يکی بود يکی نبود

یکی بود یکی نبود <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . من بودم و آقای شوهر بود و مادر کنترل از راه دورش بود . یکی دیگر هم بود ، او مادرم بود ، مادری که هم نبود و هم بود . نبود زیرا به جرم حاضرجوابیش ، جوابش کرده بودیم ، نبود زیرا تحمل آن همه رنج فرزندش را نداشت و فریاد برمی آورد که : خدانشناسها نمی خواهید طلاقش بدهید ( اؤلمه ک اگر اؤلمه کدیر ، بو نه جان وئرمه کدیر ) مرگ یک بار و شیون هم یک بار .  بفرستید خانه ام چرا می کشیدش ؟ نبود زیرا وجودش در خانه ای که نداشتم  ممنوع بود . و اما بود زیرا که هر روز اول صبح سر کوچه به انتظارم کشیک می کشید و وقتی مرا می دید لبخندی به رضایت بر لبانش می نشست که خدا را شکر فرزندش هنوززنده است . بود زیرا هر شب برادر کوچکم را دم در خانه مان می فرستاد که ببیند سروصدائی از خانه نمی آید و وقتی می شنید که چراغها خاموش است و همه اهل خانه خوابیده اند او نیز با خیال راحت می خوابید که خدا را شکر دخترش هنوززیر مشت لگد نمرده و زنده است . بود زیرا شبها دیروقت که می شد زنگ در خانه و تلفن زهره چاکش می کرد و فشار خونش بالا می رفت و از ته دل ناله می کرد که : خدای من دختر را کشتند وگر نه این وقت شب این کیست که زنگ می زند ؟

روزی از همان روزهای تیره خدا میهمان مادرشوهر بودیم . بوی قورمه سبزی همه جا پیچیده بود . سفره چیده شد و همه سر سفره رفتیم . هنوز قاشق اول را به دهانم نبرده بودم که مادر شوهر جان یک قاشق پر خورش را روی برنجم ریخت و گفت : قربان چشمانت بروم تو خسته ای چرا کم کشیدی ؟ گفتم کافیست به اندازه ای که سیر شوم کشیده ام . اما او خورش را توی بشقابم ریخته بود . اگر چه بوی خوب قورمه سبزی آدم را مست می کرد اما من مزه اش را نپسندیدم . گوئی سبزیهایش را خوب نشسته بودند و ریگ زیر دندانم آزارم میداد  . حرفی نزدم زیرا که همه با اشتها میخوردند . هیچ کس اعتنائی به موضوع نداشت .  فکر کردم مثل لباس تازه پادشاه همه میدانند و صدایشان در نمی آید  به ناچار من نیز صدایم را درنیاوردم اما غذا را که در دهانم می گذاشتم سعی می کردم نجویده قورتش بدهم . تا تمام شدن غذای بشقابم چه آزاری کشیدم . شب هنگام خواب  باز هم محبت خانم گل کرد و قربان صدقه ام رفت و اصرار کرد که دوش بگیرم و حمام را به خاطر من گرم کرده است . بعد از دوش هم یک لیوان شربت آلبالو برایم آورد مزه اش طوری دیگر بود مثل این که در ظرف حلبی زنگ زده نگهداری شده است و یا خیلی کهنه و مانده است . نمیتوانم درست شرح دهم که چه مزه ای داشت . خواستم صبر کنم و یواشکی دورش بریزم اما او رضایت دهنده نبود و سر صحبت از این در و آن در باز کرد و من مجبور شدم  آرام آرام شربت را بنوشم . هنگام بازگشتمان به من سرمه هدیه داد که سفارشی است و از مکه آورده اند .

دو سه روزی از این ماجرا گذشت . ساعت یازده بود داشتیم برای رفتن به مدرسه آماده می شدیم که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم . یکی از دوستان که عروس آن خانواده بود پس از سلام و احوالپرسی شروع به قاه قاه خندیدن کرد و پرسید : خوشمزه بود ؟ خوردی و نوشیدی ؟ گفتم : چی خوشمزه بود ؟ گفت : قورمه سبزی و شربت . گفتم : زنگ زدی که این سوال را بپرسی ؟ می بخشی دیرم شده . حرفم را قطع کرد و باز با خنده گفت : زیادمزاحم نمی شوم فقط میخواهم بدانم چه مزه ای داشت . گفتم : ترو خدا سربه سرم نگذار دیرم شده . میشه عصر بهت زنگ بزنم ؟ گفت : نه نمیشه من تا عصر نمیتونم صبر کنم . توی شربت یه ذره خون گرگ بود که بعد از خوردن شوهرت ترو به چشم حیوان وحشی ببینه و ازت بدش بیاد ، توی قورمه سبزی هم خاک مرده بودکه بعد از خوردن در نظر شوهر مثل مرده به شکل یوست و استخوان دیده شوی و ازت بدش بیاد ، تو چطور متوجه نشدی دختر ؟ من که بیشتر نگران دیر کردنم بودم گفتم دیرم شده بعد صحبت می کنیم . گفت : حرفی نمانده فقط خواستم حواست را جمع کنی  سرمه هم جادو جنبل شده  به چشمت نکش بیانداز توی توالت تا اثر جادو باطل شود . دیگر زیاد مزاحمت نمیشم نمیخوام ناراحتت کنم برو سر کارت . خداحافظی کرده  با عجله از خانه بیرون رفتیم .  وقتی به مدرسه رسیدم دستهایم به شدت می لرزید . یکی از همکاران با دیدنم فوری پرسید : باز چه بلائی سرت آورده اند ؟ بغض گلویم را گرفت و گفتم : گرگ خورده ام ، خاک مرده خورده ام ، سرمه ام جادو شده . مگر این زن خدا ندارد ؟ گفت : می بینی که ندارد . و پرسید سرمه کو ؟ گفتم هنوز توی کیفم است بازش نکرده ام . کیفم را باز کرد سرمه را درآورد و توی توالت انداخت و پرسید : حالا خیالت راحت شد ؟  خیالم راحت نشده بود  کنترل اعصابم را به کلی از دست داده بودم . گفت : مگر بچه ای دختر ؟ مگر خرافاتی هستی که این حرفها از کوره به درت کنه ؟  گفتم : من نه بچه ام نه خرافاتی اما فکرش را بکن یکی به قبرستان رفته قبرکهنه ای را کنده خاک کثیفی را از میان استخوانهای پوسیده برداشته و در غذای من ریخته ، خون حیوان مردار است و او خون حیوان کثیفی مثل گرگ را به خورد من داده است . چشم یکی از اعضای حساس بدن است خدا می داند داخل سرمه چه ریخته بود خوب شد که به چشمم نکشیدم . فکر میکنم تمام اعضای بدنم مردار است . اگر به پسرش بگویم خون راه می افتد که به مادر شریف من تهمت می زنی . گفت اگر نگرانی برویم آزمایش خون . اما دو سه روز از این ماجرا گذشته نگران نباش . یقینا هیچ نشده است . ببین بچه ها نگرانت هستند برو کلاست و با آنها سرگرم شو  حتما ما هم خدائی داریم . سر کلاس که رفتم بچه ها رنگ و روی پریده ام را دیدند و پرسیدند : خانم معلم چی شده ؟  گفتم : مهم نیست بچه ها فشار خونم پایین آمده بود . نگران نباشید . یکی میگقت : خانم معلم بدنتون ضعیف شده مامانمون لقمه خرما برامون گرفته میخواهید بدم بخورید حالتون جا میاد ، دیگری میگفت : خانم معلم ما تو کیفمون سیب داریم میخواهید یه تیکه به شما بدهیم ؟ و سومی می گفت : خانم معلم بریم از دفتر براتون آسپرین بیاریم ؟ و دیگری ......

دلم میخواست این دخترکان کوچولوی مهربانم را در آغوش بگیرم و سرم را روی شانه های کوچولویشان بگذارم و های های بگریم و بگویم من سوختم و مادرو خواهرم  را نیز به درد خود سوزاندم . من نتوانستم راه خوشبختی را بیابم ای کاش شما بتوانید  .

 

/ 67 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زن متولد ماکو

سلا م فروغ جان . از لطفت ممنون . برات ایمیل نوشتم . امیدوارم دریافتش کرده باشید

امير

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند. راستي ممنون از اينكه به من سر زدي

1 gharibe ahle maku

salam gaya gizi ye aziz , be web loge ghashange azaritun ham sar zadam, besyar aali bud, vali az khandane khabare marge agaye abbase panahi shoke shodam , anham 4 sale pish, ishun az famil haye dure madri ye man budan, va besyar agaye mohtaram i budan , , az khandane shere agaye Sadeg musavi molaggab be Hamde makuii ham lezzat bordam, mamnun va dastetan dard nakonad, rasti esme asliye shoma shahr baanu ast, ?? ya in fagat 1 lagab ast??

فروغ

بمبِ اتم فریدون فرخزاد می خواهند به ما بباورانند که بمبِ اتم تنها، قارچی سپید است که با سپیدارها نجوا می کند یا طاووسی است که هم اکنون با پرهایِ دم اش چتر می زند ادامه در اولین تپش های عاشقانه قلبم

ج.م

هر چی فکر کردم چی بنويسم چيزی به ذهنم نيومد. فقط و فقط اشک جمع شد. منيمده آتام ماکولودی. اما ايندی ماکودا ياشامير. الله دان ايستيرم سيزده شادديقينان ياشياسيز

زن متولد ماکو

غریبه اهل ماکوی عزیز : باز هم اگر بتوانم از شاعران ماکو شعر تهیه کرده در بلاگفا می نویسم . اسم من شهربانو است . فروغ خانم عزیز : تشکر از شعرتون . من اشعار فریدون فرخ زاد را تا به حال نخوانده ام . ج . م عزیز : ساغ اولاسیز الله هامی میزا یاخجی گونلر وئرسین ، هامی میزین اوره گیمیزی گولدورسون

شيما

سلام بر بانوی شهر مهر و صفا بابت قدرت نوشتارت بهت تبريک می گم. درسته که ميگن زندگی شيرينه ِ اما پستی و بلندی زياد داره . برا هر کسی هم مسيری در نظر داره و اين فراز و نشيب هاست که باعث ميشه شيرينی هاش فراموش نشه. اميدوارم روزهايی که در پيش رو داری مانند نسيم باد نوروزی دلچسب و گوارا باشد. موفق و مويد باشين . در پناه جق

علیزاد

کسی که استقلال اقتصادی داره و جوونه و خانوادش قبولش میکنن چرا باید طلاق نگیره؟؟ میرفت یه شهر دیگه که خانواده‌ی شوهرش نتونن پشت سر هم توطئه کنند.