانی دالر می شد و دزدان را تعقیب می کرد. از سایه اش که نور گردسوز بزرگتر از خودش نشانش می داد خیلی خوشش می آمد . می گفت :« کاش روزی من سایه باشم و سایه من . » همه او را دوست داشتند و او مرا.

چه زود رفت . سایه شد و بر صفحات آلبوم عکس و خاطراتم نقش بست . رفت و یاد و خاطراتش را برایم به یادگار گذاشت .

*

عزیزینه م دادا من / عزیزم به فریاد من

گلمیشم فریادا من  / آمدم به فریاد من

یانمیش فلک قویمادی / بسوزد این فلک که نگذاشت

بیر گؤلم دونیادا من / یک کمی در این دنیا خوش باشم

*

ترجمه به زبان ترکی آذربایجانی

اوروشلوغون اوچونجو گونویدو. اوباشدانسیز قالمیشدیق.

بؤیوک آنام دئییردی :« دوردوغو یئرده اوروجو یئمک گوناهدی .»

بیزده بئله بیلیردیک کی ، هله اوروشلوغون اوچونجو گونودو ، گوجوموز آخشاماجاق اولار. اونون اوچون ده اوروجوموزو سیندیرمادیشق. مدرسه نین زنگی وورولدو . من دئدیم بس کی ائوه یئتیشینجه آجلیقدان ، سوسوزلوقدان اؤله جه یم. بیلمیرم نه سیاق اؤزومو ائوه یئتیردیم.

دئدیم : » سوسوزام ، آجام ، چؤرک یئمک ، سو ایچمک ایستیرم.»

آنام دئدی :« گوناهدی ، یئسن گرگ یئرینه آلتمیش گون اوروج توتاسان.»

چیینلریمی آتاراق دئدیم :« منه نه ، منه نه ، بیز کی اوباشدانلیق یئمه میشیک نیه گرک گوناه اولا ؟ یانلیز بیر بارداق سو.»

اوزون سؤزون قیسساسی کی قویمادیلار سو ایچم. دئدیلر :« گئت نامازیوی قیل . گؤزووی آچیب یومانا قدر ایفطار اولاجاق.»

سؤزلرینه باخیب نامازیمی قیلدیم . نه ناماز ! ائله بیل کی رکویا گئدنده دئییردیم:« آی آللاه سوسوزام.» سجده ده یالواریردیم :« نییده قویمورلار سو ایچم؟» تشهد ده دئییردیم :« آی گؤزل آللاهیم ایفطارا جاق آجیمدان اؤله جه یم . اینانمیرسان؟ هله اؤزون گؤره رسن.»

موهورو اؤپمه کده یدیم کی خیردا قارداشا گؤزوم ساتاشدی . خیردا گؤزلرینن اوره یی یانا – یانا منه باخیردی. دوداقلاری آغلاماق اوچون بوزولموشدو. ناماز چادرامی بیر قیراغا قویوب آناما دئدیم: « منه نه ایفطارا آز قالیر .گئدیرم علی باققالدان لاواشاینان راحتی القوم آلام .»

آنام گئنه منی دیله توتوب دئدی :« گئت خطلرین یاز . ایفطاردا نه ایسترسن یئیه جکسن.:

اومودومو اوزوب بیر قیراخدا اوتوروب آیاقلاریمی اوزالدیب و آقام دوزلدن میزی ایاقلاریما چکیب خط یازماغا باشلادیم. انگلیسی کتابی الیمه آلیب دئدیم :« اه ! اه ! دردیمیز آزیدی بو انگلیسی ده بو ایلدن باشیمیزا بلا اولدو.ایسته میرم انگلیسی خط یازلام. »

خیردا قارداش آقامین قاباغیندا دوروب دئدی :« آقا پول وئر.»

آقام بیر قیران وئردی. خیردا قارداش دئدی :« بیرینی ده وئر.»

آقام پولو وئره – وئره سوروشدو :« به یم سورمالی شیرنی بیرقیران دئییل؟»

خیردا قارداش دئدی :« من ایستیرم ایکیسین یئیم.»

پولو آقامنان آلیب باققالا گئتدی. ایفطار یاخینلاشیردی . آنام سوفره نی حاضیرلیردی. فیرنی ، قاتیق آشی ، یئملی گؤی ، خورما ، سرین و ایچملی  کانادا درای . اذان کی باشلادی ، آنام اصلی یئمه یی ده چکیب سوفرایا گتیردی. هامیمیز سوفرایا اوتوردوق. خیردا قارداش دا منیم یانیمدا اوتوردو.خیرداجا گؤزلرینن منه باخیردی. ائله بیلیردیم کی منی گودور.اذاننان سونرا دالیسینا دؤنوب بیر خیردا پاکت گؤتوروب الیمه وئریب دئدی :« نذیر ائله میشدیم ایفطاراجاق آجیندا اؤلمویه سن بونلاری سنه وئرم.»

آی آللاه ! نه قدر سئویندیم! پاکاتین ایچینده نئچه دانا راحتی القوم و بیر دانادا لاواشا واریدی.ایفطاردان سونرا پاکاتی جیریب و گؤردوم کی هئچ بیرسینه ال وورمویوب . ایکیمیز اوتوروب یئدیک.

خیردا قارداش ، اوشاقلیقدا چوخ دوزلو و ایسته مه لیدی. دادلی ادالارینان هامینی اؤزونه ساری چکردی.ائوه گلن قوناق اونلا اوینویوب دانشیدیراردی. گئجه چاغی لامپلار گئدن زامان، آقامین بؤرکون باشینا قویوب ، کمرین بئلینه باغلاییب کف گیری توفنگ ائله ییب اؤزونه بیر گؤزل جانی دالر اولاردی. نفتلی لامپانین ایشیغی اونون کؤلگه سینی بؤیوک گؤرسه ده ردی . نه قدر سئوینردی کی چیراغلار گئدن گئجه بیردن بؤیویور. دئیردی :« کاشکا کؤلگم من اولا ، من ده کؤلگم .» نه تئز گئتدی کؤلگه اولدو سونرادا گؤزلردن ایتدی.

هامی اونو چوخ سئئوردی ، اودا منی.

او گئتدی یادی ، یادیگاری قالدی

عزیزینم دادا من

گلمیشم فریادا من

یانمیش فلک قویمادی

بیر گولم دونیادا من

*

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠

بچه که بودیم ، از فرارسیدن ماه مبارک رمضان غمگین و شاد می شدیم. غمگین از یک ماه گرسنگی و تشنگی در طول روز و شاد از میهمانی و بازی و کلوچه شیرین و زولبیا و بامیه بعد از افطار و بگوبخند کودکانه. بعد از خوردن سحری ، برای نماز صبح وضو می گرفتیم و منتظر اذان می شدیم و بعد از نماز صبح خواب از سرم می پرید و در طول روز خسته و خواب آلود بودم. مهرناز راحت می خوابید و می گفت خواب بعد از نماز صبح خیلی دلچسب هست. پریناز از گرسنگی در طول روز ناله می کرد و تشنگی امان مهناز را می برید. از مدرسه که به خانه برمی گشتیم ، مادرمان خبر می داد که افطار همگی مهمانیم. روزی خانه خاله و روز دیگر دایی و روز سوم و ... الی اخر. خوشحال می شدیم و مادرمان از ما می خواست که تکالیف مدرسه مان را انجام دهیم تا سرمان گرم باشد و موقع افطار زود برسد. اما من فقط می توانستم مشق هایم را تمام کنم . آن هم با چند غلط و اشتباه خدا می داند. الحق والانصاف خانم معلم مان هم چشم پوشی می کرد و در ماه رمضان تنبیه نمی شدیم. موقع افطار همه دور هم جمع می شدیم. هرخانواده ای کلوچه شیرین افطار یا اهری یا زولبیا و بامیه می خیرید و دست خالی به مهمانی نمی رفت. بنابر این شکم مبارک ما بچه ها حسابی جشن می گرفت. سفره پرنعمت افطار ، قبل از رسیدن مهمانان وسط اتاق پهن می شد و خرما و فرنی و حلوای خوشمزه عبدالرضاخان ، کلو.چه های رسیده از طرف مهمانان سفره را تزئین و دل گرسنه مان را بی تابتر می کرد. موقع افطار هم سوپ خوشمزه یا آش ماست ، سر سفره می آمد. بعد از خوردن افطار مادرهایمان از ما می خواستند که به آشپزخانه برویم و در شستن ظروف به صاحب خانه کمک کنیم. بشقابها و قاشق ها و ظروف کوچک را که قدرت شستن داشتیم به ما می دادند. شستن ظروف با اسفنج و آب گرم و پودر برف به عهده من و مهناز بود و آب کشیدن و خشک کردن به عهده مهرناز و پریناز. کارمان شاید یک ساعت طول می کشید. اما زمان به سرعت می گذشت. ما چهار دختربچه شیطون بلا همراه با شستن ظروف می گفتیم و شوخی می کردیم و صدای قاه قاه خنده مان گوش فلک را کر می کرد. - شاید برای همین هم فلک به شادی ما رشک برد و گفت :« صبر کنید خبرنن نوبارا آز قالیب. بزرگ که شدید می دانم با شماها چه کنم. » و بزرگ که شدیم هر کدام از ما را به دیاری پرت پرتاب کرد.- صدای ما در میان هیاهو و سر و صدای بزرگترها گم می شد. بعد از ما نوبت به آبجی بزرگ هایمان می رسید که مجبور بودند قابلمه ها و دیگ ها و آبکش ها را بشویند و با سیم ظرفشویی خوب بسابند. کار و همنشینی با دوستان هم سن و سال که فامیل هم بودیم ،در ان شبهای رمضان لذت بخش بود.

بعد از شست و شو ، اجازه داشتیم زولبیا و بامیه که فراوان بود بخوریم . برای ما چایی در مقابل کانادادرای و دوغ و شربت گل محمدی نوشیدنی درجه سه به حساب می آمد. هنگام بازگشت به خانه هم صاحب خانه کلوچه های شیرین را که داخل سینی بزرگ می چید وسط اتاق می گذاشت و می گفت :« هر کسی دوست دارد ببرد و سحری بخورد.» هر کسی به مقدار لازم برمی داشت و به این ترتیب سحری خوشمزه مان هم آماده بود. البته بزرگترها ترجیح می دادند سحری هر روزه شان را آماده کرده و بخورند.

عید فطر هم همه خانه پدربزرگ جمع می شدیم و بعد از نماز عید فطر ، ناهار میهمان سفره پربرکتش بودیم. آن قدیمها صفا و صمیمیت و مهر و بی ریائی میهمان همیشگی سفره هایمان بود.

اوروج نامازیز ، عبادتیز قبول اولسون

*

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩

آن قدیمها که هنوز بچه بودم ، پدرم مرد جوانی بود و دوستی داشت که به ظاهر خیلی خوب و فداکار و مهربان و صمیمی بود. روزی از روزها این دوست با پدرم اختلاف پیدا کرد و از پشت سر به او ضربه زد. پدرم هم با او قهر کرد و گقت که تو را هرگز نخواهم بخشید. از ماجرای قهر این دو هنوز چند ماهی نگذشته بود که دوست به بهانه تبریک عید غدیر به سراغ پدرم آمد و عذرخواهی کرد و با پدر صیغه برادری جاری کرد و شدند برادر صیغه. اما پدر دیگر با او صمیمی نشد و در رفت و آمد و معاشرت جانب احتیاط را رعایت کرد. اما این دوست که از اقوام دورمان نیز بود، تا آخر عمرش شرمندگی رفتار ناخوشایندش را بر دوش کشید. او هر سال عید فطر به دیدن پدرم می آمد و آهسته نجوا می کرد « حلالم کردی؟ حلالم نکنی تا فردای قیامت رهایت نخواهم کرد.» گاهی وقتها پدر از سماجت او به تنگ می آمد و می گفت :« یعنی چه؟ اتفاقی چند سال پیش افتاده خوب یا بد تمام شد و رفت. آخر تمرین و تکرار چه فایده ای بجز یادآوری و دل چرکینی دارد؟ این آدم چرا متوجه نمی شود؟» او معتقد بود که پدرم نماز و روزه اش همیشه کامل است و از آنجائی که آدمی ساکت و آرام و سرش توی لاک خودش است و کاری به کار کسی ندارد ، باید بیاید و عید فطر را تبریک بگوید و دل پدر را به دست آورد.
او سالها قبل از پدر از دنیا رفت.
امروز صبح با دلی گرفته به خانه پدر زنگ زدم تا برای چندمین بار نبودنش بر دلم نشتر بزند که صدای سلام و تبریک و دعای رحمت کند از پشت گوشی به گوشم رسید و آبجی بزرگ گفت : « امروز قره بایرام پدر است.» دل گرفته ام گرفته تر شد. بغض را گلویم را گرفت دلم می خواست گریه کنم که آبجی ادامه داد :« ببینم به نظر تو آقای ... الان رفته پیش آقامون و اونجا هم مخ پدر پیرمون رو می خوره و نجوا می کنه؟»
میان گریه خندیدم و خنده ام موجب شد که او هم حالی و دلی پیدا کند و عید مبارکی بگوید.
*
اما قره بایرام یعنی عید سیاه. وقتی کسی از دنیا می رود ، بعد از چهلم اش اولین عید ( فرقی ندارد عید فطر یا عید قربان یا عید غدیر یا عید نوروز ) در خانه متوفی قره بایرام می گیرند. در این روز اقوام و آشنایان در خانه متوفی جمع می شوند تا دوباره برای بازماندگان آرزوی صبر و برای متوفی رحمت و آمرزش آرزو می کنند و اگر دختر یا پسر یا نزدیکان متوفی هنوز لباس سیاهشان را عوض نکرده اند و عزا نگه داشته اند ، آنها را از عزا درمی آورند. از آن پس برگزاری جشن عروسی و تولد و مراسم شادی نیز از نو برپا می شود و زندگی روال عادی خود را از سر می گیرد. چرا که از قدیم گفته اند : توی نان یاس قارداشدیلار / عروسی و عزا برادر همدیگرند.
*
عید فطر مبارک
*
شش سالگی نق نقوی وبلاکستان مبارک
*
اینجا یک عاقد از اتفاقات گوناگون و گاهی بامزه می نویسد
*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩

بچه که بودیم زندگی با هر بهانه ای رنگ تنوع به خود می گرفت. اسفند ، ماه خانه تکانی و خرید و مشغله تکالیف عید بود . شعبان با نیمه اش مراسم چراغانی و ترقه و شکلات و شکرپنیر و کلوچه اهری نذری را زنده می کرد. محرم ، ماه عاشورا و شعله زرد و آش رشته و هویچ پلوی همسایه بود. پنج شنبه اول ماه رجب ، روز تجدید دیدار با مردگان و حلوا و خرما بود و ما چه جانانه و از ته دل قبل از خوردن خرما صلوات و فاتحه می خواندیم. بیشتر وقتها قبل از خوردن خانم سرایدار مسجد حمد و سوره را با صدای بلند می خواند و ما تکرار می کردیم که مبادا غلط بخوانیم و فاتحه به صاحب خرما نرسد. سرانجام نوبت به رمضان می رسید. رمضان با دعای دلنواز سحر و ربنای سر سفره افطارش عالمی دیگر داشت. چه می دانم شاید ربنا موجب شده که شجریان را بشناسم. آن زمان ها برای دختربچه های نه و ده و یازده ساله ، ربنای شجریان آوای پایان شب تیره گرسنگی بود. مگر نه که می گویند خدا با هر دردی که به بندگانش می دهد امتحانشان می کند. آللاه هئچ بنده سین اجلیق نان امتحانا چکمه سین / خدا هیچ بنده ای را با گرسنگی امتحان نکند. برای دختربچه تحمل گرسنگی و تشنگی چقدر تلخ و طاقت فرساست. روزهای اول و دوم و سوم که هنوز معده به خالی ماندن عادت نکرده ، خیلی سخت می گذشت. پدر برایمان زولبیا و بامیا و کلوچه شیرین و خرما می خرید. گاهی وقتها هم پول می داد که خودمان برویم و بخریم . می خریدیم وبه خانه می آوردیم. از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که گاهی هنگام چیدن زولبیا انگشتمان را می لیسیدیم. خوب چه کار کنیم بچه بویدم و فکر می کردیم که نمی خوریم. بعضی وقتها از شدت تشنگی دست و صورت را می شستیم و دهانمان را قرقره می کردیم و ناغافل قطره آبی را که در دهانمان مانده قورت می دادیم. خوب از کجا می دانستیم که روزه مان باطل می شود. بعدها یاد گرفتیم که اجازه خوردن و آشامیدن حتی به اندازه لیسیدن انگشت یا قطره کوچک آب را هم نداریم.
در آن سختی ها پدر همراهمان بود. روزی از روزهای کوتاه زمستانی و سومین روز از رمضان که از مدرسه به خانه برگشتم ، از شدت گرسنگی گریه سر دادم و گفتم :« من دارم می میرم. گرسنه ام است. اگر نخورم می میرم.»

مادربزرگ گفت :« اگر با دهان روزه بمیری به بهشت می روی و اگر حالا بخوری یک راست توی جهنمی. میل خودت است می خواهی بخور می خواهی نخور.»

گفتم :« من نمی خواهم به بهشت بروم . بگذار بخورم دلم می خواهد به جهنم بروم.»
آن وقت روی زمین نشستم و پاهایم را دراز کردم و دستهایم را روی زمین گذاشتم وپاشنه پاهایم را به زمین کوبیدم و گریه کنان گفتم :« من تشنه ام آب می خواهم.»
مادربزرگ و مادر شروع به نصیحت و سرزنشم کردند که :« ای دختر گنده خجالت بکش. دختر که این همه شکمو نمی شود. تا اذان زیاد نمانده دندان روی جگر بگذار. .. »
اما من گرسنه و تشنه بودم داشتم راستی راستی هلاک می شدم. که پدر دخالت کرد و با لبخند گفت :« ولش کنید بابا جان من آرامش می کنم. مگر نشنیده اید آجین ایمانی اولماز / آدم گرسنه ایمان ندارد؟»
آنها ساکت شدند و پدرم به من نزدیک شد و بغلم کرد که به اتاق ببرد. سنگین بودم خوب . با خنده گفت :« ماشالله دخترم الهی که چشم نخوری وزن ات هم زیاد شده . یک کمی لاغر بشوی خوبه ها!»
گفتم :« نه خیرم نمی خوام لاغر بشم من می خواهم بخورم.»
خلاصه پدر با بلبل زبانی اش مرا تا اتاق برد و گفت :« خیلی خوب حالا پاشو بریم وضو بگیریم و مثل قصه های من و بابام دوتائی نماز بخونیم.»
گفتم :« نمیشه که قهرمان های قصه های من و بابام پسر و پدر هستند دیگه. من دخترم نمیشه.»
گفت :« چرا نمیشه توی این دنیا نمیشه وجود نداره.»
دوتائی رفتیم و وضو گرفتیم و به اتاق برگشتیم. چادرنماز گلی گلی نازکم را سرم کردم و پشت سر پدر ایستادم. او تند تر می خواند و من بهش نمی رسیدم. دیگر طاقتم تمام شد و وسط نماز یک دفعه گفتم :« آقا جان مثل زن سرایدار یواش بخوان من هم بهت برسم دیگه.»
پدر در حالی که مشغول خواندن رکوع بود با صدای بلند و آهسته صلوات خواند. متوجه منظورش شدم و ساکت شدم و همراهش به تکرار نماز مشغول شدم. بله پدرها و مادرها وقتی می خواهند وسط نماز چیزی را به دیگری حالی کنند یکی دو کلمه را با صدای بلند و با حالت بخصوص ادا می کنند و طرف می فهمد که فلان کار را نباید انجام دهد و الی آخر.
بعد از تمام شدن نمازمان اعتراض و خنده آبجی بزرگ و داداش بزرگ شروع شد که نباید وسط نماز حرف می زدی و نماز ات باطل شد. پدر و مادربزرگ دیدند که من دیگر رمقی ندارم و اگر بخواهند دوباره نماز بخوانم گریه خواهم کرد. مادربزرگ گفت :« چون دفعه اولت بود و نمی دانستی نمازت باطل نمی شود. اما از فرادا باید دقت کنی که وسط نماز حرف نزنی.»
نمازمان تمام شد و از اذان وغروب و افطار خبری نشد که نشد. پدر به فکر سرگرم کردنم بود و من به فکر قصه های من و بابام. این بار خودم به جای پسرک ، قهرمان قصه و همراه پدر بودم. حالم خوش بود. دلم می خواست انگشتم را روی دماغم بکوبم و به داداش ها یاندی قیندی بدهم. قرار نیست که همیشه داداش کوچیکه قهرمان قصه های من و بابام بشه که. بازی کنان و با غرور تمام به سراغ کیف مدرسه ام رفتم و دفتر مشق و مداد و پاک کن و مدادتراش و کتاب فارسی ام را برداشتم تا مشق هایم را بنویسم و بعد از افطار با خیال راحت دلی از عزا درآورم. پدر کتاب فارسی را از دستم گرفت و گفت :« کجا را باید بگویم ؟»
ای خدا جون کیف کردم ، خوش به حالم شد یک عالمه ، لذت بردم. پدر با صدای بلند خواند و من نوشتم. مشق تازه تمام شده بود که صدای مادربزرگ بلند شد. از قرار معلوم چیزی به اذان نمانده است . خوشحالی ام دلایلی داشت. مشق شبم تمام شد. زمان زود گذشت و من یک بعد از ظهر قهرمان قصه های من و بابام شدم. پدر قول داده بود که بعد از افطار برایم کانادادرای بخرد. فرنی خوشمزه مادر را خوردم. سوپ داغ و خوشمزه سیرابم کرد. بعد از افطار هم زولبیا با چائی و لیمو عمانی خوردم و کانادادرای یادم رفت.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸

***

این عکس ها در سایت زنانه ها دیدن دارد.

در طول سه سال و اندی وبلاک نویسی ، از پیشکسوتان دنیای وبلاک آموختم که برداشتن و کپی کردن مطالب وبلاکها کار درستی نیست. خوب از متنی خوشت می آید ، بخوان و سپس لینکش کن که آدرس برای خودت بماند. چرا دیگر کل مطلب را کپی می کنی آخر؟ یا به اسم خودت می نویسی ؟ چندی پیش متوجه شدم که ایشان یعنی سول گوناز مطالب مرا از اینجا و اینجا برداشته و در اینجا به آدرس خودش و دو وبلاک دیگر در سایتش قرار داده است . به ایشان ایمیل نوشتم که از شما رنجیده خاطرم برای این کارتان و لطف کنید و نوشته های مرا پاک کنید. جواب رسید که این مطالب را به ما ایمیل کرده اند و نمی دانستیم کارهای شماست. پاک می کنیم . اما شما می توانید مطالب ما را در وبلاکتان بنویسید. آخر من چه مرضی دارم نوشته های ایشان را آن هم بدون اشاره به آدرس اصلی درج کنم ؟
*
محصل که بودیم دو نفر آیت الله را که پدربزرگهایمان به آنها تقلید می کردند ، می شناختیم. یکی آیت الله شریعتمداری و دیگری آیت الله خوئی بود. در هر خانه ای هم کتاب توضیح المسائل مجتهد مورد نظر وجود داشت. وقتی کسی به مسئله ای برمی خورد به این کتاب مراجعه می کرد.دخترها تا زمانی که در خانه پدر بودند ، تابع مرجع تقلید پدر بودند. به خانه شوهر که می رفتند تابعیت تقلید را به مرجع تقلید شوهر تغییر می دادند. یاد رحیمه به خیرکه بعد از انقلاب کتاب توضیح المسائل آیت الله طالقانی را خرید و گفت : « من دوست دارم خودم مرجع تقلیدم را تعیین کنم. یازده سال درس خواندم و سواد کافی دارم. خودم قدرت انتخاب دارم.» مادربزرگش اعتراض می کرد و می گفت : « اگر از روی این رساله عمل کنی نماز و روزه ات باطل است. ما خودمان رساله داریم و نیازی نیست تو خودسر شوی و برای خودت مرجع تقلید انتخاب کنی.» بعدها که شوهر کرد و از شهرمان کوچ کرد ، نمی دانم ماجرای مرجع تقلیدش به کجا کشید.
*
دیروز اینجا عید فطر بود و از هموطنان عزیز و مراکشی ها و ترکیه ای ها و مصری ها و پاکستانی ها پیام تبریک عید فطر دریافت کردم و ماریا و زابینه ، دیروز عصر ، دوستان آلمانی ام با یک بشقاب کیک و خرما به دیدنم آمدند و عید فطر را تبریک گفتند. ماریا زن میانسالی است که سالها پیش با یک مرد سوریه ای ازدواج کرده و سه پسر دارد و از زندگی اش راضی است. او روسری به سرش می بندد و همیشه موهای جلوی سرش از روسری بیرون است و گاهی بلوز آستین کوتاه می پوشد . گاهی وقتها ماه رمضان روزه می گیرد. زابینه جوان است و شوهرش پاکستانی است. او روسری سرش نمی بندد اما اوقات نماز را خیلی جدی می گیرد. بنا به گفته خودش امسال برای اولین بار توانسته است روزه هایش را کامل بگیرد.
*
شاید روزی ویکی پدیا عید فطر سال 1388 را عیدی نادر ثبت کند . چون بنا به اظهار بعضی ها یکشنبه 29 شهریور و به اظهار بعضی دیگر دوشنبه سی ام شهریور عید فطر است . یعنی در ایران دو روز متوالی به مناسبت عید فطر نماز عید فطر خوانده شده است.
*
بالاخره کاسه صبر یک اهری با اتفاقات ساده اش لبریز شد و گله مند از بلاکفا به بلاک اسپات اسباب کشی کرد. چندی پیش پرشین بلاک دچار مشکل فیل تر شده بود . دو سه روزی بود که بلاکفا مشکل پیدا کرده بود.
*

عید فطر بر هموطنان و دوستان عزیز مبارک

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸

وقتی عزیزی از دنیا می رود و امید دیدارش قطع می شود ، وقتی دیدار به قیامت می ماند و دل از دوری بی نهایت ، تنگ می شود ، امیدهائی دیگر بر دل نقش می بندد. هدیه و بخشش برای شادی روح عزیز از دست رفته در دل نقش می بندد و پر رنگ و پر رنگ تر می شود. با گذشت زمان هدیه و بخشش کوچک تبدیل به بخششی بزرگ با اسمی دیگر می شود. احسان و نیکی ، گذشتن از جزئی از داشته ها که جای خلا را تا اندازه ای که تسلای دل داغ دیده است ، پر کند. آدمی با پختن کاسه ای آش و بشقابی حلوا و لقمه ای نان و پنیر دل خوش می کند به هدیه ای که در راه خدا و برای خاطر عزیز از دست رفته داده است.

آن یک کمی قدیمها این هدایا و بخششها معنی واقعی خود را داشتند. آش و شعله زرد وحلوا و سفره های نذری نان و پنیر ، درمجالس روضه خوانی و مسجد رواج داشت. روزهای مذهبی بخصوص عاشورا و اربعین و شب های احیا ، بچه ها سینی در دست در خانه ها را می زدند و به هر خانه ای یک بشقاب کوچک حلوا یا شعله زرد می دادند. اما من هویچ پلوی همسایه مان را خیلی دوست داشتم . روز عاشورا و بعد از نماز ظهر در خانه به صدا درمی آمد و من مطمئن بودم که دیس کوچک هویچ پلو رسید. مادرم سعی می کرد روز عاشورا هویچ پلو بپزد و با غذای احسان زن همسایه مخلوط کند. چون دیس کوچک بود و اهل خانه سیر نمی شدند و باید دانه های برنج و هویچ قاطی می شدند که همه از این غذای احسان و تبرک خورده باشند. طعم خورش هویچ همسایه با هویچ مادرم خیلی فرق داشت. خورش مادرم روغن و آب روغن فراوان داشت و قرمز خوش رنگ بود و مزه آبغوره اش جان و دل آدم گرسنه را زنده می کرد. هویچ نازک و خلال و تا حدودی به یک اندازه بود. اما هویچ احسان زن همسایه درشت و نیم پز و شیرین بود. آخر یکی دو روز قبلش همسایه ها به کمکش رفته و برایش هویچ پوست کنده و خورد کرده بودند و هر کسی سلیقه و اندازه دلخواه خود را داشت و برای همین هم هویچها یکدست از آب درنمی آمد . اما من داخل بشقاب خودم دنبال هویچهای توپولو و درشت می گشتم و اول آنها را دانه دانه می خوردم. برای هر دانه یک بار صلوات می فرستادم و به روح رفتگان هدیه می کردم. غذای احسان لذت و مزه دیگری داشت. گاهی وقتها همسایه ها آش و نان و پنیر نذری خود را به مسجد محله مان می بردند. روزی از روزها حاجی زهرا خانم نذر نان و پنیر و سبزی داشت. سفره بزرگ اش را باز کرد. سنگکهای تازه را به دو نیم کرد و پنیر را لای تکه های سنگک مالید و رویش سبزی ریخت . سنگک را لوله ماند پیچید و لقمه ای بزرگ درست کرد و لقمه را روی سینی پلاستیک بزرگ گذاشت و لقمه های دیگر را نیز به این ترتیب چید و سپس سینی ها را دست من و دیگر دختربچه ها داد و از ما خواست به مهمانهائی که دور تا دور نشسته اند تعارف کنیم. داشتم کارم را انجام می دادم. زنی سه تا لقمه برداشت. خوشم نیامد. مادرم خودش به ما گفته بود که هر وقت میوه ای چیزی به شما تعارف می کنند ، فقط یک دانه بردارید. حاجی علویه خانم هم دو تا لقمه برداشت . از این دیگر حرصم درآمد . توی دلم ناراحت شدم . آخر حاجی علویه خانم که شوهرش لبنیاتی است و هر چه دلش بخواهد می تواند از مغازه خودشان پنیر بردارد و بخورد. سینی که خالی شد پیش زهرا خانم برگشتم و موضوع آن خانم و حاجی علویه خانم و بقیه را یواشکی در گوشش گفتم و او هم در گوشم گفت :« دخترم نان و پنیر نذری است و ما برای این توی مسجد نذر می دهیم که همه دوستان و آشنایان و ناشناس ها و فقرا بیایند و قاطی جماعت نان بخورند و به خانه شان نیز ببرند. حاجی علویه خانم هم این کار را می کند که دیگران خجالت نکشند.» بعد هم به من لبخند زد و سینی دیگری را که پر کرده بود دستم داد و باز در گوشم گفت :« پذیرائی که می کنی به صورت و دست مهمانها نگاه نکن. راستی یک حرف دیگر بین جمع در گوشی صحبت کردن کار بسیار ناشایستی هست. ما دوتا داریم این کار را می کنیم بعد از رفتن مهمانها صحبت می کنیم.» بعد به من چشمک زد و من هم به او چشمک زدم. عجب دل و جراتی ! شاید اگر مادربزرگ یا مادرم می دید دعوایم می کرد که چه مناسبتی دارد بچه با بزرگترها شوخی کند؟

نان و پنیر بین مردم پخش شد. مهمانها رفتند و زهرا خانم ماند و چون دست تنها بود مادرهایمان از ما خواستند که پیش او بمانیم و کمک کنیم تا وسایلش را جمع کند و مسجد را تمیز کنیم و به خانه برگردیم. خسته بودیم. زهرا خانم گفت :« بچه ها بیائید نان سنگک و پنیر و سبزی برای خودمان هم نگه داشته ام . آدم که با شکم گرسنه نمی تواند کار کند. » دور تا دور زهرا خانم نشستیم. برای تک تک ما لقمه گرفت و خوردیم . آخر سر هم سه تا کانادادرای از کیفش درآورد و گفت :« این ها را هم برای خودمان خریدم که بخوریم و جان تازه بگیریم .» نگهبان مسجد که فاطمه بیگیم خانم نام داشت عصبانی شد و گفت :« خانم این چیه که به بچه ها می دهید ؟ حرام است ها ! گفته باشم.» زهرا خانم گفت :« این حرام نیست که می بینی زرد است . آن قهوه ای ها حرام است این آب پرتقال است و یک چیزهائی هم بهش زده اند که خوشمزه بشود.» بعد از فاطمه بیگیم خانم استکان خواست تا کانادادرای را بین همه مان تقسیم کند. فاطمه بیگیم خانم را می گوئید برای همه ما از آن استکانهای کوچک کمر باریک که ما اینجه بئل می گوئیم آورد و برای خودش یک لیوان بزرگ درست و حسابی. زهرا خانم گفت :« حرام می دانی لیوان به این بزرگی آوردی حلال بود چی می آوردی ؟»

فاطمه بیگیم خانم گفت :« اگر حلال بود بشکه آب احسان را می آوردم. »

آن گاه دو تا زن قاه قاه خندیدند. خوردیم و آشامیدیم و به آنها کمک کردیم و آموختیم که هدیه واقعی و احسان واقعی زمانی است که شکم چند نفر گرسنه و بینوا را سیر کنی. سفره ات را جائی پهن کن که بینوایان و گرسنه گان بدون رودرواسی برای خوردن بیایند.

اگر ما فرزندان آن نسل هستیم ، چرا سفره احسانمان مخصوص مهمانان خاص خودمان است؟ چرا سفره نان و پنیر و سبزی ساده خودمان برچیده شده و به جایش از رستوران غذاهای گوناگون سفارش می دهیم ؟ چرا تعلیمات نتیجه عکس داده اند؟

سخن به درازا کشید و آش برای فردا ماند.

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸

بچه که بودیم سحرها و سحری خوردن را دوست داشتیم. همراه بزرگترها بیدار می سدیم و سحری می خوردیم. داداش ها و پسرخاله ها اگر چه بزرگتر از ما بودند ، اما هنوز به سن شرعی روزه گرفتن نرسیده بودند. همیشه سفره سحری پر از ناز و نعمت بود. کلوچه روغنی جور وار جور، شیربرنج و فرنی ، کته پخته شده با برنج رشتی که عطرش مست کننده و طعمش مطبوع و دلپذیر بود. آخر سر هم یک استکان کوچک کانادا درای همان نوشابه زرد رنگ را می نوشیدیم تا به هضم غذایمان در آن نیمه شب کمک کند . هر کس به سلیقه خود چیزی می نوشید. اکثر بزرگترها چای لیوانی با آب لیمو یا لیمو خشک می نوشیدند. مادرم یک لیوان شیر خنک می نوشید. چون او در طول روز تشنه می شد و همسایه اهری مان گفته بود نوشیدن یک لیوان شیر خنک برای رفع تشنگی روزانه خیلی مفید است.کلوچه های روغنی از افطار می ماند. آخر آن زمانها این همه گرانی و خستگی نبود. خانواده ها در ماههای رمضان برای افطار مهمانی داشتند و رسم مهمانی ، بردن نان و کلوچه و زولبیا و از این حرفها به خانه میزبان بود. عجب عالمی داشت. داداش ها و پسرخاله ها با آن قد و قامت و هیکل گنده هنوز بچه بودند و روزه کامل برایشان ضروری نبود. برای همین هم روزه کله گنجشکی می گرفتند . من هم کلاس دوم که بودم هنوز روزه برایم واجب نشده بود و من هم روزه کله گنجشکی و بعضی وقتها کامل می گرفتم . این روزه های کله گنجشکی و بعضی وقتها کامل را به پدربزرگ و مادربزرگ و یا پدر و مادر می فروختیم تا به رفتگانشان هدیه کنند. با این پولها ، خریدن و خوردن لواشک ترش و تمبرهندی و بورقی و شیرینی مدادی عجب لذتی داشت. پسرخاله بزرگه می گفت : « به این می گویند نان حلال »
یادش به خیر با شروع شدن دعای سحری از ما می خواستند دست از خوردن بکشیم و وضو بگیریم و دندانهایمان را مسواک کنیم. من ازدعای سحر و دعای افطار خیلی خوشم می آمد. یاد آن روزها به خیر که زندگی لذتی داشت . دل و کام شیرین بود . سفره های فقیرانه صفائی داشتند.
داشتم با دختر ناز کوچولو حرف می زدم. می گفت :« روز اول روزه گرفتم . وسط ظهر دیدم که از گرسنگی و تشنگی دارم می میرم . روزه ام را خوردم و کله گنجشکی شد و برای بابام فرستادم. توی خواب بابام رو دیدم که با لباس سفید آمده و سر سفره افطار نشسته. داشت به من لبخند می زد. بعد به صدای اذان بیدار شدم. می دانی من افطار که می شود دعا می کنم . »
گفتم :« هنگام دعا چه می گوئی.»
گفت :« برای همه دعا می کنم . از خدا می خواهم که هیچ فرزندی قبل از پدر و مادرش نمیرد تا والدین داغ فرزند نبینند. از خدا می خواهم هیچ پدری نمیرد تا دخترناز کوچولویش دلش برای باباش تنگ نشود. از خدا می خواهم که حالا دیگر مامان و بقیه عزیزانم را از من نگیرد. »
او دعا می خواند و من زیر لب آمین می گویم.
به حرفهایش ادامه می دهد و می گوید : می دانی یک بار که غمگین بودم خانم معلممان می گفت: باید خوشحال باشی و خدا را شکر کنی . چون تو دختر ناز کوچولوی خوشبختی هستی . کنار بابابزرگ و مامانی و مامانت زندگی می کند . لیلی هم دختر ناز کوچولوست بابا و مامانش دارند از هم جدا می شوند. باباش می گوید لیلی را بابت مهریه بردار دوست ندارم بچه مزاحم آینده ام شود . مامانش می گوید نه خیر کور خوندی هم مهریه ام را می گیرم ، هم لیلی را تو برمی داری.  گئده رم اللی سینه سندن قارا تئللی سینه ( با یکی صد مرتبه بهتر از تو ازدواج خواهم کرد.) طفلک مانده این وسط بین کینه پدر و مادر حالا کارش به کجا خواهد کشید خدا می داند. خدا کند یکی از این دو از خر شیطان پایین بیاید.

می پرسم : دوست داری کدام یک از اینها از خر شیطان پایین بیایند؟

می گوید : هر دو . انشالله.

می گویم : آمین.
*
ساققالیما دن دوشوب / برریشم دانه های سفید پیدا شده
بیلیرم نه دن دوشوب / می دانم چگونه سفید شده
ایگیدیم الدن گئدیب / جوانم از دستم رفته
اوره گیمه غم دوشوب / دلم پر از غم شده
*
بولود یئندی داغلارا / ابر روی کوهها آمد
خزان گلدی باغلارا / خزان به باغها آمد
فلکین گردیشیندن / از گردش این فلک
عؤمور گون گئچیر قارا / عمر و روزگار تیره می گذرد

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧

اول صبح کیفم را برداشتم و از خانه بیرون زدم. به طرف راه آهن رفتم و از شهر خارج شدم. رفتم که عید فطر خانه نباشم . رفتم که عید سیاه برادر را فراموش کنم. آخر هنوز یک سال از رفتن اش نگذشته و این عید فطر، عید سیاهش است و ما قره بایرام می گوئیم. خواستم تسلیتها را نشنوم و از حقیقت مرگش بگریزم. هنوز هم فکر می کنم تا پایم به خانه پدر برسد ، او از پنجره اتاقش سرش را بیرون می آورد و با قاه قاه خنده هایش می گوید : خانه نیستیم بروید و چند روز دیگر بیائید و من می پرسم : تو دیگر کیستی ؟ و او جواب می دهد: من روح پسرکوچکه هستم .حدود هفت ساعتی روی صندلی قطار نشستم . لاجرم کتابی که با خود داشتم باز کردم و مشغول مطالعه شدم اما حتی یک کلمه را نیز نتوانستم بخوانم . چشمانم تیره و تار می شد . شاید قطرات اشک مادرم روی نوشته ها می چکید. حالا چه می کند ؟ حلوا می پزد ؟ همراه دیگران دانه های خرما را جدا می کند ؟ یا کنار دیگ شعله زرد نوحه سرائی می کند ؟ آبجی بزرگ دارد بر سر و رویش می کوبد؟ پدر چه می کند ؟ او که تازه از سی سی یو بیرون آمده و در تدارک عید سیاه فرزندش است.

 

بالاخره به مقصد رسیدم . میزبان در ایستگاه قطار منتظرم بود. شب اول همسایه و دوست صمیمی میزبان ، برای خوش آمد گوئی به دیدنم آمد و فردا ناهار دعوتمان کرد.

 

روز بعد همراه با میزبان ، به خانه خانم بزرگ رفتیم. اتاق پذیرائی خانم بزرگ شبیه اتاق مادربزرگم بود با این تفاوت که خانم بزرگ روی مبل نشسته بود، اما مادربزرگم روی تشک یک متری اش می نشست و به دو متکاکه ملافه سفید و گلدوزی شده داشت تکیه می داد. گویا گلدوزی کار دوران جوانی مادربزرگ بود. پرده های آبی روشن با حاشیه های گلدوزی شده ، رومیزی توری بافی ، روکش تلویزیون ، همه و همه رنگ و بوی مادربزرگم را می داد . موهای خانم بزرگ مثل موهای مادربزرگم سفید سفید بود با این تفاوت که موهای سفید مادربزرگم بلند بود و دو تا گیس می بافت. اما خانم بزرگ موهایش را کوتاه کرده بود.  

روی میز بزرگ پربود. باقلواهای جور به جور ، لوکوم ، تاتلی ، دلبردوداغی ، از داخل ظروف بلور به آدمی چشمک می زدند. باقلوای اول بسیار خوشمزه و مطبوع بود و با چای ترکی به دل نشست. باقلوای دوم به نظرزیادی شیرین و چرب بود.باقلوای سوم دلم را به هم زد . باقلوای چهارم داشت مرا از پای درمی آورد. خانم بزرگ و خواهرش می خوردند و پافشاری می کردند که تو رو خدا از این هم بخور خیلی خوشمزه است. بعد از ناهار ، عروسها و نوه ها و دختر و داماد و ... برای عرض تبریک عید قربان آمدند. هر جوانی که وارد اتاق می شد برای ادای احترام به خانم بزرگ و من دست هردو مان را می بوسید . همه از بزرگ و کوچک ، تحصیلکرده و بی سواد ، رئیس و کارگر دست خانم بزرگ و مرا بوسیدند. به  زبان فارسی به میزبان گفتم : مگر من سلطان بانو یا خود سلطانم که دستم را می بوسند ؟ این دیگر یعنی چه ؟ میزبان گفت: این جز آداب و رسوم این مردم است . خانم بزرگ رو ببین او نه سلطان است نه سلطان بانو فقط زنی گیس سفید است وبه نظر اینها احترامش واجب است. جل الخالق ! زمان چه زود گذشت و برف سفید بر بام من چه زود باریدن گرفت.

 

خانم بزرگ هفت دختر و یک پسر داشت. دختر کوچکترش فیدان نام داشت. فیدان و پسرعمویش به خواست و اجبار پدرهایشان با هم ازدواج کرده بودند . خانم بزرگ می گفت : شوهر و برادرشوهرم هر امری که می دادند بی چون و چرا اجرا می شد.  فیدان و پسرعمویش هم به تصمیم و اجبار این دو برادر ازدواج کردند . پنج سال پیش برادر شوهر و دو سال پیش هم شوهرم از دنیا رفت. یک هفته نگذشته بود که زن و شوهر هم به دادگاه رفتند و تقاضای طلاق دادند. مدت کمی است که از هم جدا شده اند . با هم حرف نمی زنند اما ما فامیل هستیم و رفت و آمد خانوادگی داریم . قهر دو جوان که نمی تواند موجب به هم خوردن روابط فامیلی باشد. پرسیدم : علت اصلی جدائیشان چه بود؟ گفت : به ما چیزی نگفتند هر مشکلی داشتند بین خودشان حل کردند . خودشان بریدند و دوختند . اما من فکر می کنم فقط از روی لجبازی بود . می خواستند به روح این دو مرحوم پیام بفرستند که اوستاسان ایندی قاباغا گل / خیلی استادی حالا بیا جلویمان را بگیر.

 

...

 

بو داغلارین مئشه سی / جنگل این کوهها

 

گؤزلدیر بنؤوشه سی / زیباست بنفشه ها

 

کؤنولسوز گئدن قیزین/ دختری که بی میل شوهر کند

 

آغلاماقدی پئشه سی / گریه و زاری کارش است

 

..

 

  

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

سومین روز از ماه رمضان بود . سحری خواب مانده بودیم . به هوای اینکه خوردن روزه بدون دلیل گناه است و به خیال اینکه هنوز سومین روز از ماه است و انرژی کافی برای تحمل تا غروب را داریم ، روزه بودیم . زنگ مدرسه به صدا درآمد و من احساس کردم که تا رسیدن به خانه از گرسنگی و تشنگی تلف خواهم شد . نمی دانم با چه سرعتی خود را به خانه رساندم . گفتم : من تشنه ام ، گرسنه ام . می خواهم نان بخورم . می خواهم آب بنوشم . مادرم گفت : گناه است اگر بخوری باید به عوضش شصت روز روزه بگیری . گفتم : نه خیر من قبولم نیست . آخه ما که سحری نخوردیم ، گناه نیست . خلاصه اجازه ندادند آب بخورم . گفتند : برو نمازت را بخوان . تا چشم بر هم زنی افطار شده . من هم حرفشان را گوش کردم . نماز خواندم . نمازی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم . گویا موقع رکوع گفتم :ای خدا جون خیلی تشنه ام . وقت سجده گفتم : آخه اینها چرا نمی گذارند آب بخورم ؟ موقع تشهد هم گفتم : ای خداجون تا افطار از گرسنگی می میرم باور نمی کنی ؟ حالا خودت می بینی .

 

داشتم مهر را می بوسیدم که متوجه داداش کوچک شدم که چشمان ریزش حالت ترحم و دلسوزی به خود گرفته و لبهایش برای گریه غنچه شده بود . بدون توجه به او جانماز را گوشه ای گذاشتم و باز سراغ مادرم رفتم و گفتم : من گرسنه ام . به من چه که تا افطار کم مانده ، می روم از علی آقای بقال لواشک و راحت الحلقوم بخرم . مادرم گفت : برو تکالیفت رو انجام بده . وقت افطار هرچه دوست داری می توانی بخوری . نا امید گوشه ای نشستم و پاهایم را دراز کردم و میز کوچکی را که پدرم برای انجام تکالیفمان درست کرده بود روی پاهایم گذاشتم و کتاب انگلیسی را باز کرده و گفتم : اهه دردمان کم بود این انگلیسی هم از امسال درد سرمان شده . دوست ندارم مشق انگلیسی بنویسم . داداش کوچک جلو پدرم ایستاد و گفت : آقا پول بده. پدرم یک ریالی به او داد . گفت : یکی دیگه هم بده . پدرم در حالی که یک ریالی دیگری به او می داد پرسید : مگر چوبی یک ریال نیست ؟ داداش کوچک گفت : من می خواهم دو تا بخورم . پول را گرفت و رفت سر کوچه که از بقال چوبی بخرد. کم کم داشت وقت افطار می رسید . مادرم داشت سفره را آماده می کرد . فرنی و سوپ و سبزی و خرما و چند دانه کانادادرای خنک و خوش رنگ . آوای ربنا که آغاز شد مادرم فوری غذای اصلی را کشید و همه دور سفره افطاری نشستیم . داداش کوچک هم بغل دستم نشست. داشت نگاهم می کرد . احساس می کردم مرا تحت نظر دارد . اذان افطار خوانده شد و به پشت سرش برگشت و پاکت کوچکی را دستم داد و گفت : نذر کردم تو نمیری اینها رو بهت بدم . خدای من چقدر خوشحال شدم . داخل پاکت کوچک راحت الحلقوم و لواشک بود . بعد از افطار پاکت را پاره کردم و فهمیدم که لب به این خوردنی ها نزده . دو تائی نشستیم و خوردیم .

 

داداش کوچک که بچه بود ، خیلی شلوغ و بامزه بود . توجه همه به او جلب و مورد مهر و علاقه دوست و فامیل بود . میهمانی که به خانه مان می آمد ، او را به بازی و سخن می گرفت. شبهائی که برق می رفت و گردسوز فضای اتاق را نیمه روشن می کرد ، کلاه پدر را بر سر می گذاشت ، کمربند پدر را بر کمر می بست و از کف گیر آشپزخانه به جای تفنگ استفاده می کرد . برای خودش جانی دالر می شد و دزدان را تعقیب می کرد. از سایه اش که نور گردسوز بزرگتر از خودش نشانش می داد خیلی خوشش می آمد . می گفت کاش روزی من سایه باشم و سایه من . همه او را دوست داشتند و او مرا.

چه زود رفت . سایه شد و بر صفحات آلبوم عکس و خاطراتم نقش بست . رفت و یاد و خاطراتش را برایم به یادگار گذاشت .

 

...

 

عزیزینه م دادا من / عزیزم به فریاد من

 

گلمیشم فریادا من  / آمدم به فریاد من

 

یانمیش فلک قویمادی / بسوزد این فلک که نگذاشت

 

بیر گؤلم دونیادا من / یک کمی در این دنیا خوش باشم

...

http://gayagizi.blogspot.com/

...

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦

 

آن زمانهای دور که هنوز هشت سالم بود و دانش آموز کلاس دوم بودم ، علاقه زیادی به ماه رمضان و روزه داشتم . آنچه که از این ایام به خاطر دارم کلوچه روغنی شب افطار و زولبیا و بامیه بعد از افطار و مزه شیرین خوردنیهای گوناگون بود . گاهی اوقات به همراه بزرگترها بیدار می شدم و سحری می خوردم و تا هنگام ناهار روزه می گرفتم . آنگاه با اصرار بزرگترها موقع ناهار افطار می کردم و روزه ام تاباق اوروجوایا کله گنجشکی می شد . تا آنجائی که به خاطر می آورم سه یا چهار روزه درست گرفتم و به پدر و مادربزرگ و مادرم فروختم تا به روح امواتشان هدیه کنند . این نیز خود عالم زیبائی داشت . مادرم هر روز بعد از نماز ظهر فرنی درست می کرد و توی بشقابهای کم عمق می ریخت که تا هنگام افطار سرد شوند و ته قابلمه را به من می داد وای که چقدر از خوردن فرنی داخل قابلمه لذت می بردم .

 

کلاس سوم که رسیدم ، گفتند دیگر بزرگ شده ای و نه سالت تمام شده و باید هر روز تمام و کمال روزه بگیری و نمی توانی وقت ناهار افطار کنی . آن ایام روزه گرفتن برایم چقدر دشوار بود . وقتی مادرم فرنی را می پخت دهانم آب می افتاد . اما او می گفت : روزه دار واقعی نباید هر چه می بیند هوس کند . اگر نمی توانی تحمل کنی به آشپزخانه نیا . ناچار به اتاق می رفتم اما وقتی داداش بزرگه از اشپزخانه بیرون می آمد از شدت حسادتم می خواستم خفه اش کنم . با خود می گفتم این که از من بزرگتراست ، چرا روزه نمی گیرد ؟ مادربزرگم می گفت : او پسر است وتا پانزده سالگی برایش روزه گرفتن واجب نیست . وای که چقدر دلم می سوخت . روزی از روزها که گرسنگی و تشنگی امانم را بریده بود چند دانه خرما و یک استکان آب برداشتم و یواشکی به صندوقخانه که پنجره هم نداشت و تاریک بود رفتم و به خیال اینکه آنجا تاریک است و خدا در تاریکی من مرا نمی بیند ، روزه ام را با خیال راحت خوردم . بیرون که آمدم مادربزرگم استکان را دید و رازم برملا شد و نصیحتم کرد و فهمیدم که چشمان خدا هیچ وقت بسته نمی شود و تاریکی ها را هم می بیند .

 

کلاس هشتم به بعد دیگر به روزه و ماه رمضان عادت کرده بودم . هر گاه که ماه رمضان مصادف با فصل پائیز می شد ، ما هم وسط ظهر در مدرسه می ماندیم و گوشه ای از حیاط مدرسه که آفتابی و مناسب بود روزنامه ها را پهن کرده می نشستیم و پاهایمان را دراز می کردیم . بازار قلاب بافی و بگو بخند داغ بود . هیچوقت وسط ظهر در مدرسه نماز نمی خواندیم چون ملای محله مان گفته بود که این مدرسه زمانی قبرستان بود و داخل قبرستان نماز باطل است . پس ما هم با خیال راحت به صحبت و خنده و قلاب بافی سرگرم می شدیم . یادش به خیر چه شالها و دستکشها و کلاههائی بافتیم . گاهی وقتها طیبه برایمان آواز می خواند و ما هم با او همصدا می شدیم .

 

...

 

آیاغین قوی کرپیجه پاهاتو روی آجر بگذار

 

دوواردان آش گل بیزه  از دیوار بگذر و به خانه ما بیا

 

گونون او گون اولایدی منیجه  آرزو می کنم روزی بشود منیژه

 

گلین گه لئیدین بیزه که به خانه مان عروسمی آمدی

 

...

 

تنبی ده قوناق وار  در اتاق میهمانی میهمان است

 

ایستیکاندا عراق وار داخل استکان عرق سگی است

 

گتیر باشین دارییم منیجه بیا سرت را شانه کنم منیژه

 

منده قیزیل دراخ وار من شانه طلائی دارم

 

...

 

کلاس دهم و یازدهم دیگر ماه رمضان مصادف با تابستانهای طولانی و گرم بود و مسجد محله پاتوق ما دخترهای همسایه بود بعد از نماز هم همگی در خانه دختر همسایه مان جمع می شدیم و تا نزدیکیهای غروب به صحبت و بگو و بخند می گذشت . مادرانمان اعتراضی نمی کردند چون در خانه دختر همسایه مان فرزند پسر وجود نداشت و هفت خواهر بودند . و پدرشان از صبح تا غروب سر کار بود . این چنین بود که گرسنگی و تشنگی روزهای طولانی ماه رمضان را تحمل می کردیم .

 

یاد آن روزها به خیر که به هر بهانه ای می خندیدیم . از صحبت و معاشرت با همدیگر لذت می بردیم . قهر و آشتی کردنمان چقدر با مزه بود . اکنون چقدر کم حوصله و کم طاقت شده ایم . این روزها بایستی عطیه خانم هم صحبت همدم من می شد . افسوس که هر وقت او را داخل اتوبوس می بینم درست مثل اینکه جین دمیر گؤروب ( گوئی جن آهن دیده ) فرار را بر قرار ترجیح می دهم . من و او با هم هیچ پدرکشتگی نداریم . ده ده مالیمیز دا شریک دئییل ( مال پدریمان نیز شریک نیست. ) امروز اینجا هوا سرد بود و اوشال را بر گردنم دید و قاه قاه خندید که اوا خدا مرگم بده روزه ای ؟ تو جون به جونت کنند همون دهاتی هستی که هستی . دلم می خواست بگویم آری ما دهاتی هستیم و با این حال و روزی که داریم دهاتی باقی خواهیم ماند . حتی اگر در مدرن ترین شهر دنیا زندگی کنیم . زیرا هنوز یاد نگرفته ایم حرمت همدیگر را نگاه داریم . یاد نگرفته ایم دل همدیگر را نشکنیم . در این کشوری که هر کسی آزادی فردی دارد  ، سعی می کنیم این حداقل را نیز از او دریغ کنیم . شاید دیرزمانیست که آموخته و عادت کرده ایم به روشهای مختلف مخل آزادی و آرامش روحی همدیگر شویم . آخر ما چه کار با روزه بودن و روزه نبودن همدیگر داریم ؟ بقدری مشکلات داریم ، بقدری کارهای عقب افتاده داریم که فرصتی برای فکر کردن به زندگی دیگران نداریم . اما طبق عادت همیشگیم ایستگاه بعدی پیاده شدم و نیم ساعت دیر سر کلاس رفتم . ساکت و بدون اینکه توضیحی بدهم سر جایم نشستم .

 

 

 

   وبلاک من در بلاک اسپات 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :