زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢

هدیه یا سوغاتی وسیله ای دوست داشتنی است که یکی با میل و علاقه به دیگری پیشکش می کند. از این هدیه خوشش آمده و دلش خواسته خواهر یا برادر یا دوستش نیز داشته باشد. اما در آداب و رسوم ما پس دادن هدیه یا نگرفتنش کاری غیر اخلاقی است. ما هدیه را می گیریم و نگاه می داریم . به دردمان هم نخورد خاطره ای خوش از زمانی است که با هدیه دهنده کنار هم بودیم و گل گفتیم و گل شنفتیم و یا با هم آشنا شدیم.  ما مثلی داریم که می گوییم بیک وئرن آتین دیشلرین سایمازلار / دندانهای اسب پیشکشی را نمی شمارند.

البته هر چه از دوست رسد نیکوست. من هم به پیروی از همین آداب و رسوم هدیه دوستم را پس ندادم و نگاهش داشته ام. البته علتش را خودش نیز می داند. هدیه کوپلن مولا علی است. با نخ و سوزن می دوزی و کاری زیبا از آب درمی آید. ما به اینگونه کارهای هنری می گوئیم ایینه ایله گور قازیر / یعنی با سوزن قبر می کند.

مولا علی که در این تصویر دیده می شود چهره ی عبوس مردی عرب است که شمشیر دوسرش را روی زانویش گذاشته و عکس گرقته است. گوئی که می خواهد نفس کش صدا بزند یا از گروهی زهر چشم بگیرد. هر چه تلاش کردم دوخت را شروع کنم ، دلم راضی نشد. مولا علی که من می شناسم مهربان است و به درد دل پیروانش گوش می کند و این چنین با تکبر و نگاه به سمتی چشم روی از دردمندان برنمی گرداند. مولائی که من می شناسم سمبل جوانمردی هاست. مولا علی این یاور نادیده ، برایم یک دنیا نیکی است که هر زمان صدایم را می شنود. بخصوص در شبهای قدر که به یادش دعا می خوانم.

بگذارید باورها با نکات مثبتشان در دل و جان ها باقی بماند.

پس باز بماند این هدیه داخل بقچه به عنوان یادگار از دوست عزیزم و بداند آنچه که پیشکشم کرده برایم همچون خاطره ای زیبا عزیز و محترم است.

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢

شیرین است ، به شیرینی لالائی های مادر .
خوش رنگ است به خوش رنگی صورت سفید و گلگون مادر. 
خوشمزه است مثل دست پخت مادر.
طعم شیرین مادر می دهد آنچه که مادر هدیه می دهد.

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

روزی روزگاری داشتم این غزل حافظ را می خواندم
شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
مهمان عزیزی صدایم را شنید. رفت و روز بعد شیشه ای شراب برایم هدیه آورد. من نیز به رسم خودمان هدیه را از او گرفتم و تشکر کردم و داخل ویترین کنار لیوانهایم گذاشتم. چند هفته ای از این ماجرا گذشت. روزی عطیه خانم به خانه مان آمد. داشتیم چائی می خوردیم که چشمش به شیشه شراب افتاد و با تعجب گفت :« وای خدا مرگم بده شما هم ؟ »
گفتم :« خدا نکنه ! چرا خدا مرگتون بده؟ »
گفت :« یعنی شما هم شراب می خورید ؟ آن هم از نوع کهنه اش؟ حالا ویسکی هم می خورید؟ پسته مزه خوبی برای ویسکی است و ... »
من که تازه متوجه منظور عطیه خانم شده بودم ، موضوع را به شوخی برگذار کردم و گفتم :« نه بابا من شنیدم انار و نارنج مزه خوبی برای ویسکی یا شراب هستند . مگر نشنیدی که می گویند
شرابین مزه سی ناردی ناریشدی / مزه شراب انار و نارنج است
یاریمنان کوسدوم یالواردی باریشدی آ دیلبر / با یارم قهر کردم التماس کرد و آتشی کرد .»
همراه با لبخندی ملیح بر لب گفت :« می دانم اهل شراب و الکل نیستی . این شیشه ناقابل را می خواهی چه کار ؟ یک دفعه شیطان وارد خانه ات می شود و وسوسه ات می کند و شیشه بهت چشمک می زند و می خوری و گناه می شود. بهتر است به من بدهی . در جمع یاران باز می کنیم می خوریم به جان عزیزت دعا می کنیم. این پیشنهاد را به خاطر خودت می کنم . برای من فرقی نمی کند.»
گفتم : « عزیز من هدیه ای که از دوست می رسد برایم ارزش دارد و به کسی هم نمی دهم. نگران شیطان هم نباش که نمی تواند وسوسه ام کند. دستت هم درد نکند که اینقدر به فکر من هستی. خودت مواظب باش که شیطان وسوسه ات نکند و کتاب مرا به موقع برگردانی و پشت جلدش هم شماره تلفن و اعداد و ارقام ننویسی .»
پافشاری و من اؤلوم سن اؤلمه او تاثیری در تصمیم من نکرد و شیشه را به او ندادم. دو سه سالی از آن ماجرا می گذرد و نه شیطان جنی وارد خانه ام شده و نه شیشه به من چشمک زده و نه هوس نوشیدن کردم.
*
در آداب و رسوم ما هدیه جای خاص خود را دارد. آن قدیمها تازه دختران نامزد در خانه پدری جوراب و دستکش و دستمال آشپزخانه و لیف و ... می بافتند و می دوختند و با خود به خانه داماد می بردند . داخل سینی هر چشم روشنی که از طرف فامیل و اقوام داماد می رسید یکی از این کاردستی ها را می گذاشتند. هم هدیه کوچک عروس به منزله با یک تیر دو نشان زدن بود. با این کار نوعروس هم جواب لطف هدیه دهنده را می داد و هم کار هنری و دستی خود را به رخ می کشید. وقتی کسی می مرد ، قبل از مراسم چهل اش صاحبان عزا هدایائی می خریدند و به فامیل و اقوام که سیاه پوشیده و عزاداری کرده اند می دادند و ازهمراهی آنها تشکر می کردند و می خواستند که لباس سیاه را از تن بیرون آورند و به آرایشگاه بروند.
یولداشیم منی یاد ائله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / دوستم یادم کند با گردوئی تو خالی
*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸

این عکس را از وبلاک یوخا برداشته ام.

مدت کوتاهی است که با انارخاتون آشنا شده ام. انار خاتون زنی مهربان و متواضع و خوش صحبت است. درمیان سوغاتی هائی که از ایران برایم آورده ، کلوچه اهری عجیب چشمک می زند. کلوچه زنجبیلی و شیرین و خوشمزه ای که در دفتر خاطرات زندگی مان جائی خوشمزه همچون طعم مطبوعش باز کرده است. یاد آور دورانی است که فرصتی برای خوردن صبحانه یا ناهار نبود و این غذا به تنهائی ناشتا و ناهارمان می شد و سر سفره درست مثل روزی که به دستم رسید ، چشمک می زد. در آن وانفسای قند و چای کوپنی که مشهدی علی سرایدار همراه چای کمرنگ اما داغ خود درست دو دانه می فروخت ، عجب لذتی داشت این کلوچه لامصب. یاد آن روزها به خیر که همین کلوچه محبوب سفره های نذر و نیاز بود.

چندی پیش به یکی از آشنایان سفارش کردم که طریقه پخت کلوچه اهری را برایم بنویسد و یادم بدهد با شوخی برایم نوشت اگر بنویسم که تو ویلاک می نویسی و همه یاد می گیرند و می پزند و دکانمان تخته می شود. شاید چنچنه روش پخت این شیرینی خوشمزه را بنویسد و یاد بگیریم.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸

ره آورد

آن قدیمها که خیلی بچه بودیم و هنوز به تبریز کوچ نکرده بودیم ، خاله بزرگ سالی دو بار به ماکو می آمد. بار اول تعطیلات نوروزی و بار دوم تعطیلات تابستان. از دیدنش خیلی خوشحال می شدیم. گویا ان ایام من خیلی کوچک بودم و چرایش را نمی دانم ، اما آبجی بزرگ می گفت : خاله بزرگ هر وقت می آمد برای ما سوغاتی می آورد. برای ما دخترها النگو و روبان و گل سر و عروسک و برای پسرها ماشین وتوپ و یا چیزهای دیگر. خاله بزرگ بوی عسل شکلات عسلی و طعم لواشک ترش و شیرین و می خوش می داد. برای من عمه بزرگ به شیرینی و خوش طعمی شکر پنیر دلنشین بود.

چه خوب و دلنشین است هدیه.آن هم کتاب . با تشکر از ناصر غیاثی عزیز

*

آدمی با خواندن مجموعه داستانی تاکسی نوشت ها حس می کند خود سوار بر تاکسی است و شاهد گفتگوها.

مهربانی مادر ( صفحه 17 )

چه سرخوشم امروز. چرا ؟ شاید چون باران می بارد، یا شاید چون ... نه ، حتما که نباید بدانم چرا سرخوشم. سرخوشم دیگر.

پیرزن قدکوتاه خوش روی مهربانی به نظر می رسد. معمولا مسافتی که پیرزن ها و پیرمردها می روند کوتاه است: از دکتر به خانه و یا از خانه به دکتر. اما در این غروب نرم چون سرخوشم اخم نمی کنم :

- می توانم کمکتان کنم ؟

- نه ! پسرم ، لازم نیست ، خودم می توانم سوار شوم.

مسیرش چندان کوتاه هم نیست. من هم سرخوشم. به خیابانی نامربوط می پیچم. مادربزرگ حالی اش نیست. با خیالی راحت آن عقب نشسته. می گوید سال هاست که از محله شان بیرون نیامده. امروز آمده است به دیدن خواهرش. همان زنی که دم در خانه کنار او ایستاده بود تا من برسم. مثل خودش قدکوتاه و خوش رو . می گویم:

- مادربزرگ ببخشید ، اشتباه پیچیدم. رسیدیم ، دو یورو از کرایه کم می کنم.

- باشد. تو مرا به خانه و شوهرم برسان، باشد . مهم نیست. چند دقیقه دیرتر یا زودتر اهمیتی ندارد.

سرخوشم. می گویم:

- می دانی چرا بد پیچیدم؟

- نمی دانم پسرم ، لابد عاشقی.

می خندد ، غش غش ، تو گوئی یاد ایام عاشقی اش افتاده.

- درست است از کجا فهمیدید؟

- این موها را که در آسیاب سفید نکرده ام . عاشق شده ای؟ عقلت را برده ؟ چه خوب ! مبارک است.

سرخوشم. می خواهم لفت و لعاب بدهم. می گویم:

- چه کنم ؟ دل است دیگر.

نمی شود « سر پیری و معرکه گیری » را برایش ترجمه کنم.

وقتی می رسیم، سه یورو هم می گذارد روی کرایه تاکسی و می گوید :

- این هم پول آبجوی یک مرد عاشق.

کاش می شد ببوسمش.

*

کتابهای دیگر ناصر غیاثی

تاکسی نوشت دیگر

رقص بر بام اضطراب

سقراط زخمی نوشته برتولت برشت و ترجمه ناصر غیاثی

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :