زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸

این پست رابرای آن کسانی نوشتم که با وجود اعتقاد به اینگونه جان کندنی خیلی راحت افترا می گویند.پس به قول مادربزرگ : سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره / حرف را به زمین انداختم که صاحبش بردارد.
*
آن قدیمها که بچه بودیم ، پیرزنی بود که به تقلید از نوه هایش مادربزرگ صدایش می کردیم. مادربزرگ پیرزن بامزه ای بود. او بسیار مومن بود و همیشه تسبیح در دست داشت و اوقات فراغتش به دعا و ذکر می گذشت. در مجالس روضه بعد از روضه خوانی و فاتحه ملا ، همراه با بقیه زنان فاتحه می خواند و گاهی به شوخی می گفت : «آقا آمد و دست و پای امام حسین علیه السلام را بست و تحویل شمر داد و شمشیر بران شمر را نیز تیز کرد و رفت. هیچ حرفی از خصوصیات اخلاقی و پند و اندرز آن امام شهید نگفت.» بعد خودش شروع می کرد به تعریف احادیث و حکایتهای پندآموزی که از پدربزرگش یاد گرفته بود. پندی از آن مرحوم را اینجا می نویسم برای دوستی که نیاز به خواندن دارد.
می گویند در یکی از محله ها زنی روسپی زندگی می کرد. در همسایگی این زن ، مردی بسیار مومن و موقر و اهل خدا و حلال و حرام نیز زندگی می کرد. روزی از روزها زن و بچه هایش برای شرکت در مراسمی به خانه پدرش رفتند و مرد مومن تنها ماند و تا پاسی از شب به عبادت و راز و نیاز با خدا پرداخت. نیمه های شب بود که صدای بر هم خوردن در خانه زن روسپی را شنید و شیطان جنی بر جلدش رفت و به او گفت :« حالا که زن و فرزند خانه نیستند بهترین فرصت است که بروی و در خانه زن را بزنی .» مرد هر چه در دل استغفرالله کرد و ورد خواند ، موثر واقع نشد و بالاخره شیطان بر او غلبه کرد وآهسته و پاورچین رفت وکلون خانه زن روسپی را به صدا درآورد. زن در را باز کرد و مرد مومن را پشت در دید و یکه ای خورد و این طرف و آن طرف نگاه کرد و آهسته گفت : « آقا شما کجا اینجا کجا ؟ » مرد که شیطان بر او غلبه کرده بود پاسخ داد : « چرا که نه مگر من کمتر از فلانی و بهمانی هستم ؟ » زن جواب داد : « خانه من شایسته شما نیست شما مسئول جوانها هستید . اگر فردا جوانها خبردار شوند که شما اینجا آمده اید ، حرمت و بزرگی تان از بین می رود. آن وقت چه کسی پندشان دهد؟ » مرد مومن به خانه برگشت و نادم و پشیمان لعنت بر شیطان گفت و تا صبح به عبادت پرداخت و از خدا طلب آمرزش کرد.چند روزی از این ماجرا گذشت. شبی مرد مومن باز مشغول عبادت شد. در عالم عرفانی اش یکباره دید که دیوار دو شقه گشت و عزرائیل وارد اتاق شد و به مرد که از ترس می لرزید گفت :« نترس برای گرفتن جانت نیامده ام تو هنوز وقت داری . اما از طرف خدا فرمان دارم . می روم جان زن روسپی را بگیرم و تو باید همراه من باشی و شاهد جان کندن زن روسپی.» مرد هر چه خواهش و التماس کرد که من جرات تماشای جان کندن هیچ کسی آن هم زن گناهکاری همچون زن روسپی را ندارم ، نشد که نشد. خلاصه عزرائیل مرد مومن را همراه خود به خانه زن روسپی برد. زن در رختخواب خود دراز کشیده و از درد می نالید. عزرائیل کنار رختخواب زن نشست و گفت :« نترس من پزشک هستم و آمده ام معالجه ات کنم . چشمانت را آرام ببند و بخواب » به این ترتیب عزرائیل در مقابل چشمان حیرت زده مرد مومن ، جان زن را با آرامی گرفت . عزرائیل گفت :« چرا دیگر تعجب می کنی ؟ مگر نشنیدی خدا بخشنده و مهربان است؟ این زن آبروی مردان باایمانی چون تو را حفظ کرد حقش آرامش ابدی بود. او به جهنم نخواهد رفت. حالا بیا برویم می خواهم جان زن کوچه بالائی را بگیرم» مرد مومن با خود فکر کرد که جان کندن زن کوچه بالائی خیلی راحت تر از این زن است. آن گاه همراه عزرائیل به راه افتاد. زن کوچه بالائی که از چندی پیش بیمار بود و در بستر رنج می کشید ، با دیدن عزرائیل فریاد کشید که ای داد و بی داد بیائید که موجودی وحشتناک اینجاست. نزدیکان با عجله دور و برش را گرفتند و گفتند :« تو بیماری و شبه به چشمت دیده می شود داخل این اتاق کسی نیست .» اما زن بدبخت داد می کشید. عزرائیل که به او نزدیک شد فریاد زن به آسمانها بلند شد. جان دادنش چقدر دردناک بود. بعد از تمام شدن کار عزرائیل ، مرد مومن پرسید :« این دیگر چه بازی است؟ جان زنی گناهکار را حکیمانه می گیری و جان این آدم شریف را این چنین وحشتناک؟ » عزرائیل جواب داد :« دیروز که زن روسپی دل درد گرفته بود و دکتر بالای سرش آورده بودند و خانه اش رفت و آمد بود این زن به او بهتان می زد که شبها کافی نیست روزها هم زنیکه فساد می کند. گناهش را شسته بود. ببین شستن گناه زنی گناهکار این چنین مجازات دارد. وای به حال آن که پشت سر مردم افترا می گوید و با آبرویشان بازی می کند. اگر نمی خواهی این چنین جان بدهی در مورد هیچ کس بد بر دلت راه نده. تو را با کسی داخل قبر نخواهند گذاشت نه افترا و بهتان و نه بدی شان را بگو. مرد مومن فهمید حساب و کتابی که آدمی در مقابل خدا پس می دهد چیزی دیگر است.
*
یاد فیلم « صمد آرتیست می شود » افتادم. آنجا که فیلمبرداران قلابی به صمد بهتان زدند و اهالی ده دانسته و ندانسته اظهار نظر کردند.
کدخدا گفت : « از صمد چشم ناپاک تر دراین آبادی نیست.»
مشهدی باقر گفت : « حاضرم قسم بخورم کار، کار صمد است.»
زهرا رختشوی گفت : « صمد به من هم نظر بد داشت اما من محلش نگذاشتم.»
عین الله باقرزاده گفت : « صمد به من نیز پیشنهادات نانجیبانه داد اما من زیر بار نرفتم که نرفتم.»
آخر سر مرحوم ننه آقای صمدآقا ثابت کرد که پسرش بی گناه است و پولوتیک یاد سرکاراستوار داد. خدا هر دو را رحمت کند.
*
در مورد آن خانم محجبه که در آلمان کشته شد ، سعید حاتمی و دویچه وله بی کم و کاست نوشته اند . نیازی به نوشتن من نیست.
*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :