زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢

یادت می آید ؟ قرار بود  از این دنیا کوچ کنی ؟ به سادگی آب خوردن مثل بقیه ؟ قرار بود همراه گل های سرخ بسوزی ؟ اما تو نه گل سرخ بودی و نه غنچه و نه برگ تر و سبز و نه حتی خار ، که خار خیلی مفید است از تو که نام بنی آدم بر خود نهاده ای . خار ارزش گل را می داند و از حریم او دفاع می کند. تو گول بوغان دور ساقه گل سرخ بودی . یادت می آید به پیرمرد پناه بردی ؟ پیرمرد ساکت و بی دردسر بود . کاری به کار کسی نداشت . کسی متوجه نشد که زیر بغلش پناه گرفته ای. در سایه پیرمرد نسوختی.

یادت می آید ؟ قرار بود بگریزی ؟ نه به خاطر خانواده ات که در به در به دنبالت می گشتند تا حق ات را کف دستت بگذارند و تو دنبال سوراخ موش می گشتی. باز پیرمرد  بود که به دادت رسید؟

یادت ما آید قرار بود وسط خیابان به درختت ببندند و شلاقت بزنند؟ آنقدر بزنند که صدای گوساله بدهی ؟ باز این سایه پیرمرد بود که به تو رحم کرد و نجاتت داد.

اما بعد از این که دمبت از زیر سنگ خلاص شد ، مثل قصه مار مصطفی رحماندوست ، پرسیدی که چه جوری نیشت بزنم ؟ باور کن قصه ها همه مثل هم هستند. روزی روباهی پیدا خواهد شد که دوباره دمبت را لای سنگ گذاشته و گرفتارت کند و به التماس بیفتی . باور کن دمب دنیا دراز است ، درازتر از آنچه که حدس می زنی .

دونیانین قویروغو اوزوندو.

گول بوغان : گیاهی هرز  ، به شگل ساقه ای نازک و زرد رنگ است. دور ساقه گیاهان می پیچد و از آنها تغذیه می کند و به سرعت موجب زرد و پژمرده شدن گیاهان می شود.

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩

شمعدان هایش دیگر نبود. آینه کهنه گرد گرفته گوشه زیرزمین افتاده بود. زن سنگی بزرگ برداشت و آن آخرین یادگار شوم را تکه تکه کرد. نقره بود؟ به جهنم . نقره اش پیشکش ظرف زباله.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸

برف می بارد و هوا باز سرد است. یاد سرمای تبریز و برف و یخ افتادم. چه زمستانهای سردی داشتیم . بچه محصلی و سرسره بازی و گلوله برف و آدم برفی یادش به خیر. دلم می خواهد در این سرما مست از می ناب خاطرات شیرین کودکی و شیطنت های دوران کودکی شوم و همچون دانه های برف رقص کنان روی زمین سر بخورم. سپس مثل دانه برف صمد بهرنگی روی زمین ذوب شوم بدون مقبره و سنگ قبر. راستی چه زندگی کوتاه و شیرینی دارد این دانه برف.

دلم می خواهد همراه قصه های مادربزرگم به دنیای شاه پریان سفر کنم. دلم می خواهد به سرزمین ملک محمد بروم و از زمرد قوشو چند دانه پر به امانت بگیرم.

دلم می خواهد مثل ها دریائی شوند و من در امواج خروشان سخنان پرحکمت و پندآموز بزرگان گم شوم.

یک دفعه یاد دوستم مهین خانم افتادم. چهره اش ، لبخندش ، لهجه اش یک لحظه از جلو چشمم دور نمی شود. یادش به خیر می گفت:

گؤزل گئتمه بئله گؤینن ، آسلاناسان قناره دن. / عزیز جان این طوری تند نرو . حال تو هم یک روزی جا می آد.

من چوخدان آشیب کئچمیشم ، سن دوردوغون کؤرپو اوستدن / من خیلی وقته که رد شدم و گذشتم ، از روی پلی که تو ایستادی.

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :