زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢

این شیرینی خوشمزه ،سوجوق نام دارد که زینت بخش آجیل چهارشنبه سوری ( یئددی له وین ) است.
کامتان شیرین ، دلتان شاد ، زندگی تان سرشار از موفقیت و سلامتی باد.
*
آجیل چهارشنبه سوری که ما به آن یئددی له وین می گوییم ، از هفت نوع خشکبار تشکیل شده است. پسته - بادام - فندق - سنجد - گردو - کشمش - انجیر خشک
سوجوق ، باسلوق یا مراغا باسدیغی ، میانپور را هم دور تا دور یئددی له وین می چینیم.

پرشین بلاک عزیز چرا تصویر سوجوق درج نشد؟

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩

 

امروز چهارشنبه سوری است . همیشه در این روزهای عزیز یاد و خاطره عزیزان از دست رفته در دل زنده می شود. سال گذشته همین روز بود که چشم و دلم با دیدن بسته پستی که پدرم ارسال کرده بود ، روشن شد. آجیل چهارشنبه سوری ( چارشنبه یئمیشی ) و آینه و شانه نو مهمترین هدیه پدرم از راه دور بود. این سه هدیه که بزرگترهایمان هرگز فراموشش نمی کردند. تا زمانی که دائی بزرگ و آقا جمشیدمان بودند هر سال دو تا آینه و دو تا شانه نو داشتیم . دل کوچکمان چقدر شاد بود از دیدن این دو هدیه کوچولوی زیبا. راستی که قدیمی ها بلد بودند چگونه بچه ها را با دانه ای تخم مرغ رنگی ، آینه ای کوچک و شانه ای پلاستیکی و قرمز خوشحال کنند.

یادش به خیر ، پدر برای چهارشنبه سوری مان آجیل می خرید. نخود ، کشمش ، گردو ، فندق ، بادام ، مراغا باسدیغی ، سوجوق ، میانپور، انجیر خشک ، تخمه ژایونی و نخم آفتابگردان. ناهار مختصری می خوردیم و شکم را برای پر کردن در شب ، آماده می کردیم. مادرم برنج رشتی را خیس می کرد. مرغ را می پخت و آماده می کرد. عصر هنگام داداش کوچکه و داداش بزرگه هیزم های کوچک را می آوردند و در حیاط روی هم می انباشتند. سه چهار کاشی حیاطمان همیشه سیاه بود. مادر با سلیقه ام کاری به این سیاهی نداشت. این سیاهی مربوط به اتش چهارشنبه سوری بود و غیرطبیعی به نظر نمی رسید. تا روشن شدن و الو زدن آتش مادرم برنج را آبکش می کرد. نان لواش را زیر قابلمه پهن می کرد و برنج آبکش شده را رویش می ریخت و بعد مرغ را روی پلو می گذاشت و زرشک و کشمش به اندازه کافی رویش می پاشید و دم کش را می گذاشت تا دم بکشد. آن وقت همگی به حیاط می رفتیم و از روی آتش می پریدیم. سر و صدا زا هر خانه ای بلند بود . شادی و هلهله به مدت نیم ساعتی از هر خانه ای بلند می شد و بعد پدرها به پسرها یاد می دادند که چگونه آتش را خاموش کنند. کسی در اثر آتش سوزی و ترقه بازی صدمه نمی دید. چون روشن کردن آتش و پریدن از روی آتش زیر نظر بزرگترها انجام می شد . پدر و مادر مواظب بودند.

تا خواندن نماز بزرگترها ، دل توی دلمان نمی ماند. شب همه دور هم جمع می شدیم و شام می خوردیم. بوی پلوی رشتی خوشمزه خوشمزه خوشمزه ، از هر خانه ای بلند می شد. بعد از شام و خوردن چای ، بساط آجیل پهن می شد. مادرم لیوانش را می آورد و در بشقاب هر کدام از ما ، گردو ، فندق ، بادام ، کشمش ، انجیر خشک و تخمه ژایونی و آفتابگردان، می ریخت. بعد به هر کدام از ما سهم مراغا باسدیغی ، سوجوق ، میانپور می داد. فکر کنم اینها گران و یا بیش از حد شیرین بودند و نمی شد زیاد خورد. او نخود را با اکراه بین ما تقسیم می کرد. چون دوست نداشتیم بخوریمش. داداش کوچکه می گفت :« نییه نه گونه قالمیشام سوجوق دوران یئرده نخود یئیه م / مگر به چه روزی افتاده ام ، جائی که سوجوق است نخود بخورم.) اما به هر حال هر کسی سهم نخود خود را می گرفت. چون با نخود بازی می کردیم. به همدیگر پرتاب می کردیم. داد پدر درمی آمد که در این روز عزیز می خواهید چشم و چال همدیگر را کور کنید. هر کس سهم نخودش را نمی خواهد با تخمه من عوض کند.

آخ جون ،نخود می دادیم و تخمه می گرفتیم. از سهم آجیل چهارشنبه سوری ، عزیزدردانه ها را ( مراغا باسدیغی ، سوجوق ، میانپور) می خوردیم و برای کشمش و گردو و بقیه تنقلات در شکم مبارکمان جائی نمی ماند. بقیه را داخل نایلون پلاستیکی می ریختیم و داخل کیف مدرسه مان می گذاشتیم تا روز بعد به مدرسه ببریم.

یاد و خاطره آن روزها به خیر. یاد روزهای خوش همراه پدر به خیر. یاد پریدن از روی آتش همراه با داداش کوچکه به خیر.

چهارشنبه سوری تان به خیر و خوشی.

*

سوجوق چهارشنبه سوری ما شیرین و بسیارخوشمزه است و با سوسیس ترکیه ای که آن هم سوجوق نام دارد خیلی تفاوت دارد.

میانپور میوه خشکی است که داخلش را خالی کرده و با شکر یا پودر شکر پر می کنند.

مراغا باسدیغی ( باسلوق ) شیرینی خوشمزه ای است که با نشاسته و گلاب و روغن و شکر پخته می شود.

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

 

چهارشنبه سوری است و خود بخود آداب و رسوم نیز به خاطر می آید. شب چهارشنبه سوری ، شب جشن و سرور است . مردم آتش روشن می کنند. بزرگ و کوچک دور هم جمع می شوند و از روی آتش می پرند و شادی می کنند . شب با آجیل چهارشنبه سوری به استقبال نوروزی که دو سه روز دیگر از راه می رسد ، می روند.

در بعضی  شهرها روز چهارشنبه سوری مردم به دیدن خانواده های داغدار و همراه آنها سر مزار عزیز از دست رفته شان می روند. در بعضی از شهرها  رفتن به مزار را در این روز مناسب نمی بینند و سعی می کنند با بردن لباسی به رنگ دیگر خانواده داغدار را تشویق به عوض کردن لباس سیاه و پوشیدن لباس رنگی به میمنت نو شدن سال ، می کنند. این روزهای عزیز بهانه ای است که حال و هوای خانواده های داغدار عوض شود. بهانه ای است که دلهای خسته دوباره سرزنده شود و شادی کم و بیش به خانه ها بازگردد.

آرزو می کنم در سال نو شادی نه میهمان بلکه ماندگار در همه خانه ها شود.

چهارشنبه سوری و نوروز بر همه مبارک

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦

هر روزتان نوروز

  

 

نوروزتان پیروز

 

  یادش به خیر ، چهارشنبه سوری که می شد ، راسته کوچه هم پر از چرخهای دست فروشان و مملو از جمعیت خریدار می شد . نخ و سوزن و جارو و آینه و ماهی و اسباب بازی و غیره به فروش می رسید . یکی از مشتریهای پروپا قرص این دستفروشها ، من و دخترهای همسایه بودیم . آن روز مادرهایمان جارو و نخ و سوزن می خریدند . ما دختربچه ها عروسک پلاستیکی می خریدیم . آخردختربچه که بودیم هنوز عروسکهای آوازخوان وخندان و گریان و رقصان ، یا اختراع نشده بودند و یا ما از وجودشان خبر نداشتیم . دلمان به همین عروسکهای پلاستیکی که تا فوتشان می کردی دست و پایشان لق می شد و می افتاد ، خوش بود . این عروسکها داخل نایلون پلاستیکی بسته بندی شده به فروش می رسیدند و طفلکی ها لباس هم به تن نداشتند . بعضی هایشان کفش و زیرپوش به تن داشتند . برای اینکه بتوانیم برای عروسکهایمان لباسهای رنگارنگ بدوزیم ، تکه پارچه هائی را که مادرهایمان لازم نداشتند جمع آوری می کردیم و بعد از خریدنشان برایشان لباس و تشک و لحاف و متکا می دوختیم . سرشان هم که مو نداشت با نخ و کاموا برایشان کلاه گیس درست می کردیم . در عالم خودمان خیلی خوشگل می شدند به خدا . پسر بچه ها تخم مرغ رنگی پخته می خریدند و با همدیگر یومورتا چاققیشدیرما بازی می کردند . روش این بازی چنین بود که دو پسر بچه هر کدام تخم مرغی به دست می گرفتند و به هم می کوبیدند و تخم مرغ هرکدام می شکست بازنده می شد و می بایست تخم مرغ شکسته اش را به حریف بدهد . روز چهارشنبه سوری چقدر تخم مرغ می خوردم . آخر داداش بزرگه خیلی ماهر بود . همه اش تخم مرغ می برد . اما مادربزرگ می گفت این بازی حرام است و چنین تخم مرغی نجس است . روزهای بعد هم قیمت تخم مرغ شکسته خیلی پائین می آمد و ما هم خیلی ارزان می خریدیم . خلاصه عصر چهارشنبه سوری که می شد ، دلم برای دائی بزرگ و آقا جمشیدمان خیلی تنگ می شد . روح هردوشان شاد . عصر می آمدند و به ما دختربچه ها و خانمها آینه و شانه هدیه می دادند . آخ که چقدر کیف می کردم . هر سال آینه و شانه تازه آن هم دوتا دوتا .

شب هم از روی آتش می پریدیم . بعد از شام هم پسرهائی که نامزد داشتند . به خانه پدرزن آینده می رفتند و شال می انداختند و اهل خانه به شال او جوراب و آجیل چهارشنبه سوری می بستند .

 

..

 

با تشکر از لطف همشهری هنرمند و خوش ذوق ، محمد قربانزاده عزیز ، بندهائی از حیدربابای زنده یاد شهریار را که مربوط به مراسم عید و چهارشنبه سوری است را با حال و هوای خودم ترجمه کردم . البته حیدربابا بقدری زیبا و لطیف و نغز است که ترجمه نمی تواند حق مطلب را ادا کند .

 

...

 

بایرامیدی گئجه قوشو اوخوردی

 

آداخلی قیز به ی جورابین توخوردی

 

هرکس شالین بیر باجادان سوخوردی

 

آی نه گؤزل قایدادی شال ساللاماق

 

به ی شالینا بایراملیغین باغلاماق

 

..

 

شال ایسته دیم منده ائوده آغلادیم

 

بیر شال آلیب تئز بئلیمه باغلادیم

 

غلام گیله گئدیب شالی ساللادیم

 

فاطمه خالا منه جوراب باغلادی

 

خان ننه می یادا سالیب آغلادی

 

..

 

بایرام اولوب قیزیل پالچیق ازللر

 

ناقیش ووروب اتاقلاری بزللر

 

تاقچالارا دوزمه لری دوزللر

 

قیز – گلینین فندیقچاسی ، حناسی

 

هوسله نر آناسی قایناناسی

 

..

 

باکی چی نین سوزی ، سووی ، کاغاذی

 

اینکلرین بولاماسی آغیزی

 

چرشنبه نین گیردکانی مویزی

 

قیزلار دئیه ر آتیل باتیل چرشنبه

 

آینا تکین بختیم اچیل چرشنبه

 

..

 

یومورتانی گؤیچک گوللی بویاردیق

 

چاققیشدیریب سینمانلارین سویاردیق

 

اویناماقدان بیرجه مگر دویاردیق ؟

 

علی منه یاشیل آشیق وئره ردی

 

ایرضا منه نوروز گولی دره ردی

 

....

 

عید بود و جغد می خواند

 

 دختر برای نامزدش جوراب می بافت

 

هرکسی شال خود را از سوراخی می انداخت

 

آخی چه رسم زیبائیست شال انداختن

 

عیدی داماد را به شالش بستن

 

..

 

من نیز شال خواستم و به خاطرش گریستم

 

شالی گرفتم و به کمرم بستم

 

بخ خانه غلام و اینا رفتم و شال انداختم

 

خاله فاطمه به شالم جوراب بست

 

خان ننه ام را به خاطر آورد و گریست

 

..

 

دم عید گل آماده می کنند

 

اتاقها را رنگ می کنند

 

روی تاقچه ها چیدنی ها را می چینند

 

فندقچه و حنای دخترها و عروسها

 

مادرشوهر و مادرها را دلخوش می کند

 

..

 

کاغذ و حرف و پیام باکوئی

 

شیر تازه گاوها

 

گردو و مویز چهارشنبه سوری

 

دخترها می گویند : زردی من از تو

 

سرخی تو از من

 

..

 

تخم مرغ را زیبا رنگ می زدیم

 

به هم می زدیم و شکسته ها را می خوردیم

 

مگر از بازی سیر می شدیم ؟

 

علی به من استخوان سبز می داد

 

رضا برایم گل نوروز می چید

  

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :