فردا اولین روز درس

از آن روز که آخرین روز درس بود ، حدود یازده سال می گذرد . آن آخرین روز درس که لحظات به سرعت سپری می شدند و من دلم می خواست عقربه های ساعت را از حرکت باز دارم . آن روزی که دلم نمی خواست  زنگ آخر به صدا درآید . گذر لحظات رنجم می داد . اما لحظات سپری شدند و زنگ آخر رسید و بچه ها با شور و نشاط و انرژی تمام نشدنی کیفشان را برداشته و خداحافظ گویان راهی خانه هایشان شدند . من اما قدمهایم از رفتن باز مانده بود . از دوستان خداحافظی کرده و مدرسه را ترک کردم . اما هرازگاهی به پشت سرم برمی گشتم و با خود زمزمه می کردم که برمی گردم ، یکی دو سال که چیزی نیست . بالاخره تمام می شود و برمی گردم .

 

راهی غربتستان که شدم ، گوئی بازگشتم نیز به افسانه ها پیوست . هر سال اول مهر ماه ، درست ساعت هشت صبح ، هر جا که بودم صدای زنگ مدرسه را می شنیدم . کلاس زبان که بودم با خود می گفتم ، اینجا زبانی دیگر می آموزم و با دستی پر دوباره برمی گردم . سال به سال  این آرزوی من کم رنگ و کم رنگتر می شد . تا آنجا که به رویاها پیوست و در حد رویا در گوشه ای از دلم جای گرفت .ارمغان این کوچ برای منی که نخواسته بودمش ، کار در خانه سالمندان بود . کار سختی که احتیاج به اعصاب قوی دارد. چقدر رنج کشیدم . حدود دو سال پیش کاری پیدا کردم که مناسب و خوب بود . اما قراردادم یکساله بود .

 

چندی پیش بعد از گذراندن کلاس زبان و کامپیوتر ، دوباره راهی خانه سالمندان شدم . از این کار نه خجالت کشیدم ، نه رنج بردم و نه تحقیر و توهین این و آن آزارم داد . نمی دانم چرا کسی که توهین می کند ، کسی که دیگران را کوچک می شمارد ، خود را در آینه نمی نگرد .هر فردی برای گذراندان زندگی خود تلاش می کند . هر کسی سعی دارد گلیم خود را از آب بیرون بکشد . من نیز مثل همه این تلاش را می کنم . از چه چیز باید خجالت بکشم ؟ خدا را شکر که تنبل و تن پرور نیستم و دست گدائی به سوی هیچ کسی دراز نمی کنم و دسترنج کسی دیگر را غارت نمی کنم . خدا را شکر تا زنده و سلامتم محتاج نخواهم بود . مگر کمک کردن به پیرمرد و پیرزنی که تمام عمرش برای بهتر شدن وضع اجتماعی و اقتصادی سعی و تلاش کرده موجب شرمندگی است ؟ مگر غذا دادن به کشاورزی که سالها زمین را شخم زده و کاشته و برداشته تا راحت تر بخوریم ، مستحق تحقیر و نکوهش است ؟ با این همه ادعایمان ، با این همه داد و قالمان ، دل رحمی و انصافمان کجا رفته ؟ کیستیم که اینچنین بر خود می بالیم و دیگران را کوچک و حقیر می شماریم ؟  من نه به خود افتخار می کنم و نه خود را حقیر می شمارم .

 

دو هفته پیش صبح زود صبحانه اتاق 151 را بردم . پیرمرد تازه از خواب بیدار شده بود و پیرزن نیز آمده و کنار تخت او نشسته بود . پیرمرد با دیدن من گفت : خبر داری ؟ الان عروسم به دیدنم خواهد آمد . پسر بزرگم هم یک ساعت دیگر می آید . گفتم : برایتان روز خوشی را آرزو می کنم . پیرزن بشقاب را از دستم گرفت و گفت : دستت درد نکند امروز من به همسرم غذا می دهم . بشقاب صبحانه  و لیوان قهوه را روی میز گذاشتم . می خواستم برگردم که پیرمرد پرسید : شانس را چه کردی ؟ جواب دادم : داخل جیبم است . بعد دست توی جیبم برده و سنگ سبز براق را درآورده و نشانش دادم . گفت : من مطمئنم تو امسال هر چه دلت بخواهد به دست می آوری . این شانس کمکت می کند . هنوز جمله اش تمام نشده بود که در باز شد و زنی میانسال وارد اتاق شد . خدای من این کریستل ، دوست دیرینه من است . از دیدن همدیگر خوشحال شدیم و از اینکه مرا دوباره در خانه سالمندان دید متاسف شد و بعد از چند دقیقه صحبت ، از داخل کیفش کاغذ و قلمی درآورد و آدرس و شماره تلفن و اسمی را نوشت و گفت : این را بگیر و شب به این شماره زنگ بزن و با خانم مسئول حرف بزن . من امروز با او در مورد تو صحبت می کنم . این خانم در مدرسه احتیاج به همکار دارد . مثل مجسمه سرجایم خشکم زد و خیره خیره نگاهش کردم . پرسیدم : جدی می گوئی ؟ جواب داد : البته که جدی می گویم . تو شب باهاش حرف بزن . در حالی که شانس هنوز کف دستم بود از اتاق خارج شدم . کف دستم را باز کردم . من که این تکه سنگ را باور ندارم . چطور شد که خدا صدایم را بعد از سالها آرزو و ناامیدی شنید؟ نمی دانم حتمن خدا صدای پیرمرد را شنید . صدای او را که از دعا و اجابت دعایش مطمئن است. پیرمردی که با یقین و اطمینان کامل حرف می زند . کسی که زندگی در دنیای دیگر را به قوت تمام باور دارد و جسمی را که پیر و فرسوده شده دوست ندارد و آن را پیراهن کهنه و مندرسی می داند و دلش می خواهد این کهنه ژنده را هر چه زودتر از تن درآورد که در آسمان لباسی نوتر و زیباتر خواهد پوشید .

 

خلاصه شب با دودلی به خانم مسئول مدرسه زنگ زدم . گوئی مرا می شناخت . قرار شد روز بعد ، بعد از تمام شدن وقت کارم به مدرسه بروم و از نزدیک با او آشنا شوم . روز بعد به مدرسه رفتم و به همین سادگی به من گفت که ششم فوریه که فردا باشد شروع به کار کنم . دیروز اینجا کارناوال بود و امروزهم تعطیل هستیم وبرای من فردا اولین روز مدرسه است . یعنی  پس از سالها دوباره زنگ مدرسه برای من به صدا درخواهد آمد .

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
زيتون

وای چه عالی تبريک تبريک خانم معلم

sara

Shahrbanoo jan, kheyli barat khoshhalam, khanoom moallem. Moddathast keh neveshtehat ro mikhoonam. emrooz ba khandane in khabare khosh vagheann shad shodam.

شيطونک شاکی

تبريک می گم قلبن خوش حال شدم چون فکر می کنم معلمی بخشی از وجودته

شيطونک شاکی

خانمو اجازه بستنی زياد بخور به آلمانی شی می شه خانوم معلم

شهربانو

سارا خانم خیلی ممنون از لطف شما . من هم برای شما آرزوی موفقیت می کنم

ماحميت

سلام باجيم ائله اوجوردو يولوم دوشوب غوربته اودا چوخ چکه جک يوردومو ائليمی ترگيتمه‌لی‌يم کئدمه‌ليم ائله بو ياخين گونلرده گرک همشه يوردومو ترگيده‌م اولوم بوندان ياخچی اولاردی. آمما نه ائديم چاره يوخدور گرک گئده‌م امما اومود بودور قاييدام اون ايل ۲۰ ايل و ائله کی عومرومده ن بير گونده قالسا قاييدام غوربت اولومونده ن چوخ قورخورام امما يازماغی بوشلامارام وبيم ايشله‌يه جک بو چاغدا غوربتده داش بولاق ياخچی اولارمی؟

شيطونک شاکی