زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢

در سوگ پدر و برادر و عزیزان دوست داشتنی.

مرگتان را باور نمی کنم. هنوز هم فکر می کنم ، وقتی وارد خانه تان شدم صدای خنده و شوخی و موسیقی دلنوازتان را خواهم شنید. موسیقی که بودنتان را بشارت می دهد.

برای دستان معصوم و سفید پنبه رنگت.

برای دل معصوم و پاک و بهشتی ات.

برای اشکهای مادرت و موهای سفید شده ی پدرت.

و برای موسیقی دلنوازت که آخرین بار به صدا درآمد.

آرزوی آرامش ابدی برایت بسی بیهوده است ، زیرا که آرام و ابدی خوابیدی.

*

آی دوغوب باتابیلر

گون دوغوب باتابیلر

عزیز اوغلو اؤلنلر

گؤز یوموب یاتابیلر؟

*

یاییلدی گون داغلارا

شئح دوشدو یارپاقلارا

حئییف سنین بو جانین

قاریشدی تورپاقلارا

*

عزیزیم اتاغیندا

بلبلم بوداغیندا

قارداشین سون چاغیدی 

جان وئریر اتاغیندا

*

عزیزیم یانا – یانا

اود دوشوب شیرین جانا

عزیزلر گئتدی غم دن

اولدوم دلی – دیوانا

*

 

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢

ماه آپریل را دوست ندارم. گوئی هر روزش سیزده است و باید خبری بشنوی از جنس مرگ . یکی پس از دیگری. یک سال برادر ، سالی دیگر پدر ، سالی دیگر عزیزی دیگر . دست ندارم این آپریل بد خبر را .

نویسنده: شهربانو - جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢

پدرم جان و دلم ، نمی توانستی اشکهایم را ببینی. گریه نمی کنم . فقط اشک از چشمانم سرازیر می شود.
*
جانیم آتا سن قییمازدین آغلییام
آغلامیرام گؤزلریمدن یاش گلیر
ایسته ییرم بو فیکیردن داشینام
خیاللارین اولو داغا گوج گلیر
آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
دوداغیمدان گولوشومو اپاردین
گله بیلسن او گولوشو تاپاردین
بو طوفانی آتام اؤزون قوپاردین
اوشویورم ائله بیل کی قیش گلیر
آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
یامان قاشدین بو دونیانین سیرریندن
فیرلاندین آی ده ییرمانین پریندن
من بیله لی عاغلیم اوشموش یئریندن
تنهایام اوی دونیا منه بوش گلیر
آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
عاشیق زولفیه اوخور

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠

آن قدیمها که بچه محصل بودیم ، روز بیست و پنج آذر روز مادر بود. هر سال نزدیکی های این روز در تلاش و تکاپو برای تهیه هدیه برای مادر بودیم. یکی از همین روز مادرها ، خانم معلم بعد از توضیح اینکه بهترین هدیه برای مادر بچه خوب و حرف شنو و درس خوان بودن است و در ضمن یک صفحه نقاشی و یک دانه کارت پستال و چه و چه هم خوب است و موجب خوشحالی مادر است ، از یک یک ما سوال کرد که برای مادرمان چه هدایائی تهیه کرده ایم. من برای مادرم گل سینه کوچک بیست ریالی که پشت ویترین مشهدی علی بقال دیده خودم خیلی دوستش داشتم خریده بودم. حکیمه عروسک پنج ریالی پلاستیکی خریده و برایش از باقی مانده چادری سال گذشته اش پیراهن چین چین دوخته و دورتادورش پولک و منجوق دوخته بود. اعظم یک دانه آب نبات چوبی و یک دانه شیرینی مدادی و یک تکه لواشک ترش را از مشهدی علی بقال خریده بود. مشهدی علی بقال این خوردنی ها را داخل پاکت روزنامه ای که با تکه های روزنامه و سریش درست می کرد ، گذاشته و دست او داده و گفته بود که این خوردنی های خوشمزه مادرش را خیلی خوشحال خواهد کرد. مهری هم از همین مشهدی علی بقال خودمان یک جلد دفتر چهل برگی با یک بسته شش تایی مدادرنگی خریده بود. هدایای ما دختربچه های محله مان معجونهایی بودند از مغازه مشهدی علی بقال. او خیلی راحت می توانست کسب کند . چون مشتری هایش اغلب بچه های محله بودند و اعتراضی به اجناس او نداشتند. چون به قول خودش همگی ساخت کویت بودند و ما نمی دانستیم کویت کجاست یا چیست خوردنی است یا آشامیدنی. تا به مغازه اش می رفتی و می پرسیدی مشهدی علی اقا یک مداد خوب به من بده که پوسیده نباشد مدادی که دیروز دادی پوسیده بود و همه اش نوکش شکست و مادرم هم دعوام کرد که چرا اینقدر مداد را می تراشی؟ آن وقت از همان مداد می داد و با صدای نتراشیده و نخراشیده اش می خواند که این یکی غیرممکن است پوسیده باشد این دیگر کویتی اصل است از خود خود کویت آمده. باز هم قول می خوردی و می خریدی و مانده بود به شانس ات که باز زغالش پوسیده باشد یا بتوانی مشق هایت را با خیال راحت بنویسی.
خانم معلم هرگز نگفت که بچه ها مادرهایتان آب نبات چوبی و لواشک و عروسک و گل سینه بچه گانه را می خواهد چه کند ؟ هدفش این بود که قدر مادر را بدانیم و به هر بهانه ای از او تقدیر کنیم. به مصداق دوستوم منی یاد ائیله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / برادرم یادم کند با گردوئی توخالی
اما در این میان جای پدر برای تقدیر خالی بود. نه روزی نه یادی. آخر او نیز زحمت کش بود. تا اینکه 24 اسفند روز تولد رضا شاه پهلوی ، روز پدر نامیده شد. هنوز این رو جا نیفتاده بود که برچیده شد و باز جای تقدیر و تشکر از پدر خالی ماند. سالها گذشت و روزی از روزها آبجی بزرگ به من زنگ زد و گفت :« زنگی به پدر بزن و روزاش را تبریک بگو.» با تعجب گفتم :« چه روز پدری چه تبریکی ؟» گفت :« فردا روز تولد مولا علی است و روز پدر نامگذاری شده. زنگ بزن.» این چنین شد که هر سال منتظر تولد مولاعلی می شدیم تا یادی از پدر کنیم و به او زنگ بزنیم. این سالهای آخری با آبجی بزرگ قرار گذاشتیم که برای پدر نیز مانند مادر هدیه ای بخزیم. اولین هدیه من ادکلنی بود که برایش فرستادم. گفتم :« نمی دانم از چه هدیه ای خوشت می آید . دفعه بعد خودت انتخاب کن.» خندید و گفت :« هرچه از دوست رسد نیکوست. من هر سال ادکلن می خواهم و هر سال نوعی دیگر.» گاهی وقتها می خندید و می گفت :« الهی که روز پدر هم مثل روز مادر سالی چند بار جشن گرفته شود و من هم مثل مادرتان سالی دو سه بار هدیه روز پدر بگیرم.»
بعد از این که دنیا را گذاشت و گذشت ، مادرم گفت که ادکلن ها را روی طاقچه گذاشته بود . هر از گاهی برشان می داشت نگاهشان می کرد ، لبخندی می زد ، سپس چشمانش از اشک پر می شد و بعد با دستمال کاغذی گردشان را می گرفت و سر جایشان می گذاشت. او هدایایی را که برایش می فرستادید با دقت و عشق نگاه می داشت.
امروز ، دوم ماه یونی ، در آلمان
سیزدهم ماه رجب ، تولد مولا علی ، روز پدر در ایران

 

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩

بچه که بودیم زندگی با هر بهانه ای رنگ تنوع به خود می گرفت. اسفند ، ماه خانه تکانی و خرید و مشغله تکالیف عید بود . شعبان با نیمه اش مراسم چراغانی و ترقه و شکلات و شکرپنیر و کلوچه اهری نذری را زنده می کرد. محرم ، ماه عاشورا و شعله زرد و آش رشته و هویچ پلوی همسایه بود. پنج شنبه اول ماه رجب ، روز تجدید دیدار با مردگان و حلوا و خرما بود و ما چه جانانه و از ته دل قبل از خوردن خرما صلوات و فاتحه می خواندیم. بیشتر وقتها قبل از خوردن خانم سرایدار مسجد حمد و سوره را با صدای بلند می خواند و ما تکرار می کردیم که مبادا غلط بخوانیم و فاتحه به صاحب خرما نرسد. سرانجام نوبت به رمضان می رسید. رمضان با دعای دلنواز سحر و ربنای سر سفره افطارش عالمی دیگر داشت. چه می دانم شاید ربنا موجب شده که شجریان را بشناسم. آن زمان ها برای دختربچه های نه و ده و یازده ساله ، ربنای شجریان آوای پایان شب تیره گرسنگی بود. مگر نه که می گویند خدا با هر دردی که به بندگانش می دهد امتحانشان می کند. آللاه هئچ بنده سین اجلیق نان امتحانا چکمه سین / خدا هیچ بنده ای را با گرسنگی امتحان نکند. برای دختربچه تحمل گرسنگی و تشنگی چقدر تلخ و طاقت فرساست. روزهای اول و دوم و سوم که هنوز معده به خالی ماندن عادت نکرده ، خیلی سخت می گذشت. پدر برایمان زولبیا و بامیا و کلوچه شیرین و خرما می خرید. گاهی وقتها هم پول می داد که خودمان برویم و بخریم . می خریدیم وبه خانه می آوردیم. از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که گاهی هنگام چیدن زولبیا انگشتمان را می لیسیدیم. خوب چه کار کنیم بچه بویدم و فکر می کردیم که نمی خوریم. بعضی وقتها از شدت تشنگی دست و صورت را می شستیم و دهانمان را قرقره می کردیم و ناغافل قطره آبی را که در دهانمان مانده قورت می دادیم. خوب از کجا می دانستیم که روزه مان باطل می شود. بعدها یاد گرفتیم که اجازه خوردن و آشامیدن حتی به اندازه لیسیدن انگشت یا قطره کوچک آب را هم نداریم.
در آن سختی ها پدر همراهمان بود. روزی از روزهای کوتاه زمستانی و سومین روز از رمضان که از مدرسه به خانه برگشتم ، از شدت گرسنگی گریه سر دادم و گفتم :« من دارم می میرم. گرسنه ام است. اگر نخورم می میرم.»

مادربزرگ گفت :« اگر با دهان روزه بمیری به بهشت می روی و اگر حالا بخوری یک راست توی جهنمی. میل خودت است می خواهی بخور می خواهی نخور.»

گفتم :« من نمی خواهم به بهشت بروم . بگذار بخورم دلم می خواهد به جهنم بروم.»
آن وقت روی زمین نشستم و پاهایم را دراز کردم و دستهایم را روی زمین گذاشتم وپاشنه پاهایم را به زمین کوبیدم و گریه کنان گفتم :« من تشنه ام آب می خواهم.»
مادربزرگ و مادر شروع به نصیحت و سرزنشم کردند که :« ای دختر گنده خجالت بکش. دختر که این همه شکمو نمی شود. تا اذان زیاد نمانده دندان روی جگر بگذار. .. »
اما من گرسنه و تشنه بودم داشتم راستی راستی هلاک می شدم. که پدر دخالت کرد و با لبخند گفت :« ولش کنید بابا جان من آرامش می کنم. مگر نشنیده اید آجین ایمانی اولماز / آدم گرسنه ایمان ندارد؟»
آنها ساکت شدند و پدرم به من نزدیک شد و بغلم کرد که به اتاق ببرد. سنگین بودم خوب . با خنده گفت :« ماشالله دخترم الهی که چشم نخوری وزن ات هم زیاد شده . یک کمی لاغر بشوی خوبه ها!»
گفتم :« نه خیرم نمی خوام لاغر بشم من می خواهم بخورم.»
خلاصه پدر با بلبل زبانی اش مرا تا اتاق برد و گفت :« خیلی خوب حالا پاشو بریم وضو بگیریم و مثل قصه های من و بابام دوتائی نماز بخونیم.»
گفتم :« نمیشه که قهرمان های قصه های من و بابام پسر و پدر هستند دیگه. من دخترم نمیشه.»
گفت :« چرا نمیشه توی این دنیا نمیشه وجود نداره.»
دوتائی رفتیم و وضو گرفتیم و به اتاق برگشتیم. چادرنماز گلی گلی نازکم را سرم کردم و پشت سر پدر ایستادم. او تند تر می خواند و من بهش نمی رسیدم. دیگر طاقتم تمام شد و وسط نماز یک دفعه گفتم :« آقا جان مثل زن سرایدار یواش بخوان من هم بهت برسم دیگه.»
پدر در حالی که مشغول خواندن رکوع بود با صدای بلند و آهسته صلوات خواند. متوجه منظورش شدم و ساکت شدم و همراهش به تکرار نماز مشغول شدم. بله پدرها و مادرها وقتی می خواهند وسط نماز چیزی را به دیگری حالی کنند یکی دو کلمه را با صدای بلند و با حالت بخصوص ادا می کنند و طرف می فهمد که فلان کار را نباید انجام دهد و الی آخر.
بعد از تمام شدن نمازمان اعتراض و خنده آبجی بزرگ و داداش بزرگ شروع شد که نباید وسط نماز حرف می زدی و نماز ات باطل شد. پدر و مادربزرگ دیدند که من دیگر رمقی ندارم و اگر بخواهند دوباره نماز بخوانم گریه خواهم کرد. مادربزرگ گفت :« چون دفعه اولت بود و نمی دانستی نمازت باطل نمی شود. اما از فرادا باید دقت کنی که وسط نماز حرف نزنی.»
نمازمان تمام شد و از اذان وغروب و افطار خبری نشد که نشد. پدر به فکر سرگرم کردنم بود و من به فکر قصه های من و بابام. این بار خودم به جای پسرک ، قهرمان قصه و همراه پدر بودم. حالم خوش بود. دلم می خواست انگشتم را روی دماغم بکوبم و به داداش ها یاندی قیندی بدهم. قرار نیست که همیشه داداش کوچیکه قهرمان قصه های من و بابام بشه که. بازی کنان و با غرور تمام به سراغ کیف مدرسه ام رفتم و دفتر مشق و مداد و پاک کن و مدادتراش و کتاب فارسی ام را برداشتم تا مشق هایم را بنویسم و بعد از افطار با خیال راحت دلی از عزا درآورم. پدر کتاب فارسی را از دستم گرفت و گفت :« کجا را باید بگویم ؟»
ای خدا جون کیف کردم ، خوش به حالم شد یک عالمه ، لذت بردم. پدر با صدای بلند خواند و من نوشتم. مشق تازه تمام شده بود که صدای مادربزرگ بلند شد. از قرار معلوم چیزی به اذان نمانده است . خوشحالی ام دلایلی داشت. مشق شبم تمام شد. زمان زود گذشت و من یک بعد از ظهر قهرمان قصه های من و بابام شدم. پدر قول داده بود که بعد از افطار برایم کانادادرای بخرد. فرنی خوشمزه مادر را خوردم. سوپ داغ و خوشمزه سیرابم کرد. بعد از افطار هم زولبیا با چائی و لیمو عمانی خوردم و کانادادرای یادم رفت.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩

سوار اتوبوس شدم . طبق معمول همیشه پدری با دخترک و پسرک دبستانی اش که گوئی کلاس اول و دومی هستند ، روی صندلی های چهارنفری نشسته بودند. در این مدت همسفری کوتاه ، پسرک را یک کمی شناخته ام. او شیطان و بازیگوش و پر سر و صداست. از مدرسه هم خوشش نمی آید. هر بار بهانه ای می تراشد. اما هربار پدرش آب پاک روی دستش می ریزد. دیروز صبح هم پسرک در حالی که با دو دست شکمش را گرفته بود و آه و ناله می کرد رو به پدرش کرد و گفت :« این دفعه راستی راستی شکمم درد می کند . دارم می میرم . باور نمی کنی؟»

پدر با لبخند جواب داد :« باور می کنم. »

پسرک گفت :« یعنی من باید اول بمیرم تا باور کنی ؟ می دانی اگر حالا از درد شکم بیفتم و بمیرم چه می شود؟»

پدر باز با خنده جواب داد :« می دانم چه می شود. فوری آمبولانس را خبر می کنیم و می آیند و تو را به بیمارستان می برند.»

پسرک با کنجکاوی پرسید :« بعد چه می شود؟»

پدر جواب داد :« بعد دکتر معاینه ات می کند . اگر زنده باشی یک آمپول بهت می زند و اگر مرده باشی تو را داخل فریزر می گذارند تا روز به خاک سپاری سرد و خنک بمانی و گندیده نشوی.»

پسرک پرسید :« حالا نمی شود آمپول نزنند؟»

پدر جواب داد :« نه نمی شود. مگر اینکه مرده باشی . آن وقت ازشر آمپول خلاصی.»

پسرک لبخندی زد و گفت :« خوب داخل فریزر رفتن که آسانتر و راحت تر است. حالا اونجا مثل فریزر خودمان بستنی قیفی توت فرنگی هم هست؟»

پدرش گفت :« نه جانم پستنی قیفی توت فرنگی در آلدی فراوان است. عصر قرار است با مادرت خرید کنیم. برای خواهرت بستنی قیفی می خریم و سهم تو را هم داخل فریزر برای فردای خواهرت نگهداری می کنیم.»

پسرک اعتراض کرد و گفت :« چرا ؟ بعنی خواهر هم بستنی خودشو بخوره هم مال منو ؟ این که نمیشه . میشه سهم منو هم بیاری توی فریزر بیمارستان که بخورم ؟»

پدر باز با حوصله گفت :« نه عزیزم نمیشه . تو آنجا یخ زده ای و یکی دو روز دیگر قراره دفن بشی .»

پسرک با تاسف فراوان گفت : « حیف ! کاش زنده می ماندم و بستنی قیفی می خوردم.»

پدرش گفت :« عزیزم کسی مجبورت نمی کنه که بمیری . می توانی زنده بمانی و بستنی قیفی بخوری . از آن 6 تائی ها می خریم که به هرکدومتون سه تا برسه. اما حیف شکمت خیلی درد می کنه و قراره بمیری.»

پسرک آب دهانش را قورت داد و گفت :« حالا اگر من نمیرم و زنده بمانم ، اما امروز رو به مدرسه نروم چه می شه ؟»

پدر گفت :« نه نمیشه یا باید بمیری و بگذاریمت داخل فریزر بیمارستان ، یا زنده باشی و به مدرسه بروی و عصر بستنی قیفی بخوری و تکالیف مدرسه ات را انجام بدهی.»

بالاخره هوس خوردن بستنی قیفی بر درد الکی شکم پیروز شد و پسرک یک دفعه با خوشحالی گفت :« پاپا ! پاپا ! ببین ! حالم خوب شد . دیگر شکمم درد نمی کند.»

پدر خندید و گفت :« آفرین بر این شکم حرف شنو ات . چه شکم عاقلی داری ! پس عصر همگی با هم به آلدی می رویم.»

سه ایستگاه بعد پیاده شدند . پدر با آن حوصله جوابگوئی اش به پسرک اش ، چهره پدرم را در نظرم مجسم کرد. بچه که بودم با دخترهای همسایه به مدرسه می رفتم. بعضی وقتها پدرم مرا به مدرسه می رسانید.روزهائی که با او به مدرسه می رفتم موجب می شد که حرکاتش را زیر نظر بگیرم. من روپوشم را می پوشیدم . بعد مادرم موهای بلندم را شانه می زد و دو تا گیس می بافت و روبان سفیدم را به سرم می زد. کفشهایم را می پوشیدم و منتظر پدرم می شدم. پدرم پیراهن سفید و کت و شلوار سیاه اش را می پوشید. کراواتش را می بست. کفش هایش را می پوشید و رویشان دستمال می کشید. مواظب بود که چرک و کثیف نباشند. بیشتر وقتها کفشهایش را با حوصله و سلیقه واکس می زد. می گفت :« بچه ها زندگی در اجتماع را از معلم ها و کارکنان مدرسه می آموزند.» بعد دستم را می گرفت و دو تائی دربند پیچ در پیچ را پشت سر می گذاشتیم و به راسته کوچه می رسیدیم. از بازارچه می گذشتیم. بوی خاک تازه بازارچه را دوست داشتم. مغازه دارها جلوی در مغازه شان را آب و جارو می کردند. گرچه پدرم هر روز پول توجیبی می داد، اما هر وقت با او می رفتم برایم چوبی مدادی و لووشک ترش می خرید. بعضی وقتها هم موقع سلام و علیک با سید عطاری که دوستش بود ، سید عطار توی جیب روپوشم یک مشت سنجد می ریخت. بعضی وقتها هم خرما و آلبالوی خشک می داد. پدر برایم سمبل نعمت و برکت بود. دستم را که می گرفت . دستهایش همیشه گرم بود حتی در سردترین روزهای زمستان. دم در مدرسه که می رسیدم ، خانم معلم یا هرکدام از کارکنان مدرسه که پدرم را می دیدند با او سلام و احوالپرسی می کردند و من چقدر خوش به حالم می شد. آخر پدر معصومه و حکیمه و ربابه و خیلی ها بازاری بودند. پدرم شیک پوش ترین پدر بود.آن زمانها کارمندان کت و شلوار و پیراهن سفید می پوشیدند و کراوات می زدند. بعد ها دیگر از مد افتاد. پیراهن شکل خود را عوض کرد. پدرها در محل کار نیز تسبیح به دست گرفتند و پاشنه کفش شان خوابید و کار به جائی رسید که داخل اداره و محل کار دمپائی جای کفش رسمی را گرفت.

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩

بچه بودیم و هنوز تلویزیون به تبریز نیامده بود. سرگرمی خانوادگی مان رادیو و مجله و پیک و کتابچه های قصه و سامسون و لاوسون و گاهی اوقات سینما بود. شبها رادیو را روشن می کردیم و خانوادگی به قصه شب گوش می کردیم و صبح روز بعد با همکلاسی هایمان در مورد سرنوشت قهرمان قصه بحث می کردیم. قهرمانان سینمائی مان فردین و فروزان و کمدین خوش خنده مان هم ظهوری بود. شبهای سرد و پر برف زمستان پدر ، جان و دلمان را با قصه خوانی اش گرم می کرد. قصه ملانصرالدین و دخترش ، ملا و دزد ، ملا و خرش. روزی کتابچه کوچک مصوری به خانه آورد. قصه موش و گربه با تصاویر سیاه و سفیدش . موشی که در عالم مستی و بی خبری موجب خشم گربه شده و جان خود را از دست داد و گربه ای که پس از خوردن موش توبه کرد و موشهای دیگر توبه اش را باور کرده و با ارسال هدیه ، دست دوستی به طرفش دراز کردند و اما غافل از این که:
سالی یک دانه می گرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج می گیرد
چون شده عابد و مسلمانا
لشکر عظیمی که موشها تدارک دیدند و آخر سر نیز ، سر به باد دادند. پند آخر عبید زاکانی که پدر با حسن ختام گؤی دن اوچ آلما دوشدو ( از آسمان سه سیب بر زمین افتاد ) برایمان می خواند.
هست این قصه عجیب و غریب
یادگار عبید زاکانا
آن گاه در مورد موش و گربه و پندهای نهفته اش صحبتها می کرد.
از میان قصه های ملانصرالدین ، قصه ملا و کوزه آب را بیشتر دوست داشتم. هر روز که پسرک ملا برای آوردن آب آشامیدنی سر چشمه می رفت ، ملا تنبیه اش می کرد که مبادا کوزه را بشکنی. روزی از روزها کوزه آب شکست. پسرک گریان و نالان به خانه برگشت که کوزه را نشکسته تنبیه می شدم ، حالا که شکسته ام پدر با من چه می کند؟ ملا علت گریه و شیون را از پسرک پرسید. پسرک جریان شکستن کوزه و ترس اش را تعریف کرد . ملا گفت : من تنبیه ات می کردم که مواظب باشی و کوزه نشکند. حالا که شکسته دلیلی برای تنبیه ات ندارم.
برادر کوچکه می پرسید :« آقا حالا اگر من پسرک ملا بودم و تو ملا ، کوزه را می شکستم چه می کردی ؟ باز هم تنبیه ام می کردی ؟ »
پدر می خندید و می گفت :« سو سنه یی سو یولوندا سینار / کوزه آب در راه آوردن آب می شکند. نه قبل از شکستن و نه بعد از شکستن ، هرگز تنبیه نمی کردم. چون تو خود تجربه می کردی که کوزه چقدر ارزش دارد. کوزه ای دیگر می خریدم و تو این بار بیشتر مواظبش می شدی.»
سوال بی جای برادر کوچکه عصبانی ام می کرد و با خشم می گفتم :« مگر نمی دانی آقاجان ما دست روی هیچ کسی بلند نمی کند؟ نمی زند؟»
برادرکوچکه هم جواب می داد :« می دانستم خواستم مطمئن شوم . آقا جان ما یکی یکدونه ماست . »
نه امروز و نه دیروز که سالهاست دلم برای قصه هایش ، برای مهربانی هایش ، برای حسرت هایش ، برای ایستادن سر کوچه اش تنگ شده است.
*

دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در

در مشت گرفته مچ دست پسرم را

*

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

بچه که بودم تفاوت رنگ چشمهایم را با چشمان دیگران نمی دانستم. تا اینکه پدرم به تبریز منتقل شد و کلاس اول ابتدائی با کوچ ما به تبریز شروع شد. دو کوه عظیم قایا و سبد داغی و رودخانه خروشان زنگمار ، همبازی ها ، خانه پدربزرگ را پشت سر گذاشتیم و غریب شدیم. از کلاس اول و دوستان جدید چیز زیادی به یادم نمانده است. بعضی وقتها شیطنت های مخصوص آن دوران را به خاطر می آورم. روز ی را که با یکی از همکلاسی هایم معصومه جر و بحثمان شد و کف دستهایم را باز کردم و به طرفش گرفتم و گفتم : « آلا بوغما ییه سن»

او هم با عصبانیت مسخره ام کرد و گفت :« خاک توی سرت که چشمان عجیبی داری. »

کار دعوایمان به جای باریک کشید . انگشت دست راستمان را به هم گره زدیم و گفتیم :« قمه پیچاق کس کوس منی دانیشدیرما / قمه و چاقو ببر و قهر کن. دیگه با من حرف نزن.

با ادای این جمله قهر کردیم.

سرزنش معصومه موجب شد که به چشمانم دقت کنم. آینه را که نگاه کردم متوجه تفاوت رنگ چشمانم با رنگ چشمان دیگران شدم. رنگ چشمان همه قهوه ای و تیره و سیاه و ... حتی آبی است. پس چرا چشمهای من این رنگی است؟ گویا تمامی غم دنیا توی دلم جا گرفت. چطوری می توانم این چشمها را قهوه ای یا سیاه رنگ کنم؟ مداد رنگی ؟ نه نمی شود. خودنویس پدرم ؟ نه نمی شود. گلبرگهای گل لاله عباسی ؟ نه این هم نمی شود گلبرگ لاله عباسی رنگ لب ها و گونه را قرمز و صورتی می کند. دوات خوشنویسی پدرم ؟ آهان ! پیدایش کردم .عقلم به این یکی قد داد. دوات پدر را از روی تاقچه برداشتم و یواشکی از اتاق بیرون رفتم. حیاطمان بزرگ و پر درخت بود. پشت درختی نشستم و در دوات را باز کردم قلم خوشنویسی پدر را داخل دوات فرو کردم سیاه سیاه شد . قطره های جوهر از نوک قلم چکه کرد. با خود گفتم یک قطره کافی است. فردا به معصومه نشان می دهم چشم عجیب چطوری می شود. فردا چشمانم سیاه تر از چشم او می شود. اما چشمان او که سیاه رنگ نبود. رنگ روشنی داشت. نمی دانم چه رنگی؟ اما بالاخره چشمان مرکبی و سیاه من رو دست او خواهد زد. داشتم با خودم حرف می زدم که دستی بزرگ و سفید ، قلم را از دستم گرفت . پدرم بود با نگرانی پرسید: چه می کنی بچه؟ قلم مرا چرا بی اجازه برداشته ای؟
مرا می گویید زدم زیر گریه و گفتم : می خواهم چشمهای عجیبم را رنگ کنم.
گفت : چه می گوئی دختر؟ کی گفته چشمهای به این خوشگلی عجیب هستند؟
گریه کنان گفتم : همکلاسی ام می گوید. من هم می خواهم رنگش کنم که مثل همه سیاه چشم باشم.
لبخندی زد و گفت : نه عزیزم رنگ کردن چشم و صورت و لب و دهان کار ما نیست . کار خداست. بجز خدا هیچ کسی نمی تواند چشم و ابرو را رنگ کند. قلم را به چشمت فرو کنی کور می شوی آن وقت چطور می توانی جلوی پایت را ببینی؟
گفتم : نمی خواهم کور بشوم. اما دلم می خواهد مثل همه سیاه چشم باشم. آخر چرا خدا چشمهای مرا این شکلی رنگ کرد؟
گفت : دخترم خدا بعد از این که تو را خلق کرد به فکر رنگ چشمانت افتاد. شب بود و ستاره ها در آسمان می درخشیدند. آنگاه از آسمان دو ستاره درخشان را چید و جای چشمهای تو گذاشت برای همین هم هست که چشمانت مثل ستاره می درخشند.
قلم را از دستم گرفت و بغلم کرد و با خود به اتاق برد. روز بعد به مدرسه رفتم. زنگ ورزش و بازی کلاسی بود. خانم معلم از ما در مورد رنگ چشمها سوال می کرد : بچه ها توی این کلاس رنگ چشمهای چه کسی قهوه ای است ؟
همه دسته جمعی جواب دادیم : حکیمه

باز سوال کرد : رنگ چشمهای چه کسی سیاه است ؟
باز همگی جواب دادیم : رقیه.
گفت : بچه ها رنگ چشمان چه کسی عسلی است؟
همه ساکت شدیم . مگر چشم هم می تواند عسلی باشد؟ مگر چشم هم می تواند لانه زنبور باشد؟ آن وقت که زنبور نیش می زند و آدم کور می شود دیگر.

خانم معلم به چشمان معصومه اشاره کرد و گفت : ببینید چه چشمان عسلی خوشگلی دارد؟

آهان! معصومه که این همه از رنگ چشمهای من ایراد می گرفت خودش که چشم سیاه نیست!

خانم معلم به سخنانش ادامه داد و سرانجام به من رسید : رنگ چشمهای چه کسی سبز است؟
خاموش شدم. یک لحظه خجالت کشیدم. بچه ها هم خاموش شدند. خانم معلم مرا نشان داد و گفت چشمانت مثل دو ستاره درخشان می درخشند. خوشحال شدم . خانم معلم هم حرف آقام را می زند.
زنگ تفریح به صدا درآمد معصومه با خنده و خجالت به من نزدیک شد و گفت : می آیی با هم آشتی کنیم ؟
گفتم : نه من با تو قهرم.
گفت : چرا؟
گفتم : تو به چشمهای من بد گفتی.
با خنده و خجالت گفت : خوب راست گفتم دیگه چشمهای تو عجیب هستند . درست مثل چشمهای من. چشمهای تو مثل ستاره می درخشند و چشمهای من هم مثل عسل شیرین و خوش رنگ هستند.
گفتم : ستاره خوشگل تر از عسل هست. عسل را می خورند و تمام می شود. اما ستاره همیشه در آسمان است و می درخشد. چشمهای من از چشمهای تو خوشگل ترند.
گفت : باشه قبوله چشمهای تو خوشگل هستند خیلی خوشگل. حالا آشتی می کنی بازی کنیم؟
از خدام بود که با معصومه آشتی کنم. گفتم : باشه.
داشتیم به حیاط می رفتیم که دم در سالن کوچک مدرسه مردی را دیدم که داشت از خانم معلم تشکر و خداحافظی می کرد. این مرد کسی جز پدرم نبود. بچه بودم و نمی دانستم او آن وقت روز مدرسه ما چه می کند. اما بزرگ که شدم فهمیدم زنگ ورزش و بازی رنگ چشمها ، طرح درسی پیشنهادی پدرم بود.
*

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

با تشکر از پیامهای تسلیت و همدردی و مهر و صفای شما دوستان گرامی و بزرگوار ، آرزو می کنم زندگی به کامتان شیرین و سایه عزیزانتان بالای سرتان باشد. روح رفتگانتان شاد.

*

پدرجان می خواستی برای دومین سالگرد رفتن پسرت بهترین مجلس را تدارک ببینی و به قول خودت مهمانی مفصلی برایش بگیری. می گفتی :« پسرم هر شب خسته و کوفته از سر کار به خانه می آید. هر شب می بینمش . صدای خنده اش را می شنوم. نگاه آرامش را حس می کنم. او می داند که برای دومین سال رفتنش مهمان داریم. من مطمئنم می آید و بغل دستم می نشیند و از مهمانان پذیرائی می کند.« اما هیهات که دومین سالگردش همراه با شب هفت تو برگزار شد. پدر جان خیلی خوب می شناسمت. سالهاست که می شناسمت و می دانم در تدارک رفتن خودت نیز بودی و نمی خواستی که بازماندگانت زحمت زیادی بکشند.با پای خود به پزشک مراجعه کردی و از آنجا به بیمارستان رفتی و به خانه زنگ زدی . آمدند و حرف هایت را زدی و آرام چشم بر هم نهادی و خوابیدی. دلت نخواست حتی زحمت تلفن کردن به بیمارستان و انتقال به سردخانه را به کسی بدهی.

ماههای رمضان فامیل و دوست و آشنا ذکر خیرت را می کردند که پیرمرد هشتاد ساله را نگاه کن ! چقدر زبر و زرنگ و سالم و قوی است و تو می گفتی :« بزنم به تخته ، سالم و قوی و بی دردسر آمده ام شد سال ساده و بی ریا زندگی خواهم کرد و بدون این که زحمتی به کسی بدهم خواهم رفتم . سر پا خواهم رفت.« هشتاد و سه ساله که شدی غم فرزند داغ جوان از دست داده خنجر کاری اش را بر دلت نشاند. اما باز تلاش کردی که سر پا باشی. آخرین بار که خوابت را دیدم و آشفته زنگ زدم گفتی :« دختر جانم نگران نباش هنوز زنده ام قرار نیست که تا قیام قیامت زنده بمانم . اما دوست ندارم محتاج لحاف و تشک شوم . سر پا خواهم رفت.» به آرزویت رسیدی پدر.

دلت می خواست نوه ناز کوچولویت حسرت کمبود پدر در دل نداشته باشد. وقتی پدرش رفت ، او هنوز کوچولو بود. گریه نمی کرد چون فکر می کرد باباجونش سفر رفته و دیگر باز نخواهد گشت و همه ما به تدریج جائی که او رفته ، خواهیم رفت. او هنوز به رمز و راز این سفر دور و دراز بی برگشت پی نبرده بود و تو خوشحال بودی که غم رفتن تو نیز اذیتش نخواهد کرد. با گذشت روزها و هفته ها و ماهها ، رفتن و بازنگشتن پدر عزیزش را به چشم دل و جانش دید. فهمید که چقدر تلخ و گزنده است این رفتن و بازنگشتن . تو را که می بردند ، پافشاری کرد که دوباره ببیندت . رویت را باز کردند و به چشم خود خواب آرام و ابدی ات را دید و به سختی گریست که آقاجانم نیز رفت و دیگر برنخواهد گشت. تو که نمی توانستی اشک را در چشمان طفلک معصومت ببینی ، چگونه گریان و فریادکنانش گذاشتی و رفتی؟

یادت می آید این شعر شهریار را که زیر لب زمزمه می کردی؟

حیدر بابا ننه قیزین گؤزلری

رخشنده نین شیرین شیرین سؤزلری

تورکو دئدیم اوخوسونلار اؤزلری

بیلسنلر کی آدام گئده ر آد قالار

یاخشی پیس دن آغیزدا بیر داد قالار

*

حیدربابا چشمان زیبای ننه قیز

سخنان شیرین چون شکر رخشنده

ترکی گفتم که خودشان بخوانند

بدانند که آدمی رفتنی است و اعمالش ماندگار

تنها مزه خوبی و بدی است در کام ما ماندگار

*

راستی پدر جان در غربت به سوگ نشستن یک حسن دارد. آنجا نبودم و به چشم خود به خاک سپرده شدنت را ندیدم. چطور می توانستم تحمل کنم سنگینی خاک تیره را بر بازوان مهربانت ، بر چشمان در انتظارت ، بر دل بی کینه ات؟

رفتی و نام نیک و خاطرات خوش با تو بودن را بر جای گذاشتی. دلمان برای لبخندت ، صداقت و مهر و صفایت تنگ شده.

دلت را شکستند به گناهی که نکرده بودی . از کجا پیدایت خواهند کرد که حلالیت بطلبند.

پدر جان ، رفتنی چون تو مرا آرزوست

*

با تشکر از پایگاه ادبی فرهنگی انجمن نویسندگان ماکو

http://www.anjoman79.mihanblog.com/post/470

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

عزیزیم بیر - بیر دوشر

یارپاقلار بیر - بیر دوشر

آتامین شیرین سؤزلری

یادیما بیر - بیر دوشر

 *

بو داغلار اوجا داغلار

هامی دان اوجا داغلار

آتام اؤلوب بو درده

دؤزوم من نئجه داغلار؟

باورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی

*

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸

پدرم خودنویسی داشت که خیلی روان می نوشت.هنگام پاکنویس دیکته ام خودنویس او را می گرفتم و می نوشتم. هر وقت خانم معلم پاکنویس دیکته ام را کنترل می کرد و می دید چقدر مرتب و خوش خط نوشته ام ، به من آفرین می گفت و من این آفرین ها را مدیون خودنویس جادوئی پدرم بودم. پدرم می گفت : « این یک خودنویس معمولی است . فقط جنسش یک کمی اعلاست و برای نوشتن دفتر کبیر و کارنامه های اصلی باید از چنین قلمی استفاده کرد. چون تو از این قلم خوشت می آید با سلیقه و مرتب می نویسی و در نتیجه کارت بدون ایراد از آب درمی آید.» زمانی بازنشست شد که من هم کم کم داشتم معلم می شدم. بعد از بازنشستگی خودنویس چندین ساله اش را به من هدیه داد و اعتراف کرد که قلم جادوئی و خوش یمنی است و معجزه ها می کند. مدتی روزنوشتها و اشعار و قصه هایم را با آن خودنویس پاکنویسی می کردم. بعدها دوران برگشت و آن خودنویس همراه با قهرمانان قصه هایم گم و گور شد. روزی از روزها پدرم خودنویس دیگری برایم خرید و هدیه داد اما من همیشه دلم برای آن خودنویس تنگ می شود. مثل پدرم صاف و زلال بود.
*
گاهی وقتها آدم می خواهد متنی کامل بنویسد اما قلم در دستانش خشک می شود.
گاهی وقتها آدمی فکر می کند مغزش از کار افتاده ، گاهی وقتها دل و دماغ نوشتن نیست. گاهی وقتها قلم توان نوشتن ندارد.
آدم گاهی وقتها دلش می خواهد بر سر کس یا کسانی که پایمالش کرده اند فریاد بکشد.
گاهی وقتها که آدم نوشتنش نمی آید نوشته اش هم خواندن ندارد.
*
روز پدر را بر پدران چشم براه ، بر پدران داغدیده ، بر پدران اسیر ، بر پدران گرفتار تبریک می گویم. باشد که این روز نوید شادی برای دل همه باشد.
*
می گویند مولا علی و یارانش در یک روز تعداد 2500 نفر را سربریدند. می گویند مولا علی شاهرگ مردانی را برید و بمانند مرغان بسمل آنان را در بیابان رها کرد. می گویند مولا علی در یک روز سر نهصد یهودی را برید. آن مولا علی که مادربزرگم تعریفش را می کرد این چنین نبود. آن مولا علی که من می شناسم شبانه شکم کودکان یتیم و بی پناه را سیر می کرد.آن مولا علی که من می شناسم باورش را فدای سیاست نمی کرد. آن مولا علی تک بود و مولا علی بود. جان آقاجانتان دست از سرش بردارید.
*
به قول مرحوم دبیر تاریخ مان : خدایا از دست تاریخ نویسانت به درگاه پاکت پناه می برم.
*
بو آدام منیم بابام
جمشید شیبانی درگذشت.
سیمین بری مه پیکری آری

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸

 

در ایران پیش از انقلاب روز 24 اسفند ، تولد رضا شاه پهلوی روز پدر نامیده می شد.

بعد از انقلاب بر پایه سالنمای هجری قمری ، روز تولد حضرت علی علیه السلام روز پدر نامیده شد.

در ایران باستان دوم بهمن هر سال یعنی جشن بهمنگان روز پدر نامیده شده است.

در آلمان روز 21 ماه مای که روز معراج ملکوتی در دین مسیحیان و تعطیل نیز هست روز پدر و روز مرد نامگذاری شده و جشن گرفته می شود.

در اتریش و بلژیک دومین یکشنبه ماه یونی

استرالیاو زلاند نو اولین یکشنبه ماه سپتامبر

در برزیل دومین یکشنبه ماه آگوست

در سوئد وفنلاند دومین یکشنبه ماه نوامبر

ایتالیا وچکسلواکی واسپانیا و پرتقال و لیشن اشتاین 19مارس

در ژاپن وایالات متحده امریکا و افریقای جنوبی و ترکیه سومین یکشنبه ماه یونی

در لوکزامبورک اولین یکشنبه ماه اکتبر

لهستان 23 یونی

در کره جنوبی و رومانی 5 مای

در مجارستان اولین یکشنبه مای

منبع ویکی پدیا به زبان آلمانی

**

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :