زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧

آن روزاول صبحی سوار قطار که شدم باش منیم باش صیالیحا نین ( با صالیحا روبرو شدم ) صالیحا اول صبحی خیلی پکر و عصبی بود. حال و احوال را جویا شدم گفت : عروسم رفته و برای خودش بلوز خریده . من هم عصبانی شدم . گفتم : عروس ات بلوز خریده به جای مبارک گفتن و به سلامتی و شادی پوشیدن چرا غر زدی ؟ گفت : نمی دانی چی خریده ؟ یک بلوزی که نه یقه دارد ، نه آستین دارد ، نه قد و قواره دارد. تازه همه اش تقصیر پسرم هست و ازش دفاع می کند. می گوید زنم حق دارد توی خانه لباسهای جوراجور بپوشد. مگر چه اشکالی دارد؟
گفتم : سر به سرشان نگذار. جوانند و هر چی دوست دارند می خرند. چه کار به کارشان داری آخه ؟ یک دفعه می بینی رفتند و برای خودشان خانه مستقل گرفتند و با این سخت گیری که داری سراغت نمی آیند و تنها می مانی ها . از من گفتن . گفت : همه اینها را می دانم اما دست خودم نیست که اعصابم که داغون می شود. به زمین و زمان بد و بی راه می گویم . دیوار طفلک عروسم هم از همه کوتاهتر است. می دانی دلم از چی می سوزه ؟ هر چی میگم سرش را پائین می اندازد و جواب نمی دهد. از دلش درمی آورم. خودش می داند که هزار درد و غم دارم. درد مرا می داند .
او پیرزنی آرام و با وقار است کمتر قیل و قال می کند اما گاهی اوقات فشار روزگار موجب می شود از کوره دربرود و به قول خودش کاسه کوزه را سر عروس بشکند. از باغ وحش دویسبورگ که رد می شدیم سر و گردن زرافه نمایان شد و بهانه ای به دست صالیحا داد که : طفلک حیوان به این گندگی را چپانده اند توی قفس که چی بشود من و تو به تماشایش برویم . هی دوربین عکاسی مان را این طرف و آن طرف ببریم و تنظیم کنیم و ازشان عکس بگیریم که چه بشود؟ تازه اسم حیوانات جنگلی را هم وحشی گذاشته اند. به گردنشان غلاده زده و رامشان کرده اند. این بدبختها که راهی بجز رام شدن ندارند. آخر کسی نیست از این آدمها بپرسد چه کار به کار حیوانات دارید ؟ ولشان کنید بروند داخل جنگل و کوه و دشت سر خانه و لانه شان . توی جنگل هم راحتشان نمی گذارند . یک روز درختها یش را قطع می کنند . روز دیگر از وسط جنگل خط آهن و شوسه می گذرانند . روز بعد رودخانه اش را به طرف فلان سد هدایت می کنند . بیچاره ها آنجا هم از دست ما آدمها آسایش ندارند. اگر روزی شیرو ببر و پلنگ و فیل ، دست به دست هم بدهند و آدمیزاد را داخل قفس بیاندازند و زندانی کنند ، خدا را خوش میاد؟ حالا همه چیز یک طرف ، سوسک زنده را می گیرند و به پایش چه چیزی می بندند و ازش گل سینه درست می کنند . آخر سوسک چیست که وسیله تزئینی اش چه باشد.
او همین طوری یک نفس حرف می زد و اعتراض می کرد و مسافرینی که نزدیک بودند و صدایمان را می شنیدند هم می خندیدند و هم سخنانش را تایید می کردند. خلاصه به مقصد رسیدیم و پیاده شدیم. او نزد پزشک می رفت . قرار بود به تجویز و صلاحدید پزشک ، داروهائی را که در کشورش کم و یا گران است و خواهرش نیاز فوری دارد تهیه کرده و بعنوان هدیه برایش ببرد. هر سال موقع سفرش بجز هدیه مقداری دارو هم تهیه کرده و با خود می برد. داشتیم خداحافظی می کردیم با خنده گفت : بین خودمان باشد چه دهاتی بازی راه انداختم . حالا که یادم میاد مسافرین نزدیک به ما صدایم را می شنیدند و نگاهم می کردند خجالت می کشم. آخر درد یکی باشد کشیدنش آسان است دیگر .

درد بیر اولسا چکمه یه ناوار / درد اگر یکی باشد کشیدنش مشکلی که ندارد

**

من باغ وحش را دوست ندارم.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :