زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱

می گویند  شبی از شبها دزد از دیوار خانه ملانصرالدین بالا می رود. هر چه منتطر می ماند ، چراغ اتاق خاموش نمی شود و چون نمی تواند وارد منزل شده و چیزی بدزدد ، ناچار آفتابه را که جلوی در مستراح بوده دزدیده و با خود می برد. اول صبح که ملا بیدار می شود و آفتابه را نمی یابد ، پریشان می شود. زنش می گوید :« دعا کن که چیز با ارزشی نبرده . آفتابه که قیمتی ندارد همین امروز یکی دیگر می خریم.»

ملا در جواب می گوید:« سالهاست که این آفتابه را داریم . به دسته و حجم و سطحش عادت کرده بودم. فوت و فن اش را می دانستم . تا یکی دیگر بخرم و به آن عادت کنم عمرم کفاف نمی دهد.»

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :