زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟

نویسنده : اسپنسر جانسون

در این داستان چهار شخصیت وجود دارد. دو تا موش به نامهای « اسنیف » و « اسکوری» و دو تا آدم کوچولو به نامهای « ها » و « هم » 

اسنیف تغییرات را بو می کشد. 

اسکوری به سرعت وارد عمل می شود. 

هم با انکار تغییرات در برابر آنها می ایستد زیرا او می ترسد که مبادا به طرف پنیری بدتر کشیده شود.

ها یاد می گیرد که خود را با شرایط جدید که او را به طرف موقعیت بهتر پبش می برد ، وفق دهد.

در این داستان ، این چهار نفر بدنیال به دست آوردن پنیری هستند که موجب بهتر شدن وضع زندگی شان می شود. پنیر نمونه ای است از ارزو و هدفیکه داریم. این هدف و آرزو ممکن است پول یا شغل خوب  یا خانه ای شیک و ... باشد. هر کدام از ما در مورد هدف خود نظر خاصی داریم و فکر می کنیم اگر آن را به دست بیاوریم از زندگی راضی خواهیم شد و از دست دادنش ضربه ای مادی یا معنوی به ما خواهد زد.

اسنیف و اسکوری دارای مغز جونده ی ساده هستندو دنبال پنیری می گردند که خوش خوراک باشد و شکمشان را خوب سیر کند.  اما آدم کوچولوها مغزی پیچیده و سرشار از عقاید متنوع و دارای احساسات هستند و فکر می کنند با یافتن این پنیر خوشبخت خواهند شد.

این چهار شخصیت برای یافتن پنیر ، لباس های ورزشی شان را می پوشند و بندهای کفش کتانی شان را می بندند و به راه می افتند. آنها وارد هزار تو می شوند. موش ها از روش آزمون و خطا استفاده می کنند. یعنی آنها وارد راهرویی می روند و وقتی پنیری پیدا نمی کنند برگشته در راهروی دیگر به جستجو می پردازند. اما گاهی به در و دیوار راهرو می خورند یا راه را گم می کنند. اما باز از جستجو ناامید نشده راه را پیدا می کنند و به جستجو ادامه می دهند. آدم کوچولوها با استفاده از قدرت تفکر و عقل خود ، از روش های پیشرفته تری برای یافتن پنیر استفاده می کنند.  

روزی از روزها ، هر چهار جستجوگر در انتهای راهرویی پنیر مورد نظرشان را پیدا می کنند. از آن روز به بعد این چهار نفر هر روز صبح لباس ورزشی شان را می پوشند و به ایستگاه پنیر می روند. موشها به محض رسیدن به ایستگاه پنیر ، کفش های کتانی شان را درآورده بندهایش را به هم گره کرده و به گردن می اندازند و سرگرم خوردن پنیر می شوند. 

زندگی این چهار نفر مدتی به این روش ادامه می یابد. تا این که یک روز صبح که موش ها به ایستگاه پنیر می روند ، می بینند که دیگر پنیری آنجا نیست. این وضع برایشان غیرعادی نیست. زیرا آنها می دانند که پنیر روز به روز کوچکتر و کهنه تر می شد و حالا تمام شده است. موش ها بدون معطلی بند کفش های کتانی شان را باز کرده و پوشیده و برای پیدا کردن پنیری تازه به طرف راهروهای دیگر به راه می افتند. اما وقتی آدم کوچولوها - که دیرتر از موشها به ایستگاه رسیده اند - جای پنیر را خالی می بینند ، تعجب می کنند که چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟  

برای ها که همانجا خشکش زده ، پنیر به معنای امنیت و داشتن خانواده ای مهربان در آینده و زندگی درکلبه ای دنج در خیابانی از جنس پنیر است.  

برای هم پنیر عبارت است از آدم مهمی با کارمندان و زیردستان و ملک و خانه ای بزرگ روی تپه ای بزرگ از جنس پنیر.

درحالی که آنها سرگرم تصمیم گیری و فکر بودند ، موشها برای پیداکردن پنیر به راه افتاده بودند و چه بسا که پنیری هم پیدا کرده اند.

« ها » به « هم » پیشنهاد می کند که برای یافتن پنیری تازه به راه بیفتند. اما « هم » نمی پذیرد و همانجا می ماند به امید این که پنیر دوباره سر جایش برگردد.  « ها » تنهائی به راه می افتد و به جستجو می پردازد. او اینجا و آنجا تکه های تازه ی پنیر را پیدا می کند. و سپس بعد از جستجوی بیشتر به ایستگاه جدید و بزرگتری می رسد. او در این مسیر بر ترس خود غلبه می کند. 

« ها » دوست داشت به سراغ « هم » برود شاید بتواند راه خلاص شدن از از گرفتاری یش را به او نشان بدهد. اما به این فکر کرد که بارها تلاش کرده و نتوانسته « هم » را راضی کند.او به این نتیجه رسید که هر کسی باید خودش راه غلبه بر ترس را پیدا کند.  

تغییر اتفاق می افتد و در انتظار تغییر باشید.

تغییر کنید و از تغییر لذت ببرید.

خودتان را به سرعت با تغییر تطبیق کنید.

همیشه آماده ی تغییر سریع باشید و هر بار از آن لذت ببرید.   

دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.

و سرانجام غلبه بر ترس یعنی آزادی

*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠

Solange du da bist

تا تو هستی

نویسنده : مارک لوی

ترجمه : مهدی طارمی – سردانی

داستان از اینجا شروع میشود که « لورن » زن جوان و پزشک ماهر بیمارستان مموریال ، بعد از یک روز پرکار ، خسته و کوفته به آپارتمانش که روبروی پل « گلدن گیت » است برمی گردد. او قرار است صبح روز بعد به مرخصی یک هفته ای برود. او در سفر با اتومبیل قدیمی اش ، تصادف می کند و به شدت زخمی می شود. او را به بیمارستان مموریال می رسانند و اگر چه اکثر پزشکان امیدی به زندگی دوباره او ندارند ، اما استاد لورن که دکتر سرشناس بیمارستان مموریال است او را تحت عمل جراحی قرار می دهد.

از این طرف مادر لورن آپارتمان دختر را خالی می کند و سگ او « کالی » را که دختر قبل از سفر به مادرش تحویل داده بود ، نزد خود نگه می دارد. « آرتور»آرشیتکت جوان و ماهر ساکن جدید آپارتمان می شود. او خسته از اسباب کشی وارد حمام می شود و با کمال تعجب زن جوان و زیبایی را داخل کمد لباس خود می بیند. این زن جوان روح لورن است. هیچ کس بجز آرتور این روح را نمی بیند. پاول دوست نزدیک آرتور فکر می کند که دوستش بر اثر کار زیاد دچار یک سری ناراحتی های روحی شده است. آرتورو لورن همیشه در کنار هم هستند و مرد جوان تلاش می کند به کمک لورن که پزشک ماهری است راهی برای نجات معشوق پیدا کند. در این گیر و دار لورن خبردار می شود که پزشکان مادر او را قانع کرده اند که دستگاههای وصل شده را از بدن او باز کنند تا بمیرد. چون آنها امیدی به زنده شدن دوباره لورن ندارند و ماندنش در بیمارستان را کاری عبث و پرهزینه می دانند. مادر تا حدی راضی شده و فقط تا دوشنبه فرصت می خواهد.

آرتور دست به دامن دوستش پاول می شود و از او می خواهد که برای ربودن کالبد لورن به او کمک کند. سرانجام آرتورو پاول با کمک لورن کالبد را از بیمارستان می ربایند و به خانه ای که در « خلیج مونترای » از مادر آرتور به ارث رسیده می برند.

خبر ربوده شدن کالبد لورن به پلیس می رسد. « پیلگز» و همکارش « ناتانیا » پس از تحقیق به این نتیجه می رسند که کار ، کار آرتور است. پیلگز به خلیج مونترای می رود و پس از یک سری تحقیق و کنجکاوی یقین پیدا می کند که کالبد لورن در یکی از اتاقهای خانه ی آرتور نگهداری می شود. او به آرتور می گوید که اگر هم اکنون مخالفتی نکند و او کالبد را به بیمارستان برگرداند قول می دهد که آب از آب تکان نخورد و پرونده را بایگانی کند و گرنه با حکم بازرسی خانه برمی گردد و کار آدم ربایی برای او حداقل به پنج سال حبس تمام می شود. آرتور ماجرا را از سیر تا پیاز برای پیلگز تعریف می کند و او کالبد لورن را با خود به بیمارستان مموریال برمی گرداند.

آرتور و روح لورن باز در کنار هم هستند و با هم به سینما و تئاتر و تماشای دریا و باله و کنسرت می روند. تا این که پس از گذشت سه ماه ، یک روز صبح روح لورن یواش یواش ناپدید می شود و کاری از دست آرتور برنمی آید. آرتور ده روز تمام در آشفتگی و غم از دست دادن لورن به سر می برد. تا این که یک روز پاول به دیدن او می آید و می گوید که پیلگز ده روز است که هر روز به تو زنگ می زند و تو گوشی را برنمی داری. می گوید که کار مهمی دارد. در مکالمه تلفنی پیلگز به او خبر می دهد که لورن ده روز است که از کما بیرون آمده . آرتور سراسیمه خود را به بیمارستان می رساند و از آن پس هر روز به عیادت لورن که هنوز بیهوش است می رود. پس از چند روزی لورن به هوش می آید اما آرتور را بجا نمی آورد.

نویسنده: شهربانو - جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

نام کتاب : پدر آن دیگری

نویسنده : پرینوش صنیعی

قصه این کتاب با زبان « شهاب » کودکی چهار ساله شروع و خاتمه می یابد. شهاب پسرک چهار ساله ای است که گوش شنوا و زبان گویا دارد. اما حرف نمی زند. او فرزند دوم خانواده است. فرزند اول یعنی برادر بزرگترش آرش چشم و چراغ دل باباست. چون طبق انتظار بابا هر سال شاگرد اول می شود و بابا به وجودش افتخار می کند. فرزند سوم ، شادی خواهر کوچک اوست که با شیرین زبانی و ادا و اطوار بامزه کودکانه توجه همه را به خود جلب کرده و کسی توجهی به شهاب نمی کند.پسرعمویش خسرو برای لحظاتی شادی و خنده ، با وعده شکلاتی و بستنی ای شهاب را تشویق به مسخره بازی و ادا و اطوار می کند و او را خنگ خطاب می کند. دختر عمویش فرشته برای سرپوش گذاشتن به کارهای مخفیانه اش از وجود شهاب استفاده می کند. اما باز این پسرک کوچولوست که در لحظات آخر به کمک او می شتابد و نجاتش می دهد.

عدم توجه خانواده به این پسرک کوچولو موجب می شود که با دوستان خیالی اش « اسی » و « ببی » صمیمی تر شود و به کمک آنها و دل و حراتی که آنها به او می دهند ، به خیال خود از بزرگترها انتقام بگیرد. تا جائی که به پشت بام می رود و از آن بالا تکه آجری بر سر مادربزرگ غرغرو می اندازد و پیرزن را بیهوش می کند. یا لباس عروسی را قیچی می کند و مادر را به زحمت می اندازد. خسرو با شیطنت و سهل انگاری خود موجب به آتش کشیده شدن اتاق می شود و گناه را به گردن شهاب می اندازد و همه باور می کنند.

روزی از روزها پدربزرگ « پدر مادری » شهاب فوت می کند و مادر برای شرکت در مراسم عزاداری پدرش سفر می کند و بچه ها را دست پدر می سپرد. باز بی توجهی پدر در یک مهمانی موجب می شود که شهاب کنترل خود را از دست بدهد و شلوارش را خیس کند. این عمل او به قول پدر موجب سرشکستگی و کوچک شدنش در مقابل همکاران اش و در نتیجه نکوهش شهاب می شود. او پدرش را بابای آرش می داند و وقتی با اسی و ببی حرف می زند ، پدرش را بابای آرش خطاب می کند.

مادر از سفر بر می گردد و مادربزرگ را با خود به خانه می آورد. چند روزی نمی گذرد که مادربزرگ با تجربه متوجه این تفاوت و بی توجهی می شود و می فهمد که این کودک چرا حرف نمی زند. او شبها کنار شهاب می خوابد و برایش قصه می گوید و اعتمادش را به خود جلب می کند. شهاب در کنار مادربزرگ جرات می یابد و زبان باز می کند و حرف می زند. چون مادربزرگ مطمئن است که این بچه لال نیست بلکه مشکل دیگری دارد. او به مادربزرگ تعریف می کند که یک بار زبان باز کرد و مامان گفت و مادر با خوشحالی او را بین جمع برد و خواست باز مامان بگوید تا مردم ببینند که او می تواند حرف بزند. به نظر شهاب حرف زدنش یک راز بود و مادرش راز او را میان جمع فاش کرده است. موقع ثبت نام بچه ها در مدرسه فرامی رسد و دبستان از ثبت نام شهاب برای کلاس اول ابتدائی خودداری می کند. زیرا که به نظر آنها بچه مشکل روانی دارد و باید در مدرسه استثنائی ثبت نام کند. باز این مادربزرگ است که با ترفندی که خوشایند شهاب است ، او را به مدرسه می برد و بعد از آزمایش که ( همان سوال از بچه اول ابتدائی که اسمت چیست ؟ اسم بابات چیست؟ چند سالته ؟ و .... ) در کلاس اول ابتدائی همان مدرسه ثبت نام می کند. مادر بزرگ با این عمل موفقیت آمیزش به بزرگترها می فهماند که تنها نان و آب و لباس و خانه گرم مایحتاج فرزند نیست. او به توجه و عشق و علاقه از طرف بزرگترها نیاز دارد. شهاب بزرگ می شود و به موفقیت های چشمگیری دست می یابد. پدر به وجود او افتخار می کند. اما شهاب باز پدرش را « بابای آرش » می داند.

در این کتاب نویسنده با ظرافت و شیرینی تمام به خواننده نشان می دهد که کودکان چقدر حساس و شکننده هستند. آنها از آب جوی کثیف متنفرند و حاضر به خوردنش نیستند حتی اگر به قیمت گرفتن و خوردن بستنی مورد علاقه شان باشد. چشمان ظریف و کوچک شان آدمهای پست و پلید را شناسائی می کند و سعی می کنند از چنین افرادی بگریزند. چه چیزی موجب می شود که خشمگین شوند ، به اندازه ای که آجر را با زحمت بلند کرده و بر سر مادربزرگی که از مادر بچه بد گوئی می کند بیاندازند. یا چیزی را بشکنند و زحمتی را به هدر دهند. چه چیزی موجب می شود که اعتمادشان نسبت به مادرشان از بین می رود و چه امری موجب می شود که پدر را « بابای آرش » بنامند و بدانند.

خواندن این کتاب را به دوستان عزیز نیز پیشنهاد می کنم.

*

اوبیرسی نین آتاسی

یازار : پرینوش صنیعی

بو کیتابین ناغیلی « شهاب » آدلی بیر دؤرد یاشیندا خیرداجا اوغلان اوشاغینین دیلیجه ن یازیلیب. شهابین قولاقلاری ائشیدیر و دیلی ده دانیشیر. او ائوین اورتانجیل اوشاغی دیر. ایلک اوشاقین آدی آرش دیر. آرش آتاسینین عزیز ارکؤوون بالاسی دیر. نییه کی هر ایل مدرسه ده بیرینجی اولور و آتاسینین باشینی اوجا ائلیر. سون بئشیک اوشاقین آدی شیرین دیر. شیرین ، شیرین دیللی و دادلی دوزلو بیر اوشاقدیر. او ادالارینان ، شیرین دیلی ایله ن ، ائوده کیله رین باشیق قاتیر.داها کیمسه شهابی سایمیر. ایش او یئره یئتیریر کی خیسروو ، اوشاغین عمی اوغلو یار یولداش ایچینده شهابا دوندورما ، مانپاس وئرمه کینن دیله توتوب ، اوندان اویون بازلیق ائله مک ، مه یه للاق آشماق و هابئله ادالار چیخارتماق ایستیر، اوشاغی بایتال آخماق چاغیریر. عمی قیزی سی فیریشته ده اؤز اویونلارینی اؤرتمه ک اوچون شهابی قاباغینا قاتیر. آمما گئنه ده بو شهابدیر کی فیریشته نی دار گوندن قورتاریر.

ائو اهلینین بئله سایمازیانالیغی باعیث اولور کو شهاب اؤز اوشاقلیق عالمینده ، اؤزونه ایکی دانا خیالی یولداش جورلور . بو یولداشلارینین بیرسینین آدی « اسی » بیرسینین ده آدی « ببی » دیر. یالقیزلیقدا اسی و ببی ایله اوینویور دانیشیر. بو ایکی یولداش شهابنان اوقدیر یاخین اولوب اونا شهامت وئریرلر کی بؤیوکلردن عوض آچماق اوچون خطرلی ایشلر گؤرور.ایشی او یئره یئتیریر کی دامین اوستونه چیخیب یوخاری دان بیرکه رپیچ قووزویوب بؤیوک آناسینین باشینا چیرپیر. یازیق قوجا آروادین هوشو باشیندان چیخیر.گلین دونونو که سه ریله که سیر و آناسینین ایشینی چوخالدیر. خیسروو شئیطانچیلیقدان ائوین اوتا چه کمه سینه باعیث اولور گوناهی دیل سیز شهابین بوینونا آتیر. هامی دا اینانیر.

اوضاع بئله سی گئید . تا گونلرین بیر گونونده شهابین بؤیوک آتاسی یعنی آناسینین آتاسی آللاهین رحمتینه گئدیر. آنا تعزییه گئتمه ک اوچون سفر ائلیر و اوشاقلاری آتایا تاپشیریر. آتا اوشاقلاری اؤزوینن بیر قوناقلیقا آپاریر. اوردا شهابین ماوالا گئتمه سی توتور. هر نه قدیر اتانین دیزینن چکیر آتا باشا دوشمور . شهاب دا اؤزونو ساخلییا بیلمییب تومانین باتیریر.آتا قوناقلاری ، اؤز ایش یولداشلارینین یانیندا چوخ اوتانیر و شهابی ملامت ائلیر.شهاب همیشه اسی و ببی ایله دانیشاندا اؤز آتاسینی « آرشین آتاسی » چاغیریر.

بیر نئچه گوندن سونرا آنا سفرده ن قاییدیر . بؤیوک آنانی دا اؤزوینه ن گه تیریر. بیر نئچه گوندن سونرا بؤیوک آنا شهابین دردین آنلییر . بیلیر کی ائو اهلینین سایمازیانالیغی بو اوشاغی لال ائیلییب. او شهابلا یولداش اولور. گئجه لر اوشاغا ناغیل دئییر. اوشاغین یانیندا یاتیر. اوقدیر کی اوشاق بؤیوک آناسیلا ، اسی و ببی کیمی دانیشیر. آما بؤیوک آنا بو سؤزو هئچ کیمین یانیندا دانیشمیرو شهاب گونو گوندن آرتیق بؤیوک آنایا گؤوه نیر. شهاب بؤیوک آنایا تعریف ائلیر کی بیر گون آغیز آچیب آناسینا آنا دئمیش . آنادا اونو هرکسین یانینا آپارمیش و بیرداها آنا چاغیرماسینی ایسته میش. شهاب آناسینین بو ایشینی خیانت یئرینه قویوب داها هئچ بیر زامان دانیشمییب.

گون او گون اولور کی شهابین یاشی مدرسییه یئتیریر. مدرسه شهابین آدین یازمیر . چونکو اونو دیلسیز آغیزسیز بیلیر و استثنائی مدرسه یه گئتمه سین ایستیر. بؤیوک آنا شهابی گؤتوروب مدرسییه گئدیر و مدرسه شهابدان بیرنئچه سؤز سوروشماغینان آدینی یازیر.بؤیوک آنا بو ایشی ایله ائو اهلینی باشاسالیر کی اوشاغین یالقیز یئمک ایچمک ، گئیینمک لازیمی دئییل. اونون سئوگییه ساییلماغا هرنه دن آرتیق احتیاجی وار.

شهاب بؤیویور و بیر موفق اوشاق اولور . آتاسی اونا چوخ ائنله نیر و سئویر. اما شهاب آخیراجاق آتاسینی « آرشین آتاسی » بیلیر.

بو کتابین یازاری ، شیرینلیق و اینجه لیق ایله اوخوجولارا اوشاغین نه قدیر نازیک و تئیز اینجیمه سینی آنلادیر. اونلار نه قدیر ده خیردا اولسالار ارخین کیفیر سویوندان ایرگه نیرله ر. حتی دوندورما و مانپاسنان دا اولموش اولسا تاولانیب او سودان ایچمیرله ر. خیرداجا گؤزلری شئیطان صوفت آداملاری تئز تانیر و اوجورسو آداملاردان قاچیر. نه اولور کی او قدیر آجیشیرلار کی که رپیجی ، آنالارینین دالیسی جا پیس دانیشان بؤیوک آنانین باشینا چیرپیرلار. بیر زادی سیندیریب بؤیوکله ری زحمته سالیرلار.نه اولور کی داها آنالارینا گووه نمیرلر. نه اولور کی آتالارینی « آرشین آتاسی » بیلیرلر.

بو کیتابین اوخوماغینی عزیز یولداشلارا تووصیه ائلیرم.

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸

Albtraumkater
کتاب شهلای نازنین به چاپ رسید. ضمن تبریک به این دوست عزیزم ، کتاب را می توان از طریق آمازون یا با تماس با شهلا باورصاد تهیه کرد.
*
شهلا چنین نوشته است:
امروز بعد از چهار ماه دوباره نیاز به نوشتن چشمک می‌زند. برگشتن به عادت‌های سالیان چندان هم بد نیست! فردا به نمایشگاه کتاب فرانکفورت می‌رویم. اولین مجموعه داستان من هم آنجا ست. از شما چه پنهان، چندان شاد نیستم. کتاب بدون نقد یعنی چند صفحه کاغذ سیاه شده که بعد از مدتی از یادها می‌رود. تا اولین نقد، مثبت یا منفی، روی کتاب نخورد خوشحال نخواهم شد. دیروز با یکی از دوستان آلمانی‌ام که کتاب را دارد صحبت می‌کردم. پرسیدم، کتاب را ورق زده است. گفت، زده است، اما نمی‌تواند بخواند اش. داستان‌ها برای او زیادی غم‌گین و مالیخولیایی هستند. تأکید کرد اما که زبان زیبایی دارد. همین برای من کافی بود. نگرانی من از دیده نشدن کتاب به خاطر زبان کتاب است. در پس زبان آلمانی، فارسی هم قابل شنیدن است. این کار را با هدف انجام داده‌ام و برای حفظ این ویژه‌گی با ویراستاری کامل داستان‌ها مخالفت کرده‌ام. ببینیم حق با من بوده یا نه!طرح روی جلد کتاب رو دوستم پارسوآ باشی برایم زده است. کتاب را از طریق آمازون می‌شود خرید. سعی می‌کنم در اولین فرصت کتاب را به فارسی در شبکه بگذارم. برخی داستان‌ها نیاز به ویراستاری جدی دارند و به همین دلیل ممکن است طول بکشد

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :