زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩

سوار اتوبوس شدم . طبق معمول همیشه پدری با دخترک و پسرک دبستانی اش که گوئی کلاس اول و دومی هستند ، روی صندلی های چهارنفری نشسته بودند. در این مدت همسفری کوتاه ، پسرک را یک کمی شناخته ام. او شیطان و بازیگوش و پر سر و صداست. از مدرسه هم خوشش نمی آید. هر بار بهانه ای می تراشد. اما هربار پدرش آب پاک روی دستش می ریزد. دیروز صبح هم پسرک در حالی که با دو دست شکمش را گرفته بود و آه و ناله می کرد رو به پدرش کرد و گفت :« این دفعه راستی راستی شکمم درد می کند . دارم می میرم . باور نمی کنی؟»

پدر با لبخند جواب داد :« باور می کنم. »

پسرک گفت :« یعنی من باید اول بمیرم تا باور کنی ؟ می دانی اگر حالا از درد شکم بیفتم و بمیرم چه می شود؟»

پدر باز با خنده جواب داد :« می دانم چه می شود. فوری آمبولانس را خبر می کنیم و می آیند و تو را به بیمارستان می برند.»

پسرک با کنجکاوی پرسید :« بعد چه می شود؟»

پدر جواب داد :« بعد دکتر معاینه ات می کند . اگر زنده باشی یک آمپول بهت می زند و اگر مرده باشی تو را داخل فریزر می گذارند تا روز به خاک سپاری سرد و خنک بمانی و گندیده نشوی.»

پسرک پرسید :« حالا نمی شود آمپول نزنند؟»

پدر جواب داد :« نه نمی شود. مگر اینکه مرده باشی . آن وقت ازشر آمپول خلاصی.»

پسرک لبخندی زد و گفت :« خوب داخل فریزر رفتن که آسانتر و راحت تر است. حالا اونجا مثل فریزر خودمان بستنی قیفی توت فرنگی هم هست؟»

پدرش گفت :« نه جانم پستنی قیفی توت فرنگی در آلدی فراوان است. عصر قرار است با مادرت خرید کنیم. برای خواهرت بستنی قیفی می خریم و سهم تو را هم داخل فریزر برای فردای خواهرت نگهداری می کنیم.»

پسرک اعتراض کرد و گفت :« چرا ؟ بعنی خواهر هم بستنی خودشو بخوره هم مال منو ؟ این که نمیشه . میشه سهم منو هم بیاری توی فریزر بیمارستان که بخورم ؟»

پدر باز با حوصله گفت :« نه عزیزم نمیشه . تو آنجا یخ زده ای و یکی دو روز دیگر قراره دفن بشی .»

پسرک با تاسف فراوان گفت : « حیف ! کاش زنده می ماندم و بستنی قیفی می خوردم.»

پدرش گفت :« عزیزم کسی مجبورت نمی کنه که بمیری . می توانی زنده بمانی و بستنی قیفی بخوری . از آن 6 تائی ها می خریم که به هرکدومتون سه تا برسه. اما حیف شکمت خیلی درد می کنه و قراره بمیری.»

پسرک آب دهانش را قورت داد و گفت :« حالا اگر من نمیرم و زنده بمانم ، اما امروز رو به مدرسه نروم چه می شه ؟»

پدر گفت :« نه نمیشه یا باید بمیری و بگذاریمت داخل فریزر بیمارستان ، یا زنده باشی و به مدرسه بروی و عصر بستنی قیفی بخوری و تکالیف مدرسه ات را انجام بدهی.»

بالاخره هوس خوردن بستنی قیفی بر درد الکی شکم پیروز شد و پسرک یک دفعه با خوشحالی گفت :« پاپا ! پاپا ! ببین ! حالم خوب شد . دیگر شکمم درد نمی کند.»

پدر خندید و گفت :« آفرین بر این شکم حرف شنو ات . چه شکم عاقلی داری ! پس عصر همگی با هم به آلدی می رویم.»

سه ایستگاه بعد پیاده شدند . پدر با آن حوصله جوابگوئی اش به پسرک اش ، چهره پدرم را در نظرم مجسم کرد. بچه که بودم با دخترهای همسایه به مدرسه می رفتم. بعضی وقتها پدرم مرا به مدرسه می رسانید.روزهائی که با او به مدرسه می رفتم موجب می شد که حرکاتش را زیر نظر بگیرم. من روپوشم را می پوشیدم . بعد مادرم موهای بلندم را شانه می زد و دو تا گیس می بافت و روبان سفیدم را به سرم می زد. کفشهایم را می پوشیدم و منتظر پدرم می شدم. پدرم پیراهن سفید و کت و شلوار سیاه اش را می پوشید. کراواتش را می بست. کفش هایش را می پوشید و رویشان دستمال می کشید. مواظب بود که چرک و کثیف نباشند. بیشتر وقتها کفشهایش را با حوصله و سلیقه واکس می زد. می گفت :« بچه ها زندگی در اجتماع را از معلم ها و کارکنان مدرسه می آموزند.» بعد دستم را می گرفت و دو تائی دربند پیچ در پیچ را پشت سر می گذاشتیم و به راسته کوچه می رسیدیم. از بازارچه می گذشتیم. بوی خاک تازه بازارچه را دوست داشتم. مغازه دارها جلوی در مغازه شان را آب و جارو می کردند. گرچه پدرم هر روز پول توجیبی می داد، اما هر وقت با او می رفتم برایم چوبی مدادی و لووشک ترش می خرید. بعضی وقتها هم موقع سلام و علیک با سید عطاری که دوستش بود ، سید عطار توی جیب روپوشم یک مشت سنجد می ریخت. بعضی وقتها هم خرما و آلبالوی خشک می داد. پدر برایم سمبل نعمت و برکت بود. دستم را که می گرفت . دستهایش همیشه گرم بود حتی در سردترین روزهای زمستان. دم در مدرسه که می رسیدم ، خانم معلم یا هرکدام از کارکنان مدرسه که پدرم را می دیدند با او سلام و احوالپرسی می کردند و من چقدر خوش به حالم می شد. آخر پدر معصومه و حکیمه و ربابه و خیلی ها بازاری بودند. پدرم شیک پوش ترین پدر بود.آن زمانها کارمندان کت و شلوار و پیراهن سفید می پوشیدند و کراوات می زدند. بعد ها دیگر از مد افتاد. پیراهن شکل خود را عوض کرد. پدرها در محل کار نیز تسبیح به دست گرفتند و پاشنه کفش شان خوابید و کار به جائی رسید که داخل اداره و محل کار دمپائی جای کفش رسمی را گرفت.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :