زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸

داشتم به حال و هوا و خیال و رویای خود ، از قطار پیاده می شدم که صدائی توجه ام را به خود جلب کرد. به طرف صدا برگشتم. خانم جوانی دست پسر بچه اش را گرفته و لبخند بر لب به طرفم می آمد. او را نشناختم. فقط رنگ قهوه ای چشمانش به نظرم آشنا می آمد. هرچه کردم به خاطر نیاوردم که کجا دیدمش. به من نزدیک شد و بعد از سلام و احوالپرسی شناختمش . دانش آموز زرنگ و درسخوان و بسیار شلوغ و پرجنب و جوش کلاس ، الهه بود. آخرین بار که دیدمش هم قد پسرکش بود. ای روزگار اوشاقلار بؤیویور ، بؤیوکلر قوجالار قوجالار جان آللاها باغیشلیر ( کودکان بزرگ می شوند ، بزرگها پیر می شوند و پیرها جان به جان آفرین تسلیم می کنند . ) این رسم روزگار است. الهه شبیه مادرش شده بود. مادرش زنی زیبا و خوش صحبت و هنرمند بود. می دوخت و می بافت و آشپزی می کرد وپا به پای همسر پیش می رفت. همسر به زیبائی و زبر و زرنگی زنش می بالید. زندگی خوب و آرامی داشتند. حال و احوال والدینش را پرسیدم. گفت :« بچه ها بزرگ و هر کدام به دنبال کار و زندگی خودشان رفتند. پدر و مادرم ماندند. تا وقتی که مادرم سالم و شاداب بود ، پدر به او می بالید.مادرم را سوگلی صدا می کرد. اما دوسالی می شود که طفلک مادرم بیمار شده است. سرطان تشخیص داده اند. بیمار است ورنج می کشد. حال و احوالش هیچ خوب نیست . پدر او را به خانه پدربزرگم برده و تحویلشان داده که دختر خودتان است یک مدتی من مخارج دارو درمانش را دادم حالا یک مدتی هم شما مواظبش باشید. از پدر خواستیم به کمک هم بیمارستان بستری اش کنیم . پدربزرگم قدرت مالی کافی ندارد و پدرم می گوید . به اندازه کافی خرجش کرده ام. آخر مگر بیماری و درد هزینه کافی سرش می شود ؟ اگر پدرم نداشت و فقیر بود می گفتیم یوخدویا قلم ایشله مز ( فقر چاره ای ندارد.) اما دارد خیلی هم دارد. تازه بعد از بیرون کردن مادرم زنی گرفته و به خانه آورده است. در جواب اعتراض ما می گوید این امتیازی است که جامعه به ما مردان داده چرا استفاده نکنیم. ماه قبل ایران بودیم . خواهر و برادرها دور هم جمع شدیم تا فکری به حال دوا و درمان مادر بکینم. شوهر من و شوهر خواهرم هم مقداری پول به پدربزرگم دادند که معطل نباشد. کار دیگری از دستمان ساخته نیست. تازه پدرم سرزنشمان کرد که مادرتان رفتنی است دارید پولتان را دور می ریزید.

دلمان می سوزد از این که بیچاره مادر کار می کرد . شما که به چشم خودتان می دید هم خیاطی می کرد هم شیرینی می پخت. دستمزدش را دو دستی تقدیم پدر می کرد تا قسط خانه عقب نیفتد . بعد از تمام شدن قسط خانه ، ما بچه ها از پدر خواستیم سهمی از خانه را به اسم مادر بکند . یک داد و قالی به راه انداخت که نگو و نپرس که خانه من و پول من و سهم من چه صیغه ایست ؟ ساکت شدیم. اگر مادرم سهمی از خانه داشت خرج دوا و درمانش می شد. ملک دارائی به درد این روزها می خورند دیگر. حالا پدرم او را از همان خانه بیرون کرده است. کاش پولهایش را به پدر نمی داد و برای خودش پس انداز می کرد. مگر نمی گویند مرد باید کلیه هزینه زندگی زن را بپردازد ؟

یعنی راستی راستی پدرم نمی داند روز فقط امروز نیست ؟ نمی داند مرگ شتریست که در خانه همه می خوابد ؟ اگر روزی خودش بیمار شود و احتیاج به درمان و رسیدگی داشته باشد چطوری تو روی ما نگاه خواهد کرد ؟

شما فکر می کنید اگر روزی من بیمار شوم شوهرم با من چنان خواهد کرد که پدرم با مادرم می کند؟ »

گفتم :« همه که مثل هم نیستند . بعضی ها دلشان از سنگ است . شاید هم بهتر است بگوئیم چشم عقلشان کور است. »

 

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸

دختردبیرستانی که بودیم ، وسط ظهر دو ساعت وقت ناهار داشتیم که ترجیح می دادیم مدرسه بمانیم و بعد از ناهار مختصر، درس بعد از ظهر را ازبر کنیم یا با همکلاسی ها گل بگوئیم و گل بشنویم. ربابه هم مثل حکیمه خیلی شوخ و شلوغ و اهل طنز و بگو بخند بود. ربابه اگرچه آقاجانش را دوست داشت ، اما وجودش در خانه نه تنها او بلکه پدربزرگ و مادربزرگ و مادر و بقیه بچه ها را آزار می داد. هر وقت آقاجان به ماموریت می رفت یا سفر می کرد ، ربابه نیز بایرام ائلیردی ( جشن می گرفت.) برای ما این خوشحالی معنی نداشت. پدرم بدون ما سفر نمی کرد. پدر رحیمه راننده کامیون بود هر ماه دو بار به بندرعباس می رفت . تا برگشتنش رحیمه و آبجی هایش روزشماری می کردند. او پدرش را مهربانترین می دانست. پدر حلیمه کارگر ساختمان بود . زندگی شان بخصوص که در زمستان به سختی می گذشت. بارش هر برفی موجب خوشحالی حلیمه می شد. روز برفی سفره خالی شان یک شکم سیر نان گرم داشت. پدر پارو به دست می گرفت و از خانه بیرون می زد. سوز سرما به امید لقمه نانی بر سفره خالی ، بر دل مرد گرمی تازه ای می بخشید.
پدر ربابه یک کیف شیک داشت کت و شلوار می پوشید وبوی ادکلنش تا دو کوچه آنطرفتر می رفت. آدمی با دیدنش فکر می کرد رئیس یا مهندس کدام شرکت معتبر است. بیشتر بچه ها با دیدن او که از پله های سالن دبیرستان بالا می رفت ، آرزو می کردند پدرشان مثل او شیک و مرتب باشد. اما ما که تا حدودی می شناختیمش در دنیای خودمان آرزو می کردیم که خدا دلی مهربان بر این پدر بدهد. چه بگویم ، از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، شاید هم نفرینش می کردیم که ماشین آلتدا قالاسان ( زیر ماشین بمانی ) که این ساده ترین و تنهاترین نفرین ما بود. ظاهر فریبنده و باطن مخوف پدر ، دختر را رنج می داد.
ربابه بعد از ظهر پنج شنبه ها را خیلی دوست داشت. می گفت :« آقاجانم از اداره می آید و با غرولند غذا می خورد و تا ساعت چهار و نیم می خوابد و اهل خانه از دستش یک کمی آرام می گیرند.» بعد می خندید و ادامه می داد :« البته اهل خانه از صبح تا ظهر از دستش راحتند منظور خودم و داداش هام هستیم. » بعد این دوبیت سعدی را که ازبر بود می خواند


ظالمی را خفته دیدم نیمروز
گفتم این خفته است خوابش برده به
وانکه خوابش بهتر از بیداری است
آنچنان بد زندگانی مرده به


می گفت :« روزی از روزها که داشت داداش بزرگه را به خاطر نمره کم در ریاضی به شدت کتک می زد ، طاقت مادرم تمام شد و پرخاش کرد که کاش راننده کامیون می شدی و مهندس نمی شدی . آخر این سواد و دانشگاهی که خیلی بهش می نازی ، با این سنگدلی ات چه همخوانی دارد ؟ طفلکی آقاجانم هنوز هم که هنوز است منظور مادر را نفهمیده و فکر می کند مادرم به خاطر حسودی به مدرک او این حرف را زده است.»
حکیمه گفت :« وقتی آقاجانت شماها را کتک می زند پدربزرگ و مادربزرگت چه کار می کنند ؟ همینطوری تماشا می کنند ؟ »
جواب داد :« نه بابام جان کسی زورش به آقاجانم نمی رسد که . حالا پدربزرگم به زور داداش ها را از چنگش نجات می دهد. اما طفلک آقاجانم آنقدر بی تربیت و بد دهن هست که فحشهای ریز و بد می دهد.آدم حالش به هم می خورد. اه ! اه ! اه ! تازه به مرد بودنش هم خیلی مغرور است. مرد بودن و آلت مردانگی اش را به رخ مادرم می کشد. آن وقت مادربزرگم ناراحت می شود و می گوید خجالت بکش پسر سگ هم از آنها دارد. گویا پدربزرگم هم در جوانی بداخلاق بود و کتک می زد و فحش می داد اما نه به شدت آقاجانم. »
او فحش رکیکی را که پدر می گفت برایمان تعریف می کرد و حالمان به هم می خورد . این چنین تحقیری حق مادر ربابه و هیچ مادر دیگری نبود و نیست.

این پست شهرنوش پارسی پور و این پاراگرافش بر دل آدمی می نشیند.
مرد وقتی مرد است هیچ چیز او را کوچک نمی کند. مرد در حقیقت وقتی مرد است که می داند اندام باروری او ویژه زایش و زایاندن است. این اندام چاقو نیست و استفاده ی ابزاری چاقویی ندارد که از طریق آن مرد یا زنی را تحقیر کرد.

 

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸

یک عصر گرم و آفتابی بود. با دوستان لب رودخانه قدیم می زدیم. گل صنم خاتون دست به سوی درختی دراز کرد تا میوه اش را بچیند و به قول خودش مزه اش را بچشد تا ببیند که چیست. رنگ میوه ها ، نارنجی سیر و هر کدام به اندازه نخود بود.

اورزولا گفت :« ما اجازه نداریم دست به این میوه ها بزنیم. اینها را خدا برای استفاده پرنده ها خلق کرده است. »

گل صنم خاتون دستش را پائین آورد. همین طور که صحبت کنان و قدم زنان می رفتیم ، دوباره دست گل صنم خاتون به سوی درختی دیگر دراز شد. این درخت هم میوه هائی خوشه ای و آلبالوئی رنگ و به اندازه نخود داشت.

باز اورزولا گفت : « ما اجازه نداریم دست به این میوه ها بزنیم . اینها را خدا برای استفاده پرنده ها خلق کرده است.»

دوباره دست گل صنم پائین آمد. یک کمی خجالت کشید و گفت : « فقط می خواستم مزه اش را بچشم و ببینم اینها چیستند که همه جا پرپیمان روئیده اند.»

اورزولا گفت : « وقتی می گویند اجازه نداریم از اینها بخوریم ، یقین مسئله ای هست . شاید خوردن اینها برای انسانها ضرر دارد. شما باید خودتان امتحان کنید و وقتی بیمار شدید و یا به احتمال ضعیف و قوی مردید دست بردارید؟ تازه این پرنده ها احتیاج به غذا دارند یا نه ؟ هر چی در طبیعت است ما باید بچینیم و بخوریم؟ »

گل صنم خاتون ساکت شد. هاله خواست رشته صحبت را عوض کند و گفت :« چه اردکهای زیبائی ! جای انار خاتون خالی هر وقت می آید برای این ها یک کمی نان می ریزد.»

گفتم :« کار خوبی می کند. من هم تصمیم دارم از این به بعد هر وقت این طرفها آمدم یک کمی نان خرد کنم و بیاورم و به مرغابی ها بدهم. »

باز اورزولا گفت :« ما اجازه نداریم به مرغابی ها و پرنده های دیگر غذا بدهیم.»

فکر می کنم کاسه صبر گل صنم خاتون یواش یواش لبریز شد چون زیر لب زمزمه کرد : « عجب گرفتاری شدیم ها ! تو دیگه کی هستی زن؟ »

هاله گفت : « شنیدم که غذا دادن به مرغابی ها ممنوع شده و جریمه دارد.»

اورزولا گفت : « تازگی ها توی یکی از برنامه های تلویزیونی داشتند در این مورد صحبت می کردند. دلیلشان این بود که وقتی به مرغابی ها و پرنده ها غذا می دهیم عادت می کنند و دست هرکسی نان ببیند از داخل آب بیرون می آیند و به ادمی حمله می کنند و نظم طبیعی زندگیشان به هم می خورد. توی یکی از شهرها هم یک پرنده ای به خانمی که دستش مک دونالد بود حمله کرده. خوب حمله پرنده به انسان را نباید شوخی بگیریم. تازه وقتی این همه غذا داخل آب و روی شاخه درختان هست ، نیازی به غذا رسانی ما نیست.»

گل صنم خاتون گفت : « الحق والانصاف این رو دیگه حق گفتی. »

داشتیم در مورد پرنده گان و خزنده گان و چرنده گان صحبت می کردیم که از روبرو سر و کله عطیه خانم هم پیدا شد. ما را دیده بود و جائی برای پنهان شدن و راه کج کردن نداشتیم. لاجرم به جمع ما پیوست. ما نیز به صحبتهایمان ادامه دادیم. سرگرم بحث در مورد تغذیه زبان بسته ها بودیم که عطیه خانم گفت :« مملکت درست و حسابی به اینجا می گویند. می بینید نه تنها به فکر مردمانشان که به فکر حیوانات خدا هم هستند. ایران نیست که. طفلک کبوترها و گنجشک ها را می گیرند و سرشان را می برند و می خورند . »

گل صنم خاتونا با سادگی خاص خودش گفت :« ای جل الخالق ! حرم امام رضا و مکانهای مقدس که پر از کبوترهای دانه چین است . کسی آنها را نمی گیرد.تو کجا گوشت کبوتر و گنجشک دیدی که اینطوری حرف می زنی؟»»

گفت :« همین تبریز خودمان خیلی ها قوش باز هستند و پشت بام خانه شان کبوتر پرورش می دهند و گوشتش را هم می فروشند.»

گفتم : « کجا چنین کاری می کنند؟ من تا جائی که یادم می آید از بقال سرکوچه گندم نذری می خریدیم و دم مسجد به کبوترها می دادیم. میدان صاحب الامر هم پر از کبوتربود. این حرفها را از کجا پیدا کرده ای؟ یعنی در طول این چند سال اخیر مردم اینقدر تغییر کرده اند؟ در همین تبریز خودمان و بعضی از شهرها بعضی ها علاقه به کبوتر دارند و اوقات تفریحشان به قوش بازی می گذرد اما خیلی هاشان کبوترهایشان را دوست دارند و به کسی هم اجازه آزارشان را نمی دهند. تعداد کسانی که کبوتر و گنجشک می کشند و می خورند، خیلی کم است.»

گفت :« خیلی وقت است که از اوضاع آنجا خبر نداری . حالا دیگر مردم با گوشت کبوتر و گنجشک اشکنه درست می کنند .»

گفتم : « یازیق گؤیرچینین اتی نه دی شورباسی نه اولا / بیچاره کبوتر گوشتش چقدر است که اشکنه اش چقدر باشد.»

گفت :« اختیار دارید. اشکنه کبوتر و گنجشک بر صد درد بی درمان دواست. تازه حالا با این گرانی گوشت و برنج و فلان و بهمان مردم بیچاره چگونه شکمشان را سیر کنند؟ می گویند شکار کبوتر و گنجشک کاری طبیعی و عادی شده »

با شنیدن این کلمات قصار عطیه خانم ، قیافه اورزولا و روزویتا و هاله ونرگس و گل صنم خاتون تماشائی بود. گل صنم خاتون که زود از کوره درمی رود با خشم و حالتی که معلوم بود چندشش شده پرسید : « این دیگر چه می گوید؟ »

هاله گفت :« هیچ دئدیلر دانیش دئدی گامیش / هیچی به طرف گفتند حرف بزن ، گفت گاو »

گفتم ما هم یک ضرب المثل دیگری داریم آیی یا دئدیلر دانیش دئدی پاف / به خرسه گفتند حرف بزن گفت پاف. »

گل صنم خاتون گفت :« ما هم می گوئیم دانیشماق گوموش اولسا دانیشماماق قیزیلدان دی / جنس حرف زدن اگر از نقره باشد حرف نزدن طلاست.»

نرگس گفت : « از قدیم گفته اند آلمانی اؤز ایچیندن قورد یئیه ر ( کرم خوردگی از خود سیب است.) من سه ماه پیش از ایران برگشته ام خیلی شهرها هم مهمانی دعوت شدم و رفتم . هیچ جا خورش کبوتر و گنجشک ندیدم . آدم باید خجالت بکشد که این حرفها را دربیاورد.»

اورزولا و روزویتا یقه مان را گرفتند که ضرب المثل ها را برایشان ترجمه کنیم. برایمان یک کمی سخت بود. بخصوص که گل صنم خاتون به اورزولا توضیح می داد که بعضی اسمها هستند که در ضرب المثل ها سمبل هستند . مثل گزه یه ن خدجه ( خدیجه ای که همه اش گردش می کند و خانه نیست. ) یا به تازگی ها ایکیمجی عطیه ( عطیه ثانوی ) یعنی کسی که مثل عطیه خانم خودمان است و جمله ناقصی را می شنود و خودش به میل و ارداه خودش کاملش می کند و به خورد کسانی که از ماجرا باخبر نیستند می دهد. یا اینکه کر هست و نمی شنود و خودش به مقیاس خودش تعبیر و تفسیر می کند . یعنی به اصطلاح خودمان کار ائشیتمز یاراشدیرار .

خلاصه که آن روز مان به گلایه و شکوه و پند و اندرز عطیه خانم گذشت که حرفی را که نمی داند و یا در موردش شک دارد به زبان نیاورد. لزومی ندارد به زبان اینها و با آب و تاب چنین مسائلی را مطرحی کند. طفلکی زن ، فکر می کردم اگر ماها را این طرف خیابان ببیند می رود آن طرف. اما گویا دو روز پیش به نرگس زنگ زده که ازجمع ما خوشش آمده و قسمش داد که هر وقت لب رودخانه رفتیم خبرش کنیم.

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

آن قدیمها رسم و رسوم و عادات و شاید قرارداد خدا ، فلک بدکردار و دنیا با عزرائیل چنین بود که آدمیزاد به ترتیب سن و به هنگام پیری و کهولت از دنیا بروند. چنین نیز می شد. وقتی در شهر و محل و طایفه و کوچه ای خبر درگذشت جوانی به گوش میرسید ، همه همراه با نزدیکان درگذشته ، غمگین و متاثر می شدند و سعی بردلداری اش داشتند. یادم می آید روزی که پسر جوان عمو میر اسماعیل درگذشت چه ولوله ای بپا شد. اکنون اوضاع فرق کرده است. گویا عزرائیل نیز اعتنائی به قانون و قرارداد نمی کند و از هر جا و هرگونه که دلش خواست می چیند و درو می کند و می برد. اولش فکر کردم این مرگ و میر مخصوص جوانان وطن ماست. اما خبر درگذشت برادر نوزده ساله دوستمان که ایرانی هم نیست ، مرا متوجه این اشتباهم کرد. او نیز شب خوابیده و صبح بیدار نشده است. خیلی راحت سکته کرده و تا خبردار شدن اهل خانه به خواب ابدی فرو رفته است. چقدر تلخ است داغ عزیزان را به چشم دیدن . هاله می گوید :« وقتی عزیزی می میرد و به خاک سپرده می شود و برایش مجلس عزا می گیرند و جماعت دور و برش جمع می شوند و دلداری اش می دهند خیلی بهتر از گم شدن و مفقود شدن است. » طفلک حق هم دارد. پسر دائی اش سالهاست که مفقود شده و اثری از او نیست و مادر و پدر چشم براه اویند. همیشه امیدوار که روزی فرزندشان در را باز می کند و وارد خانه می شود. مضطرب که روزی می آیند و خبر مرگش را می دهند. هاله معقتد است مرگ هزار بار شیرین تر از بی نشان شدن است.
چه بگویم که خدا به هیچ پدر و مادری مصیبت از دست دادن فرزند یا چشمان منتظربرای دیدن فرزند بی رد شده قسمت نکند.
با دوستان قرار گذاشتیم که در فلان شهر دور هم جمع شویم و برای عرض تسلیت پیش دوستمان برویم. سوار قطار شدم و دوستان یکی پس از دیگری در ایستگاههای بعدی سوار شدند و جمعمان جمع بود و عطیه خانمان کم بود. که او نیز سوار شد و به جمع ما پیوست. پنج نفر بودیم و جای اورزولا خالی بود. ریتا سراغش را گرفت و گفتم : « اورزولا به شهر کؤلن Köln رفته و قرار است بعد از تمام شدن کارش به ما ملحق شود . احتمال دارد دیر برسد.» عطیه خانمی که تا آن لحظه ساکت و خاموش بود ، گویا سوژه جدیدی پیدا کرد و با لبخند گفت : « بعضی ها از گرد راه نرسیده خیلی پز می دهند و سعی می کنند به لهجه آلمانی صحبت کنند و نمی توانند.» پرسیدیم که چه کسی هنوز از راه نرسیده دارد پز می دهد ؟ که خانم به من و تلفظ کؤلن اشاره کرد و اعتراض هم داشت که بیشتر وقتها دارم ادای زبان آلمانی را درمی آورم . ای جل الخالق !
گفتم : اگر منظور شما تلفظ کلمه کؤلن است ، هنگام تلفظ ، ترکی آذربایجانی و آلمانی در بعضی موارد مشترک هستند. مثل تلفظ حروف
O , Ö , Ü , U
اؤزوم : خودم özum
سؤزوم : حرفم sözum
اوزوم : انگور üzüm

اوتانماق : خجالت کشیدن utanmaq
اوخوماق : خواندن oxumaq
ما i را نیز دو نوع مختلف تلفظ می کنیم . مثل :
ایشیق : روشنائی
ایش : کار
علت درست تلفظ کردن من ، پز دادن نیست بلکه برای من عادی است. علاوه بر آن کسی که می خواهد زبان دیگری را یاد بگیرد باید سعی کند درست یاد بگیرد و این ربطی به پز دادن و این حرفها ندارد.
این بار عطیه خانم عذرخواهی کرد و گفت : « از اول می گفتی دیگه. من هم فکر کردم داری پز می دی.»
**
دور و بر خانه پوشیده از گل و گیاه و درخت است. گاهی وقتها سنجاب کوچولوئی پشت پنجره اتاقم می نشیند و تماشا می کند . تا جلو می روم که پنجره را باز کنم ، فرار می کند. خیلی دلم می خواست روزی از پشت پنجره داخل اتاقم شود و برای دقایقی میهمانم باشد. اما اورزولا می گوید : جای این حیوان کوچک لابه لای گیاهان و بالای درخت است. اگر وارد خانه شود ممکن است نتواند بیرون برود آن وقت شروع به جویدن میز و تخت واسباب دیگری کهاز چوب و تخته ساخته شده اند می کند. جانوری که غذایش را به راحتی از طبیعت می تواند پیدا کند ، چرا اسیر پنجه ما باشد و هم به خود و هم به ما ضرر برساند. دوستش داریم. اگر زنده بماند همیشه می بینیمش. بهتر است هر وقت پنجره را باز می کنی مواظب باشی که سنجاب کوچولو وارد اتاق نشود.
آدمیزاد هر چه دارد و بدست می آورد برایش کافی نیست . زیاده می خواهد حتی سنجاب رابا آن قد و قواره ریزه میزه اش

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :