زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢

قوجالمیشام، جوانلیغا آغلارام
پیر شدم و بر جوانی می گریم
کئچیب گئدن نادانلیغا آغــلارام
بر نادانی های گذشته می گریم
گئدنمیرم عزیزلره باش چکــــم
نمی توانم سری به عزیزانم بزنم
قدیم اولان قوناقلیغـــــا آغلارام
به یاد مهمانیهای قدیم می گریم
چراغینان گونوز گزدیم، تاپمادیم
در روز روشن چراغ به دست گشتم
تاپیلمایان اینسانلیغا آغـــــلارام
بر انسانیتی که پیدایش نکردم می گریم
چوبانلیغی هئچ شاهلیغا وئرمه رم
جوانی را با هیچ مقام بالایی عوض نمی کنم
دوستدان دوشن اوزاقلیغا آغــــلارام...
از جداشدن با رفیقان خوب ، می گریم
*
شاعر : شادی شبستری

*

پی نوشت : وبلاک آموزش دستور زبان فارسی و ترکی آذربایجانی . این وبلاک را می توانید مطالعه کنید.
http://gayagizi3.blogfa.com/

*

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢

به کجا میروی ؟
به کجا میروی ! ! ؟ زیارت خانه خدا ... دیدن خدا ؟
درب آن خانه روبرو را بکوب ...آری همین خانه ای که یتیم خانه است...
همین خانه ای که هر شب بچه ها گرسنه می خوابند ... خدا امشب آنجاست .....
 *
هارا گئدیرسه ن ؟
الله هین ائوینه ؟ الله هین گؤروشونه ؟
اوزبه اوز ائوین قاپیسینی دؤی ، هه ن ، او ائوی کی یئتیم خانادیر
او ائوی کی هر گئجه اوشاقلار آج یاتیرلار ، الله بو گئجه اوردادیر
بو گئجه ، یولا دوشمه میشده ن قاباق ، بیر آز قونشو ائوینه قوناق گئت
باخ گِؤر ، اوجاق اوستونده کی قابلاما دولودور ،
دولودور سوینان
هه ن ، ته کجه سو
و آنانین الینده قاشیغی ، پیشمیشی قاریشدیریر
دادینا باخیر ، دوز سه پیر ، اوقه ده ر قاریشدیریر ، قاینادیر کی ، آج اوشاقلار یوخلویالار 
*
ادامه شعر در اینجا
*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱

سیغینمیشدیق قوجاغینا
یشادیردی داغلار بیزی.
بیر دهشتین فلاکتین
آجیلاری داغلار بیزی.
سیلکه لندی آللاه آمان
اهر هریسله ورزیقان
یاساباتدی آذربایجان
یاندیردی بو داغلار بیزی
قویدو گؤزو آغلار بیزی.
فلک بیزه داشین آتدی
نئچه عمرون سونو چاتدی
آنا بلا قانا باتدی
یاندیردی بو داغلار بیزی
قویدو گؤزو آغلار بیزی
(موغان اوغلو)قان آغلادی
اورک یاندی جان آغلادی
بیر آذربایجان آغلادی
یاندیردی بو داغلار بیزی
قویدو گؤزو آغلار بیزی..

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
 
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

حسین پناهی
نویسنده: شهربانو - جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩

می گفت : می گویند نظام آموزشی قدیم موفق تر از نظام آموزشی جدید بود. برای همین هم قرار است نظام اموزشی قدیم را جایگزین نظام کنونی کنند و قرار است بچه ها شش سال در دوره ابتدائی درس بخوانند و بعد هم وارد دبیرستان شوند و کلاس هفتم و هشتم و نهم و الی اخر از سر گرفته شود. یادش به خیر چه کتابهائی داشتیم. دلم برای کتاب های تاریخ و جغرافیای کلاس پنجم و ششم تنگ شده است. یادته کتاب های فارسی مان چه متون ادبی و چه اشعار نغزی داشت ؟ یادش به خیر زمستان ، شعر انگور ، از کرده خویشتن پشیمانم ، و ... و ... و
اسامی بیشتر اشعار و متون ادبی را گفت الا خارکش پیر ، جامی را. چقدر دوست داشتم این شعر را . یک جوری یاد این ضرب المثل خودمان می افتادم « مینت ایله چیلوو کاباب یئمک دن - اؤز چؤره ییمین لاپ یاوانی گؤزل دیر »

»

خارکش پیری با دلق درشت

پشته خار همی برد به پشت

لنگ لنگان قدمی برمی داشت

هر قدم دانه شکری می کاشت

کای فرازنده ی این چرخ بلدن

وی نوازنده ی دل های نژند

کنم از جیب نظر تا دامن

چه عزیزی که نکردی با من

در دولت به رخم بگشادی

تاج عزت به سرم بنهادی

حد من نیست ثنایت گفتن

گوهر شکر عطایت سفتن

نوجوانی به جوانی مغرور

رخش پندار همی راند ز دور

آمد آن شکرگزاری اش به گوش

گفت : ای پیر خرف گشته خموش

خار بر پشت نهی زین سان گام

دولتت چیست ، عزیزیت کدام؟

عمر در خارکشی باخته ای

عزت از خواری نشناخته ای»

پیر گفتا که : « چه عزت زین به

که نیم بر در تو بالین نه

کای فلان چاشت بده یا شامم

نان و آبی ، خورم و آشامم

شکر گویم که مرا خوار نساخت

به خسی چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نکرد

بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با اینهمه افتادگی ام

عز آزادی و آزادگی ام

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

برخـیز که میـرود زمسـتان                         

بگشـای در سـرای بسـتان

نارنـج و بنفشـه بر طبـق نه                   

منقـل بگـذار در شبسـتان...

برخـیز که باد صـبح نوروز                      

درباغـچه میکـند گل افشان

خــاموشی بلـبلان مشـتاق                      

در‌ موسم گـل ندارد امکان...

بــوی گـل بامـداد نـوروز                       

و آواز خـوش هـزار دسـتان

بس‌جامه‌فروخته‌است‌و‌دستار                

بس‌خانه‌که‌سوخته‌است‌و‌ دکان  

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸

ملتی را در برف و کولاک خواهم کشید
ملتی را در بهار و هستی
تصویری خواهم کشید بر مردمک چشم
که آرزوها دورش صف بکشند
در چله زمستانی بهاری بوجود خواهم آورد
غنچه لاله را در دل زمستان خواهم کشید
کوهی را در مه خواهم کشید
حیقیقتی را در شک خلق خواهم کرد
نگاهی عمیق که در آن غرق شوم
در سرمای سخت زمستان درختی پربار خواهم کشید
سیلی خواهم کشیدد در آغوش سارا
ملتی بی یاور ، در آغوش زخم
زبانی به دار آویخته در آغوش چاره
زبانی را بی زبان کوچک بر سر دار خواهم کشید
دهانی را دوخته خواهم کشید
نگاهی عمیق که غرق تفکر است
تصویر را به « تهران » و « قم » بفرستم
نبود یک ملت را در اوج بودن خواهم کشید
نبود ملتم را در اوج هستی خواهم کشید
روشنائی که از دور می درخشد
دریائی که غرق در دریا شده
و ملتی را که هزار سال است خوابیده
خواهم کشید
هستی این ملت را ، نمی دانم اما کجا خواهم کشید
چه کنم ، سر بی زبان نمی توانم بکشم
بابا جان در سینه ام دل است ، سنگ نمی توانم بکشم
در چشمان ملتم اشک نمی توانم تحمل کنم
ترانه این ملت را در نوای تار خواهم کشید
ملتم را در بهار و هستی خواهم کشد
*
شعر شکیل یا تصویر یکی دیگر از شاهکارهای هوشنگ جعفری زنگانلی این شاعر و نقاش چیره دست آن اب و خاک عزیز است. باز به حال و هوای خودم ترجمه اش کردم

*

یک حاجیه خانمی داشتیم که به روسیه « اوروسئت » می گفت. او از اوروسئت آنقدر بدش می آمد که نگو و نپرس. وقتی می گفتی : آخر این اوروسئت هر کیمین خرمنینه اوت ووروب سنه ئه ائیلیب ؟ ( آخر این روسیه خرمن کسی را به آتش کشیده به تو چه ستمی کرده؟) می گفت خرمن سرزمینم را به آتش کشیده و خرمن من نیز قاطی ان خرمن بود. خدا رحمتش کند اگر زنده بود می گفت : دیدید خرمن را چطوری آتش می زنند آت آشغال را می فروشند و مردم را به کام مرگ می کشند. شاید اگر زنده بود همراه با مردم می گفت روسیه حیا کن کشورمو رها کن

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
دلم همچون هوای ابری گرفته
دلم باریدن بر کوههای عطشان
همچون سیل خروشان
ویران کردن خانه ستمکاران
مانند رعد و برق ، شکافتن دل شب
نگریستن به خورشید تابان
را می خواهد
باز کنید پنجره ها را
*
به من نه ، بلکه
بر قناری های اسیر در قفس تنگ رحم کنید
با پژمرده شدن شاخه گای
پژمرده نشدم
با گرفته شدن دلم، دلگیر نشدم
می ترسم دود گلخانه را نابود کند
باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
*
باز کنید پنجره ها را
تا ببینم در آن دیارم
بر سر ملت متحدم

بر مشتهای گره کرده چه آمده
پرچم متحدم چه آمده
ایل و طایفه ام چه شده
باز کنید پنجره را
باز کنید پنجره را
*
باز کنید پنجره را
این چه جائیست
که راهی برای روشنائی ندارد؟
نمی دانم قبله ام کجاست
نمی دانم جهت خانه ام کجاست
گلوی این یکی را بغض گرفته
نمی تواند حرف بزند
آن یکی شیری است گرفتار قفس تنگ
جائی برای تکان خوردن ندارد
مادر نمی تواند با فرزند دلبندش آشتی کند
دو خاک نمی تواند به هم بپیوندد
نمی توانند همدیگر را در آغوش بکشند
باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
*
بابام جان
باز کنید پنجره ها را
گوئی صدای « وای » به گوش می رسد
از جانب « قره باغ » صدای « وای پسرم » به گوش می رسد
*
باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
گوئی صدای « وای » به گوش می رسد
ناله مادران داغ دیده
صدای « ای وای پسرم » به گوش می رسد
صدای های و هوی به گوش می رسد
گوئی گهواره خونین بایاتی می خواند
صدای لالائی به گوش می رسد
*
در بسته
کلونش کشیده
دریچه بسته
صدایم خسته
نه صدائی می رسد
نه فریادی به گوش می رسد
زحمتم
در هیاهوی کلمات گرفته و خفه ام به هدر رفت

اصل شعر آچین آققیشقالاری شاهکار شاعر توانای زنجانی هوشنگ جعفری زنگانلی است. شعر را با صدای شاعر در یوتیوب گوش کنید.

شکیل

آغ آتیم

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸

گاهی اوقات آدم حال و حوصله نوشتن ندارد. گاهی اوقات مرکب در قلم خشک می شود. به قول آلما خانم من هم نوشتنم نمی آید.

این شعرو شعر گرگ و شعرنوازنده با صدای فریدون مشیری خیلی زیباست.

آزادی

پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی از شیطنت بازی کنان

بست با دستش دهان استکان

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وارهد

خشک لب می گشت و حیران ، راه جو

زیر و بالا ، بسته هر سو راه او

روزنی می جست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر

هر چه بر جهد و تکاپو می فزود

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فرو افتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی تر عزیز

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸

سینه صبح را گلوله شکست

باغ لرزید و آسمان لرزید

خواب ناز کبوتران آشفت

سرب داغی به سینه هاشان ریخت

ورد گنجشک های مست گسست

عکس گل در بلور چشمه شکست

رنگ وحشت به لحظه ها آمیخت

پر خونین به شاخه ها آویخت

*

مرغکان رمیده ، خواب آلود

پر گشودند در هوای کبود

در غبار طلائی خورشید

ناگهان صد هزار بال سپید

چون گلی در فضای صبح شکفت

وز طنین گلوله های دگر

همچو ابری به سوی دشت گریخت

*

نرم نرمک سکوت برمی گشت

رفته ها ، آه ، برنمی گشتند

آن رها کرده ناله های امید

دیگر آن دور و بر نمی گشتند

باغ از نغمه و ترانه تهی است

لانه متروک و اشیانه تهی است

*

دیرگاهی است در فضای جهان

آتشین تیرها صدا کرده

دست سوداگران وحشت و مرگ

هر طرف آتشی به پا کرده

باغ را دست بی حیای ستم

از نشاط و صفا جدا کرده

ما همان مرغکان بی گنهیم

خانه و آشیان رها کرده

*

آه دیگر در این گسیخته باغ

شور افسونگر بهاران نیست

آه ، دیگر در این گداخته دشت

نغمه شاد کشتکاران نیست

پر خونین به شاخساران هست

برگ رنگین به شاخساران نیست

*

اینکه بالا گرفته در آفاق

نیست فوج کبوتران سپید

که بر این بام می کند پرواز

رقص فواره های رنگین نیست

اینکه از دور می شکوفد باز

نیست رؤیای بالهای سپید

در غبار طلایی خورشید

این هیولا که رفته در افلاک

چتر وحشت گشوده بر سر خاک

نیست شاخ و گل و شکوفه و برگ

دود و ابر است و خون و آتش و مرگ

سروده شادروان فریدون مشیری از مجموعه بهار را باور کن

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸

 من که خندم ، نه بر اوضاع کنون می خندم

من برین گنبد بی سقف و ستون می خندم

تو به فرمانده اوضاع کنون می خندی

من به فرماندهی کن فیکون می خندم

همه کس بر بشر بوقلمونی خندد

من به حزب فلک بوقلمون می خندم

خلق خندند به هر آبله رخساری و من

به رخ این فلک آبله گون می خندم

هر کس ایدون ، به جنون من مجنون خندد

من بر آنکس که بخندد به جنون می خندم

آن چه بایست به تاریخ گذشته خندید

کرده ام خنده بر آینده ، کنون می خندم

بعد از این می زنم از علم و فنون دم ، حاشا

من به گور پدر علم و فنون می خندم

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :