زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

نازلی می گوید:« آن قدیمها بزرگترها برای فرزندان جوانشان همسرانتخاب می کردند. می بریدند و می دوختند و کارها را تمام می کردند و عروس و داماد شب عروسی همدیگر را می دیدند و صاحب خانه و زندگی می شدند وهمه چیز به خوبی و خوشی تمام می شد. اکثر ازدواج ها فامیلی بود وزندگی به خاطر احترام به بزرگترها و سرنوشت بچه ها ودلایل مختلف دیگر ادامه پیدا می کرد. اما حالا جوانها خودشان همسر دلخواه را پیدا می کنند و خودشان تصمیم می گیرند و ما را به عروسی شان دعوت می کنند. »

می گویم :« این که بهتر است . هر کسی با آگاهی همسر مورد علاقه خود را پیدا می کند وزندگی با توافق شروع می شود و به خوشی خاتمه می یابد.»

حرفم را قطع می کند و می گوید:« چی چی به خوبی و خوشی ؟ تو چی داری می گی دختر؟ کدام آگاهی ؟ می روند سراغ ایمیل و چت صوتی و تصویری و چه و چه و به اصطلاح با هم آشنا می شوند و بعد از ازدواج دو دستی بر سرشان می زنند که این آنچه که من می پنداشتم نیست.همین دختر من . خانم نمی دانم چطوری از آن طرف دنیا یک ایرانی اروپانشین را پیدا کرد. داماد آینده هم به پدرش یک وکالت نامه فرستاد و عقد غیابی انجام گرفت و دختر بار سفر بست و به خارجه رفت. یعنی عروس و داماد شب عروسی همدیگر را دیدند. درست مثل آن قدیمها. حالا هم داماد و هم دخترم ادعا می کنند که این آن کسی که من تصور می کردم نیست.»

می گویم : « هدف اصلی ازدواج اینها چه بود؟ »

می گوید :« خوب دخترم دلش می خواست خارج از کشور ادامه تحصیل بدهد. داماد هم دلش می خواست با یک دختر ایرانی ازدواج کند که در فرهنگ ایران بزرگ شده و آشنا به رمز و رموز و قوانین و چه می دانم چه خارجه نیست و درد سرش هم کم است. آرزو داشتم برای دخترم جهیزیه تهیه کنم که آن هم نشد. گویا داماد می گفت که همه وسایل لازم زندگی را دارد و از نظر مالی بی نیاز است. حالا دخترم ناراحت است که چه لوازم زندگی ؟ مبلها چنان هستند و ماشین لباسشوئی چنین است و آشپزخانه چنان است و الی آخر. قسمت دیگر! جانم قسمت . قسمت دن آرتیق یئمک اولماز / بیشتر از قسمت نمی توان خورد.»

می گویم :« آخر اکثر جوانهائی که در شرایط دختر و دامادت هستند ، به یکی از کشورهای هم مرز ایران سفر می کنند . همدیگر را می بینند . با اخلاق و روحیات همدیگر یک مقدار آشنا می شوند بعد ازدواج می کنند . بعضی وقتها هم داماد آینده برای عروس آینده دعوتنامه می فرستد و دو جوان با هم آشنا می شوند ، سپس ازدواج می کنند.»

می گوید :« دلت خوشه تو هم ! همه خانواده ها که به دخترهایشان چنین اجازه ای نمی دهند. چه معنائی دارد که یک دختر تنهائی پاشود برود به یک مملکت غریب! رسم و رسومی گفتند . الکی نیست که . یعنی می گوئی دختر من خودش را سبک کند و برود دنبال پیداکردن شوهر؟ در و همسایه به آدم چه می گوید؟»

می گویم :« آدمیزاد چه موجود شگفت انگیزی است .می دانی این حرفت شبیه چیست؟ ده وه قوشونا دئدیلر اوچ دئدی ده وه یم دئدیلر یوک داشی دئدی قوشام / به شتر مرغ گفتند بپر گفت شترم . گفتند بار ببر گفت مرغم.»

عصبانی می شود و می گوید :« یعنی چه ؟ یعنی دختر و دامادم به خاطر منافع خودشان از بعضی مسائل صرف نظر کردند؟ یا فکر می کنی دختر من مقصر است و حق با داماد است؟»

می گویم :« نه خیر منظورم از این مثل تو بودی. اما به هر حال ، به نظر من هر دو هم حق دارند و هم ناحق . آنچه که به نظر دامادت معقول و مناسب است در نظر دخترت نامعقول است. افکار و اندیشه شخصی که سالهای سال است که این طرفها زندگی می کند ، تحت تاثیر فرهنگ و رسوم و روش زندگی این طرفی ها قرار گرفته و تغییراتی یافته است. دخترت در ایران زندگی کرده و به قول خودت فرهنگ ایرانی نیز تغییر به سزائی داشته و توقع و انتظارات اشخاص نیز با گذشت زمان تغییر کرده است. اگر در زندگی توافق باشد ، تعویض و تغییر دکور منزل که مشکلی ندارد.»

می گوید:« نه خیرجانم مشکل دارد. دخترم می خواهد دکور خانه را عوض کند ، داماد پرخاش می کند که پول علف خرس نیست. برایم اندازه و متر فرستاده اند که اینجا بدهم پرده بدوزند. پول که علف خرس نیست. »

می گویم:« شما که آرزو داشتی برای دخترت جهیزیه تهیه کنی که نشد ، حالا یک پرده که زحمتی ندارد. سفارش بده بدوزند و قال قضیه را بکن .»

اما صحبت ها و درد دلها زیاد است و او یک ریز حرف می زند و من گوش می کنم . داماد می گوید پستت می کنم ایران همانطوری که آمدی برگرد خانه بابات. دخترم پریشان است. با تهدید و اضطراب که نمی شود زندگی کرد. یک کمی غرور داشته باش . شیرخواره که خانه اش جا نمی گذاری. وقتی مرد می گوید برو ....

احساس می کنم مغزم از کار افتاده است. زیر لب زمزمه می کنم و زمزمه می کنم.

گئت دئیرسن ائله گئده رم کؤلگه می ده گؤره نمه سن

/ برو بگوئی چنان می روم که سایه ام را هم نمی توانی ببینی.

در این دنیای درویشی ، قره پول گؤره ر هر ایشی

/ در این دنیای درویشی ، پول سیاه هر مشکلی را باز می کند.

بابلی بابیوی باب ائله گؤرن دئسین ها بئله

/ کبوتر با کبوتر باز با باز ، کند همجنس با همجنس پرواز

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸

آن روز نازلی از دختر کوچک و دامادش تعریف می کرد. می گفت : « کوچکترین دختر را نیز شوهر دادیم. دو سالی می شود که نامزد هستند و هر وقت می خواهیم در مورد جشن عروسی صحبت کنیم کاری و مشکلی پیش می آید و دست نگاه می داریم. آبشان توی یک جوی نمی رود. داماد من بسیار شوخ طبع است و دخترم بسیار خشک. این موضوع کوچک موجب بوجود آمدن اختلاف بزرگ بین این دو شده است. تا جائی که هر دو به این نتیجه رسیده اند که زندگی مشترکشان آینده خوبی نخواهد داشت. گاهی وقتها می خواهند از هم جدا شوند. گاهی وقتها هم احساس می کنند همدیگر را دوست دارند و جدا از هم نمی توانند زندگی کنند. ما به این می گوئیم قاباغا گلمه ایین گلر اوزاغا گئتمه جانیم چیخار بی تو هرگز بی تو عمری یا مثل ترکیه ها که می گویند سن سیز اصلا سنله آصلا یا همچین چیزی.»
پرسیدم:« آخر مگر آقا داماد چه می گوید که عروس خانم بدش می آید؟»
گفت:« شوخی های بی مزه می کند . حرفهای ناخوشایند می زند. یک جمله ای هم ازبر کرده و هر چی دخترم تذکر می دهد که نگو بدم می آید ول کن نیست که نیست. همه اش تکرار می کند که من زن خاطی را کتک می زنم چنان می زنم که نتواند از سر جایش بلند شود. چنان می زنم که یک هفته توی بیمارستان بخوابد. وقتی نکوهش می کنیم که این چه حرفی است می زنی ؟ می گوید مهم نیست خوب زن است دیگر بعد از کتک خوردن با یک روسری یا یک انگشتر می توان دلش را دوباره به دست آورد و آشتی کرد.گاهی وقتها در مقابل اعتراض دخترم که مگر آدم را کتک می زنند خودش می گوید نه آدم را کتک نمی زنند . اما زن که آدم نیست نصف آدم است و من هم حق دارم نیمه را بزنم . بعد هم می زند زیر خنده که بابا جان دلخور نشو داشتم شوخی می کردم. هفته گذشته که داشت از این تعریف و توصیف ها می کرد دخترم صبرش تمام شد و گفت ببینم مگر این زنی را که تو چنان می زنی که یک هفته بیمارستان بخوابد ، شل و کور و چلاق است ؟ تو یکی بزنی اون ده تا می زند . مرد حسابی عقده زدن داری برو مشت زنی و تا دلت می خواهد مشت بزن. زورت به زن رسیده ؟ به ولای علی قسم که از ننه اش نزاده کسی که روی من دست بلند کند و ... دعوائی به پا شد که نگو و نپرس . داماد داشت خودش را تبرئه می کرد که گویا دارد شوخی می کند و این دختر ظرفیت و لیاقت شوخی و خنده ندارد و داشت به او ارزش و افتخار می داد. دخترم هم داد و قال راه انداخته بود که آی اون ارزش و افتخار و شوخی و محبتت بخورد توی سرت. مرد حسابی کتک زدن و اذیت کردن چه افتخار دادنی است؟ خلاصه که چند روزی قهر بودند و بزرگترها وساطت کردند و آشتی شان دادند . حالا هر دو برای شروع کردن زندگی مشترک در یک خانه دودل هستند. می دانی آدم باید در هر کاری حد تعادل را نگه دارد. شوخی هم حد و اندازه ای دارد. از حد که گذشت ابهت و حرمت آدمی لطمه می خورد. شوخی بیش از حد شخصیت آدم را ضایع می کند. دخترم عقیده دارد که شوخی جدی ترین حرف است و نامزدش شوخی شوخی می خواهد کتک زدن را در خانه اش رسم کند و بعد از کتک زدن با یک هدیه مسئله را خاتمه دهد که کور خوانده یا به خانه اش نمی روم و یا بروم در مقابل یکی دو تا می زنم. که این می شود قان قان چاغیرماق ( دعوا خواستن ) خوب اگر چنین است گریه اول بهتر از پشیمانی آخر است.
معلوم است دیگر وقتی فتوی می دهند که مرد اجازه دارد زنش را کتک بزند یا زن احتیاج به کتک خوردن دارد ، نتیجه همین می شود که می بینید.
*
آن زمان ها زنی را می شناختیم که از شوهرش به سختی کتک می خورد. مرد چنان می زد که زن بیچاره چند روزی بیمار می شد . آنگاه با خرید هدیه ای از او عذرخواهی می کرد و مسئله خاتمه پیدا می کرد. روزی دوستان سرزنش اش کردند که چقدر بی خیال است. هنوز از رختخواب بیماری و ضربات هولناک بیرون نیامده آشتی کرد. گفت :« دختر دبیرستانی بودم دلم می خواست استخدام شوم . پدر و مادرم مخالفت کردند که اجازه نمی دهیم دستمزد زن وارد خانه مان بشود. آخر عمری حوصله خرید آتش جهنم را نداریم. حالا سه بچه قد و نیم قد دارم اگر حق نگهداری شان را داشتم ، اگر حقوقی داشتم و می توانستم گلیم خود و بچه هایم را از آب بیرون بکشم آن وقت به این آقای شوهر نشان می دادم که با یک جفت جوراب و یک حلقه انگشتری آشتی کردن چه مزه ای دارد؟ از ولدینم رنجیده خاطر بودم اما حالا برای آنها هم خیلی ناراحتم آخر چه شکنجه ای بدتر از این که آنها می بینند دامادشان با دخترشان چه می کند ؟ صدایشان هم درنمی آید چونکه قدرت در دست داماد است و وضع از این بدتر هم می تواند باشد. به نظر شما آتش جهنم بهتر است یا شاهد این وضع بودن.

*

حالا دیگر زمان باور داشتن به این که کوتک بهشت دن چیخیب ( کتک از بهشت آمده . ) گذشته است. مولانا چه خوب می فرماید

از محبت خارها گل می شود

از محبت تلخ ها شیرین شود

وز محبت مس ها زرین شود

از محبت دردها صافی شود

وز محبت دردها شافی شود

از محبت خارها گل می شود

وز محبت سرکه ها مل می شود

از محبت دار تختی می شود

وز محبت بار بختی می شود

از محبت سجن گلشن می شود

بی محبت روضه گلخن می شود

از محبت نار نوری می شود

از محبت دیو حوری می شود

از محبت سنگ روغن می شود

بی محبت موم آهن می شود

از محبت حزن شادی می شود

وز محبت غول هادی می شود

از محبت نیش نوشی می شود

وز محبت شیر موشی می شود

از محبت سقم صحت می شود

وز محبت قهر رحمت می شود

از محبت مرده زنده می شود

وز محبت شاه بنده می شود

این محبت هم نشانه دانش است

کی گزافه بر چنین تختی نشست

 

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸

گاهی نازلی به قصد احوالپرسی زنگ می زند و طبق معمول همیشگی حال تک تک اعضای خانه را می پرسد. گل پسر و گل دختر و گل داماد و گل عروس آینده و تمام می شود. نوبت به من که می رسد، حال حاجی آقا را می پرسم و بعد احوال بالابولا ( بچه ها ) را می پرسم. آخرین بار گله کرد که فامیلی به کنار ، آخر ما دوستان جان جانی هستیم . من حال تک تک بچه هایت را می پرسم. آن وقت تو فقط به بالا بولا اکتفا می کنی؟
گفتم : آخر چه کار کنم ؟ یک زمانی به رسم رقابت با جاری ات هر کدام سالی یک بچه به دنیا آوردید . بچه ها دختر بودند و با هم برای زائیدن پسر مسایقه دادید. پسر که به دنیا آمد باز حریص تر شدید و خواستید پسرتان در آینده داداش داشته باشد و حسرت بر دل نماند. حالا ماشالله هزار ماشالله یک عالمه گل دختر و گل پسر دارید. حالا با اسم بچه جان ها و همسرانشان مشکلی ندارم. اما چه کنم که پیرم و کم حافظه و نوه های شما هم اسامی بسیار مشکلی دارند. گوشم هنوز عادت نکرده است. آخر آن اسامی قدیمی چه اشکالی داشتند که بچه هایتان این اسامی سخت را روی نوه هایت گذاشته اند؟
گفت : بچه ها با ما حدود سی سی و پنج سال اختلاف سنی دارند . آنچه را که ما آن زمانها دوست داشتیم و برایمان ارزش بود ، اینها دوست ندارند. ما که نمی توانیم برای نسل جدید تکلیف روشن کنیم. فرزند خودشان است و آنها هم مثل ما می خواهند در هر موردی برای بچه هایشان بهترین ها را انتخاب کنند. اینها دیگر از اسامی قدیمی خوششان نمی آید و دوست دارند بچه هایشان اسم ایرانی داشته باشند. مگر این جوانها حق ندارند اسم دلخواه و زندگی دلخواه داشته باشند؟
گفتم : بر منکرش لعنت . البته که حق دارند. اسمشان را بگو تا بنویسم و از این پس دیگر بالابولا خطابشان نکنم.
اسامی نوه جانهایش را یادداشت کردم و هر وقت تماس تلفنی داریم قبل از هرچیز یادداشت را در دست می گیرم و بعد از پرسیدن حال گل دخترها و گل پسرها و گل دامادها و گل عروسها ، اسم نوه ها را از روی کاغذ روخوانی می کنم . آترین و الین وآیلین ورومینا و آناهیتا وروزیتا و روناک و راوک و آیسان و آیتن وآبتین و آرش و اشکان و آرتا و آرتین و الی آخر و باز هم الی آخر
*
یادش به خیر دانش آموزی داشتم که مادربزرگ و پدربزرگش اوربابا ( ربابه ) صدایش می کردند. گویا اسم مادر مرحوم پدربزرگ بود و پدربزرگ دلش می خواست با هر بار صدا کردن اوربابا یاد و خاطره مادر مرحومش در دلش زنده شود. حالا پدر و مادراین دخترک برای اینکه هم احترام بزرگترشان را نگه دارند و هم بچه شان اسم دلخواهشان را داشته باشد ، برایش به نام بهار شناسنامه گرفته بودند.
*
این شعر زیبا را دنای عزیزم برایم ایمیل کرده است. استاد شجریان به تازگی اثری تحت عنوان زبان آتش و آهن ضبط کرده است. کنسرت شجریان در 26 سپتامبر در آمستردام اجرا خواهد شد.
زبان آتش و آهن - زنده یاد فریدون مشیری
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان اتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا ، بنشین ، بگو ، بشنو ، سخن ، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گرکه می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را - برادر جان - به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :