زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢

هاله :« این نخ چه خوش رنگه ، می خواهی چکارش کنی؟»  

من :«  می خواهم یک پلیور قشنگ برای خودم ببافم.»

عطیه :« واخسئی ! از سن و سالت خجالت بکش از پنجاه خیلی گذشتی. نوه هم که داری . برازنده تو نیست این رنگها رو بپوشی.»

هاله با تعجب :« چرا برازنده نیست؟ این رنگ که قرمز و زرد و نارنجی نیست ؟»

عطیه :« چی داری می گویی ؟  زنی با این سن و سال  که نمی تواند از رنگهایی چون بنفش روشن و سبز و آبی بپوشد. »

من :« اما من از این رنگها خوشم می آید . این رنگها که زننده نیستند.»

عطیه :« نه جانم برای جوانها خیلی هم خوش رنگ و مناسبند. برای مادربزرگ ها مناسب نیستند.»

صالیحا :« تو رو خدا حال مردم را نگیر توی مملکت ما هم این رنگها زننده نیستند. »

هاله :« خوب صالیحا جان عطیه است دیگر . ضد حال است ضد حال »

عطیه :« رنگهای مناسب زنان سالخورده خاکستری و سرمه ای و قهوه ای و سیاه و .. و رنگهای تیره است . از من گفتن بود . حالا خود دانی.»

شب هنگام ، با شروع تلویزیون میل ها را به دست گرفتم  اما دیگر دستهایم برای بافتن علاقه ای نشان نمی دادند. در برنامه اخبار خاتون سرشناس را دیدم. کت دامن خوش رنگی به تن داشت. خوش رنگ تر و روشن تر از رنگ نخ من. او که خیلی پیرتر از من است . چرا رنگهای شاد برازنده اوست و برازنده من نیست؟

از بعضی رنگهای تیره خوشم می آید . اما هر رنگی برای مجلسی مناسب است. من دوست ندارم همه اش تیره بپوشم. دوست ندارم دیگر.

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩

هر کجا هستم باشم ، آن وطن مال من است

 

آخرین بار که دیدمش ، گویا بیست و هشت سال پیش بود. پسرکی سه ساله بود. نمی توانست اسمم را به درستی تلفظ کند. حتی بلد نبود بگوید که اسمم طولانی است و تا بخواهم حروف را تمام کنم نفسم می برد. اما امروز برایم عکس هائی بسیار زیبا از نفاط مختلف آن خانه و کاشانه دور مانده فرستاده است. یعنی که هر کجا هستم باشم. آن وطن مال من است. آن اقوام متعلق به من هستند. یعنی که روح بدن دن آیریلار ، قان قاندان آیریلماز / روح از جان جدا می شود ، اما خویشاوندی و نزدیکی هرگز. به شرطی که دلی نشکنی که دل شکسته را درمان نمی شه کرد. آن قدیمها که چینی بند زن به کوچه مان می آمد و صدا می کرد آی چینی بند زن آمده ، در و همسایه دورش جمع می شدند هر کسی کاسه یا پیاله یا یشقاب و چیزهای دیگر چینی اش را که ترک خورده یا شکسته می آورد و چینی بند زن بند می زد و دستمزدی می گرفت. یک روز در مقابل سوال فاطمه بیکم خانم که دیس چینی یادگار مادرش از چهار جا ترک خورده بود ، گفت :« مهم نیست از صد جا هم ترک بخورد بند می زنم بهتر از روز اولش ، فقط قلب شکسته را نمی توانم بند بزنم.» او ظروف چینی را از طرف آستری اش بند می زد. ظاهر ظرف را اگر دقت نمی کردی ، به شکل سابق درمی آورد.ظروف قدیمی ، یادگار مادرها و مادربزرگ ها خیلی عزیز بودند.

اما این عکس زیبای ارسالی چندین و چند قصه دارد. درخت سبزی که سایه زیر سر گربه ای شده است. راننده ای که رحم و مروت را فراموش نکرده و منتظر بیدار شدن و پیاده شدن از اتومبیل شده ، تا بیدار شدن جناب گربه از خواب فرصت را مغتنم شمرده و عکس های زیبائی از او گرفته است. به محض سر بلند کردن جناب ، با او به مکالمه ای دوستانه پرداخته.

راننده : سلام جناب گربه.

گربه : سلام از ماست جناب راننده.

راننده : ناوار نه یوخ ؟ کئف مئف نئجه دی؟ نئینیسن نئینه میسن؟ بالا - بولا نه کئفده دی؟ سازسان دا انشالله؟ کئفین یاخجی دی دای؟ / چه خبر ؟ حال و احوال چطوره؟ چه می کنی و چه نمی کنی؟ بچه مچه در چه حالیه ؟ کیف ات کوکه انشالله؟ حالت خوبه دیگه؟

گربه : کئفین خبر آلان چوخ اولسون . وارام دای شوکورآللاها

 

راننده : این بالا خوش می گذرد دیگر؟ جایتان که تنگ و ناراحت نیست؟

گربه : الحمدالله خوب است. چرت وسط ظهری حالم را حسابی جا آورد.

راننده : الحمدالله ، گرسنه که نیستید؟

گربه : نه ! خدا را شکر یک بچه تپل مپل خیلی ناز برایم یک تکه گوشت داد. البته دست مامان و باباش درد نکند که از بچه شان خواستند از گوشت همبرگر ساندویچ اش تکه کوچکی به من هدیه کند.

راننده : معلوم است که اینجا خیلی به شما خوش می گذرد. با مردم مهربانش حسابی کنار می آیی.

گربه : بله جناب راننده. خوش می گذرد. البته یعضی ها هستند که به محض دیدنم داد و هوار راه می اندازند که پیش ده پیش ده ( برو گم شده به زبان گربه ) بچه هاشان هم با سنگ و چوب می زنندمان . اما همه که بد خلق نیستند.

راننده : خوب مردم اخلاق و رفتارشان متفاوت است. خدا را شکر که شما سیاه نیستید وگرنه مادرم می ترسید و می گفت که شما جن هستید و به شکل گربه درآمده اید.

گربه با ترس و تعجب : استغفرالله! این چه حرفی است که مادرتان می زند؟ خدا نکند من جن باشم !

راننده : حالا می شود خواهش کنم از اتومبیلم پیاده شوید؟ می خواهم بروم.

گربه : چرا با این عجله؟ داشتیم خوش گپ می زدیم!

راننده : آخر دیرم می شود.نیم ساعتی می شود که اینجا هستم . نخواستم چرت شما را به هم بزنم.

گربه : ای وای ببخشید جناب راننده ! به خدا خیلی شرمنده ام.

راننده : دشمن ات شرمنده باشد . جناب گربه.

گربه پایین می پرد و بعد از خداحافظی و خیر پیش گفتن ، برای گردش و سیر و سیاحت و تماشای تاب بازی و چرخ فلک بازی بچه ها وارد پارک می شود.

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

سوار قطار شدم. مسیرم یک کمی طولانی بود. روی صندلی نشستم . قطار پنج دقیقه در ایستگاه توقف داشت. دختر و پسر جوانی سوار شدند. دختر روپوش کوتاهی پوشیده بود. روسری اش را محکم بسته بود و یک تار مویش نیز دیده نمی شد. آرایش ملایمی کرده بود. روبرویم نشست و پسر بعد از نگاه به دور و برش بغل دست دختر نشست. بیشتر صندلی ها خالی بودند و بجز این دو جوان ، مسافر ترکیه ای داخل قطار نبود. فکر کردند من آلمانی هستم و زبانشان را نمی فهمم. نگاهشان به همدیگر عاشقانه بود. پسر عاشقانه گفت :« عزیزم ، سوگلی من ، چی می خواهی ؟ هر چه بخواهی به چشم.»

دختر با ناز گفت :« می دانی جهیزیه ام آماده هست همه چیز داریم . احتیاجی به تهیه وسایل خانه نیست. اما خوب می دانی که باید شیربها تهیه کنی . به احتمال قوی مادرم یک دست النگو بخواهد . از همانها که تازه مد شده و همه مادرها می خواهند.»

پسر جواب داد :« چشم عزیزم می خرم. طلا و جواهرات دنیا فدای چشمان زیبایت.»

دختر گفت :« یک مسئله دیگر هم هست. پدر و مادرت که تنها نیستند . دو تا برادرت با زن و بچه شان ، خانه پدرت هستند. فکر می کنم بهتر است که ما خانه مستقل بگیریم. یکی قسطی می خریم و مستقل می شویم. به پدر و مادرت از همین حالا بگوکه مخالفت نکنند.»

پسر گفت :« خانه و ملک و کاخ و سرای فدای تار مویت . خانه هم می خریم . عروس خوشگلم. تو را به خانه مستقلمان می برم. تو لایق کاخ و قصری.»

دختر گفت :« دلم می خواهد به تحصیلاتم ادامه بدهم و بعد هم اگر کار خوب پیدا کردم ، سر کار بروم. خانه نشستن و خانه دار بودن را دوست ندارم. »

پسر جواب داد :« قربان تحصیلاتت بروم . هر چه دوست داری بکن . من هم دوست دارم زنم تحصیل کرده و اجتماعی باشد . مگر خدای نکرده با یک برده دار سر و کار داری که این حرفها را به زبان می آوری ؟»

دختر لبخندی زد و سرش را پایین انداخت و پسر شروع به صحبت کرد و گفت :« می دانی من دوست دارم هر شب جمعه مهمان داشته باشم . با دوستان دوران مجردی دور هم جمع شویم و بگوئیم و بخندیم و زنم سفره رنگارنگی آماده کند و از هرنوع غذا و کیک و خوردنی پخته و آماده کند. من یک مقدار کم حوصله ام و اگر نواقصی در کار باشد چنان بر کله آدم می کویم که کله اش در یک چشم به هم زدن له شود.»

دختر گفت :« غذا و کیک و پذیرائی مشکلی ندارد. مهمان نوازی و مهمان دوستی رسم و عادت ماست. خانه بدون مهمان صفائی ندارد.»

پسر گفت :« می دانی من از سر و صدای بچه ها خوشم نمی آید . اگر چه برادرهایم هر کدام پنج تا بچه دارند. خوب هزینه اش را دارند و دارندگی و برازندگی . اما مسئله هزینه نیست. من حوصله ندارم. بچه فقط دو تا . یکی پسر و دیگری دختر. می دانی وقتی چیزی باب میل من نباشد چنان مشتی بر مخ آدم می زنم که نتواند از جا برخیزد.»

دختر گفت :« پسر و دختر بودن که دست آدم نیست. قسمت است و علم پزشکی می گوید ژن تصمیم می گیرد نه انسان. مهمترین تصمیم گیرنده نیز خداست. باید از خدا بخواهیم. »

پسر باز با لبخند گفت :« من و دوستان دوران مجردی با هم قرار گذاشته ایم شنبه ها به دیسکوی خودمان برویم و تا صبح به یاد جوانی هایمان بنوشیم و برقصیم و خوش باشیم. خوشم نمی آید وقتی صبح خسته و بی خواب به خانه رسیدم ، یکی اخم و تخم کند و شکایت به پدرم ببرد.می دانی که من دستم خیلی سنگین است . آن وقت از کوره در می روم و یک سیلی محکمی بیخ گوش آدم می زنم که پرده گوشش پاره شود و مادام العمر کر بماند.»

حرفهای پسر داشت خفه ام می کرد.یعنی چه همه اش می زنم و می کوبم . داشتم از کوره در می رفتم که بخودم گفتم آخر به من چه ( ایکی کؤنول بیر اولسا سامانلیق سئیران اولار / دو قلب اگر همدیگر را بخواهند کاهدونی گلستان می شود.) که گویا صبر دختر نیز تمام شد و از کوره در رفت و در حالی که دندانهایش را بر هم می فشرد و لبخند تلخی بر لب داشت گفت :« عزیزم ، آن آدمی که تو می خواهی چنین و چنان بزنی شل و چلاق است؟»

پسر با تعجب و با صدای یک کمی بلند گفت :« نه عزیزم! چطور مگر ؟»

دختر گفت :« خوب آن آدم هم به جای سه تای تو یکی می زند که هم کله ات له شود ، هم نتوانی از جای برخیزی و هم پرده هر دو گوشت پاره شود.»

پسر مات و حیران به دختر چشم دوخت. شاید انتظار چنین جوابی را از محبوب خجالتی اش نداشت. به مقصد رسیدم . از جای برخواستم لبخندی بر دختر زدم و پسر با اشاره چشمانم فهمید که می خواهم بگویم بیرین ویرارسان اوچون یئییرسن / یکی بزنی سه تا می خوری. 

از قطار پیاده شدم و هنگام رد شدن از کنار پنجره قطار دو جفت چشم عاشق را دیدم که تماشایم می کردند و با لبخند از من خداحافظی می کردند. آنها تازه متوجه شده بودند که همه حرفهایشان را فهمیده ام.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸

شب بود و فیلم سینمائی روح شروع شده بود. این فیلم را یک بار نیز دیده بودم اما باز دلم می خواست تماشا کنم. تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم. خانوم خانومها بود. پس از سلام و احوالپرسی گفت:« فردا در فلان اداره کار واجبی دارم. می دانی که هنوز پنج سال از آمدنم به اینجا نگذشته است و زبان بلد نیستم. بیا و هر چی من می گویم به مسئول بگو.»

گفتم :« باشه میایم. ساعت نه خوبه؟»

گفت :« نه دیره سر ساعت هشت صبح دم دکه روزنامه فروشی منتظرت هستم.»

قرار را گذاشتیم و خداحافظی کرد و من سرگرم تماشای فیلم روح شدم. البته بافتنی هم دستم بود. امسال لباس بافتنی اینجا مد شده و من هم سعی می کنم کلاهی عین همان مدلی که مسیح علی نژاد بر سر گذاشته و عکس انداخته ، ببافم.

ساعت هشت صبح دم دکه روزنامه فروشی رسیدم. اما از خانوم خانومها خبری نشد. بیست دقیقه گذشت و حوصله ام سر رفت. داشتم برمی گشتم که از پشت سر صدایم کرد و عذرخواهی کرد که خواب مانده بود. خلاصه که به اداره رسیدم و پیش مسئول مربوطه رفتیم و مسئول پرسید:« چه کاری می توانم برای شما انجام بدهم؟»

خانوم خانومها رو به من کرد و گفت :« از ایشان بپرس که چرا به من فلان قدر کم پول می دهند؟»

سوال را پرسیدم و مسئول جواب داد :« طبق ماده فلان و تبصره فلان و ... به شما این مبلغ می رسد.»

گفت :« بگو پس چرا به فلانی و بهمانی پنجاه یورو بیشتر از من پول می دهید و به من کمتر از آنها؟»

گفتم :« دختر جان مسئله فلانی و بهمانی و .. به ما ربطی ندارد!»

گفت :« تو کاری نداشته باش بپرس.»

سوال را پرسیدم و مسئول مربوطه جواب داد :« به فلانی و بهمانی و ... طبق ماده فلان و تبصره فلان این مبلغ پولی می رسد که شما ذکر کردید. شرایط شما با شرایط آنها فرق دارد.»

جواب را به خانوم خانومها ترجمه کردم . گفت :« بگو قانون را خوب بخوان شما دارید اشتباه می کنید .حق مرا می خورید. فکر می کنید من نمی فهمم ؟ »

گفتم :« آخر عزیز من چه حقی ؟ این پول را می دهند که تا پیدا کردن کار آدمی گرسنه و بی خانمان نباشد. می بخشی اما من جمله تو را ترجمه نخواهم کرد. اگر حرف دیگری نداری برویم.»

حرف دیگری نداشت و از مسئول مربوطه خداحافظی و تشکر کرده از اتاق بیرون آمدیم. گفتم :« خیلی می بخشی ها به این کار تو کار واجب نمی گویند. من فکر کردم می خواهی راهنمائی ات بکنند که به کلاس زبان بروی بتوانی چند کلمه حرف بزنی و احتیاج به مترجم نداشته باشی.»

گفت: « ماه قبل به خاطر کلاس زبان با گل صنم خاتون آمده بودم گفتند کلاس زبان هست و چون بیکار هستی هر ترم فقط نصف هزینه کلاس را ازتو می گیرند. تو رو خدا می بینی چطوری حق مرا می خورند؟»

گفتم :« کسی حق کسی را نمی خورد. می خواهی سر کلاس بروی. الحق والانصاف هزینه این کلاسها خیلی مناسب است . حالا برای افرادی که بیکارهستند ، تخفیف پنجاه درصدی هم قائل شده اند. در واقع لطف کرده اند نه حق خورده اند.»

مثل این که از جوابم خوشش نیامد و گفت که بار دیگر اگر کار اداری داشته باشد مزاحم من و گل صنم خاتون نمی شود و به انار خاتون زحمت می دهد. حالا نمی دانم انار خاتون زحمت قبول بفرماید یا مثل من و گل صنم خاتون با بی میلی همراهی کند.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :