گفتگوی دو دلداده

سوار قطار شدم. مسیرم یک کمی طولانی بود. روی صندلی نشستم . قطار پنج دقیقه در ایستگاه توقف داشت. دختر و پسر جوانی سوار شدند. دختر روپوش کوتاهی پوشیده بود. روسری اش را محکم بسته بود و یک تار مویش نیز دیده نمی شد. آرایش ملایمی کرده بود. روبرویم نشست و پسر بعد از نگاه به دور و برش بغل دست دختر نشست. بیشتر صندلی ها خالی بودند و بجز این دو جوان ، مسافر ترکیه ای داخل قطار نبود. فکر کردند من آلمانی هستم و زبانشان را نمی فهمم. نگاهشان به همدیگر عاشقانه بود. پسر عاشقانه گفت :« عزیزم ، سوگلی من ، چی می خواهی ؟ هر چه بخواهی به چشم.»

دختر با ناز گفت :« می دانی جهیزیه ام آماده هست همه چیز داریم . احتیاجی به تهیه وسایل خانه نیست. اما خوب می دانی که باید شیربها تهیه کنی . به احتمال قوی مادرم یک دست النگو بخواهد . از همانها که تازه مد شده و همه مادرها می خواهند.»

پسر جواب داد :« چشم عزیزم می خرم. طلا و جواهرات دنیا فدای چشمان زیبایت.»

دختر گفت :« یک مسئله دیگر هم هست. پدر و مادرت که تنها نیستند . دو تا برادرت با زن و بچه شان ، خانه پدرت هستند. فکر می کنم بهتر است که ما خانه مستقل بگیریم. یکی قسطی می خریم و مستقل می شویم. به پدر و مادرت از همین حالا بگوکه مخالفت نکنند.»

پسر گفت :« خانه و ملک و کاخ و سرای فدای تار مویت . خانه هم می خریم . عروس خوشگلم. تو را به خانه مستقلمان می برم. تو لایق کاخ و قصری.»

دختر گفت :« دلم می خواهد به تحصیلاتم ادامه بدهم و بعد هم اگر کار خوب پیدا کردم ، سر کار بروم. خانه نشستن و خانه دار بودن را دوست ندارم. »

پسر جواب داد :« قربان تحصیلاتت بروم . هر چه دوست داری بکن . من هم دوست دارم زنم تحصیل کرده و اجتماعی باشد . مگر خدای نکرده با یک برده دار سر و کار داری که این حرفها را به زبان می آوری ؟»

دختر لبخندی زد و سرش را پایین انداخت و پسر شروع به صحبت کرد و گفت :« می دانی من دوست دارم هر شب جمعه مهمان داشته باشم . با دوستان دوران مجردی دور هم جمع شویم و بگوئیم و بخندیم و زنم سفره رنگارنگی آماده کند و از هرنوع غذا و کیک و خوردنی پخته و آماده کند. من یک مقدار کم حوصله ام و اگر نواقصی در کار باشد چنان بر کله آدم می کویم که کله اش در یک چشم به هم زدن له شود.»

دختر گفت :« غذا و کیک و پذیرائی مشکلی ندارد. مهمان نوازی و مهمان دوستی رسم و عادت ماست. خانه بدون مهمان صفائی ندارد.»

پسر گفت :« می دانی من از سر و صدای بچه ها خوشم نمی آید . اگر چه برادرهایم هر کدام پنج تا بچه دارند. خوب هزینه اش را دارند و دارندگی و برازندگی . اما مسئله هزینه نیست. من حوصله ندارم. بچه فقط دو تا . یکی پسر و دیگری دختر. می دانی وقتی چیزی باب میل من نباشد چنان مشتی بر مخ آدم می زنم که نتواند از جا برخیزد.»

دختر گفت :« پسر و دختر بودن که دست آدم نیست. قسمت است و علم پزشکی می گوید ژن تصمیم می گیرد نه انسان. مهمترین تصمیم گیرنده نیز خداست. باید از خدا بخواهیم. »

پسر باز با لبخند گفت :« من و دوستان دوران مجردی با هم قرار گذاشته ایم شنبه ها به دیسکوی خودمان برویم و تا صبح به یاد جوانی هایمان بنوشیم و برقصیم و خوش باشیم. خوشم نمی آید وقتی صبح خسته و بی خواب به خانه رسیدم ، یکی اخم و تخم کند و شکایت به پدرم ببرد.می دانی که من دستم خیلی سنگین است . آن وقت از کوره در می روم و یک سیلی محکمی بیخ گوش آدم می زنم که پرده گوشش پاره شود و مادام العمر کر بماند.»

حرفهای پسر داشت خفه ام می کرد.یعنی چه همه اش می زنم و می کوبم . داشتم از کوره در می رفتم که بخودم گفتم آخر به من چه ( ایکی کؤنول بیر اولسا سامانلیق سئیران اولار / دو قلب اگر همدیگر را بخواهند کاهدونی گلستان می شود.) که گویا صبر دختر نیز تمام شد و از کوره در رفت و در حالی که دندانهایش را بر هم می فشرد و لبخند تلخی بر لب داشت گفت :« عزیزم ، آن آدمی که تو می خواهی چنین و چنان بزنی شل و چلاق است؟»

پسر با تعجب و با صدای یک کمی بلند گفت :« نه عزیزم! چطور مگر ؟»

دختر گفت :« خوب آن آدم هم به جای سه تای تو یکی می زند که هم کله ات له شود ، هم نتوانی از جای برخیزی و هم پرده هر دو گوشت پاره شود.»

پسر مات و حیران به دختر چشم دوخت. شاید انتظار چنین جوابی را از محبوب خجالتی اش نداشت. به مقصد رسیدم . از جای برخواستم لبخندی بر دختر زدم و پسر با اشاره چشمانم فهمید که می خواهم بگویم بیرین ویرارسان اوچون یئییرسن / یکی بزنی سه تا می خوری. 

از قطار پیاده شدم و هنگام رد شدن از کنار پنجره قطار دو جفت چشم عاشق را دیدم که تماشایم می کردند و با لبخند از من خداحافظی می کردند. آنها تازه متوجه شده بودند که همه حرفهایشان را فهمیده ام.

/ 3 نظر / 3 بازدید
روشنایی صبح

سلام شهربانو جان. کلی خندیدم. واقعاَ جالب بود...

اورین

سلام باز هم جالب بود و البته کمی تامل بر انگیز از خواسته های دختر گرفته تا قبول کردن های بی چون چرای پسر از زدنم زدنم های آقا پسر گرفته تاجواب دختر خانم و.... آخر چرا ما همیشه افراط و تفریط می کنیم نمی دانم مگر زندگی کردن چیزی غیر از تفاهم داشتن است اگر تفاهم باشد که اصلا نیازی به درخواست نیست به نظر بنده اگر تفاهم کامل باشد زوج خواسته های هم را بدون اظهار می خوانند و البته خواسته ها هم نباید یک جانبه و بی جا باشد و در نهایت هم نیازی به یکی زدن ها و دوتا خوردن و غیره هم نیست در ضمن با خواندن سطور اول در یک ان در ذهنم گفته ای یادم امد که اولده قیز دیر اوغلان اشدر(اوایل دختر می گوید پسر گوش میکند) سونرا اوغلان دیر قیز اشدر(بعدااز ازدواج پسر می گوید و دختر گوش میکند) آخردا دا هر ایکیسی دیر قونشلار اشدر( در اخر هم هر دو مگن و همسایه ها میشنوند_دعوا و مرافعه-) البته اگر ناقص نوشتم و یا بی ربط قبلا غذر خواهی میکنم