آن قدیمها و این جدیدها

نازلی می گوید:« آن قدیمها بزرگترها برای فرزندان جوانشان همسرانتخاب می کردند. می بریدند و می دوختند و کارها را تمام می کردند و عروس و داماد شب عروسی همدیگر را می دیدند و صاحب خانه و زندگی می شدند وهمه چیز به خوبی و خوشی تمام می شد. اکثر ازدواج ها فامیلی بود وزندگی به خاطر احترام به بزرگترها و سرنوشت بچه ها ودلایل مختلف دیگر ادامه پیدا می کرد. اما حالا جوانها خودشان همسر دلخواه را پیدا می کنند و خودشان تصمیم می گیرند و ما را به عروسی شان دعوت می کنند. »

می گویم :« این که بهتر است . هر کسی با آگاهی همسر مورد علاقه خود را پیدا می کند وزندگی با توافق شروع می شود و به خوشی خاتمه می یابد.»

حرفم را قطع می کند و می گوید:« چی چی به خوبی و خوشی ؟ تو چی داری می گی دختر؟ کدام آگاهی ؟ می روند سراغ ایمیل و چت صوتی و تصویری و چه و چه و به اصطلاح با هم آشنا می شوند و بعد از ازدواج دو دستی بر سرشان می زنند که این آنچه که من می پنداشتم نیست.همین دختر من . خانم نمی دانم چطوری از آن طرف دنیا یک ایرانی اروپانشین را پیدا کرد. داماد آینده هم به پدرش یک وکالت نامه فرستاد و عقد غیابی انجام گرفت و دختر بار سفر بست و به خارجه رفت. یعنی عروس و داماد شب عروسی همدیگر را دیدند. درست مثل آن قدیمها. حالا هم داماد و هم دخترم ادعا می کنند که این آن کسی که من تصور می کردم نیست.»

می گویم : « هدف اصلی ازدواج اینها چه بود؟ »

می گوید :« خوب دخترم دلش می خواست خارج از کشور ادامه تحصیل بدهد. داماد هم دلش می خواست با یک دختر ایرانی ازدواج کند که در فرهنگ ایران بزرگ شده و آشنا به رمز و رموز و قوانین و چه می دانم چه خارجه نیست و درد سرش هم کم است. آرزو داشتم برای دخترم جهیزیه تهیه کنم که آن هم نشد. گویا داماد می گفت که همه وسایل لازم زندگی را دارد و از نظر مالی بی نیاز است. حالا دخترم ناراحت است که چه لوازم زندگی ؟ مبلها چنان هستند و ماشین لباسشوئی چنین است و آشپزخانه چنان است و الی آخر. قسمت دیگر! جانم قسمت . قسمت دن آرتیق یئمک اولماز / بیشتر از قسمت نمی توان خورد.»

می گویم :« آخر اکثر جوانهائی که در شرایط دختر و دامادت هستند ، به یکی از کشورهای هم مرز ایران سفر می کنند . همدیگر را می بینند . با اخلاق و روحیات همدیگر یک مقدار آشنا می شوند بعد ازدواج می کنند . بعضی وقتها هم داماد آینده برای عروس آینده دعوتنامه می فرستد و دو جوان با هم آشنا می شوند ، سپس ازدواج می کنند.»

می گوید :« دلت خوشه تو هم ! همه خانواده ها که به دخترهایشان چنین اجازه ای نمی دهند. چه معنائی دارد که یک دختر تنهائی پاشود برود به یک مملکت غریب! رسم و رسومی گفتند . الکی نیست که . یعنی می گوئی دختر من خودش را سبک کند و برود دنبال پیداکردن شوهر؟ در و همسایه به آدم چه می گوید؟»

می گویم :« آدمیزاد چه موجود شگفت انگیزی است .می دانی این حرفت شبیه چیست؟ ده وه قوشونا دئدیلر اوچ دئدی ده وه یم دئدیلر یوک داشی دئدی قوشام / به شتر مرغ گفتند بپر گفت شترم . گفتند بار ببر گفت مرغم.»

عصبانی می شود و می گوید :« یعنی چه ؟ یعنی دختر و دامادم به خاطر منافع خودشان از بعضی مسائل صرف نظر کردند؟ یا فکر می کنی دختر من مقصر است و حق با داماد است؟»

می گویم :« نه خیر منظورم از این مثل تو بودی. اما به هر حال ، به نظر من هر دو هم حق دارند و هم ناحق . آنچه که به نظر دامادت معقول و مناسب است در نظر دخترت نامعقول است. افکار و اندیشه شخصی که سالهای سال است که این طرفها زندگی می کند ، تحت تاثیر فرهنگ و رسوم و روش زندگی این طرفی ها قرار گرفته و تغییراتی یافته است. دخترت در ایران زندگی کرده و به قول خودت فرهنگ ایرانی نیز تغییر به سزائی داشته و توقع و انتظارات اشخاص نیز با گذشت زمان تغییر کرده است. اگر در زندگی توافق باشد ، تعویض و تغییر دکور منزل که مشکلی ندارد.»

می گوید:« نه خیرجانم مشکل دارد. دخترم می خواهد دکور خانه را عوض کند ، داماد پرخاش می کند که پول علف خرس نیست. برایم اندازه و متر فرستاده اند که اینجا بدهم پرده بدوزند. پول که علف خرس نیست. »

می گویم:« شما که آرزو داشتی برای دخترت جهیزیه تهیه کنی که نشد ، حالا یک پرده که زحمتی ندارد. سفارش بده بدوزند و قال قضیه را بکن .»

اما صحبت ها و درد دلها زیاد است و او یک ریز حرف می زند و من گوش می کنم . داماد می گوید پستت می کنم ایران همانطوری که آمدی برگرد خانه بابات. دخترم پریشان است. با تهدید و اضطراب که نمی شود زندگی کرد. یک کمی غرور داشته باش . شیرخواره که خانه اش جا نمی گذاری. وقتی مرد می گوید برو ....

احساس می کنم مغزم از کار افتاده است. زیر لب زمزمه می کنم و زمزمه می کنم.

گئت دئیرسن ائله گئده رم کؤلگه می ده گؤره نمه سن

/ برو بگوئی چنان می روم که سایه ام را هم نمی توانی ببینی.

در این دنیای درویشی ، قره پول گؤره ر هر ایشی

/ در این دنیای درویشی ، پول سیاه هر مشکلی را باز می کند.

بابلی بابیوی باب ائله گؤرن دئسین ها بئله

/ کبوتر با کبوتر باز با باز ، کند همجنس با همجنس پرواز

 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سورا

سلام جانا سخن از دل ما میگویی گوزل باجیم یاشیاسان دوز بویوروسن اما باخان کیم[عینک][کلافه]

دلتنگی های یک عمه

رویاها نیز پیر می‌شوند اما کشان کشان و پیوسته پیش می‌آیند پا به پای من که از دیرباز دست در دستشان داشته‌ام از ما کداکیک پیش‌تر از پای خواهیم افتاد رویاها که سایه‌ام می‌انگارند یا من که واقعیت‌شان پنداشته‌ام شهاب مقربین

سارا-ستاره-دیبا-شراره

سلام دوت گرامی آیا به مهربانی ایمان داری ما نیز میخواهیم ایمان بیاوریم به آغاز فصل داغ و گرم در آغوش کشیم مهربانی را برای خود و اندوزیم برای دوستان...

اورین

مطلب جالبی بود این مشکل تنها به زوجهای خارج از کشور منحصر نمی شود در داخل نیز بسیاری از این مشکلات را داریم به نظر بنده بیستر مشکل ما این است که جامعه ما در حال گذر است گذر از جامعه سنتی به جامعه مدرن که هر کدام خصوصیات خود را داشته و نیازهای خود را می طلبند جوانان ما نه به طور کامل مدرن شده اند و نه بطور کامل تفکر سنتی والدین را دارند در این تعارضات است که کانون خانواده دچار تعارض و مشکل شده ودر نهایت باعث جدایی و یا بدتر از آن تحمل های زجر آور و طلاق روانی میشوند که با وجود فرزند وضع بدتر هم شده و قربانی دیگری را به جامعه اضافه می نمایند. امید است که متخصصین جامعه شناسی و روانشناسی با عنایت به شرایط جامعه راهکارهای جامع و مانعی را اریه دهند تا این مشکل کلی برطرف گردد. ضمنا قبلا نیز چنینی مشکلاتی بود ولی تا به این حد نبود حرف آخر اینکه: خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

بی تا

آن قدیمیها همه چیزها سرجای خودش بود حتی دلبستگی ها

من + من = منم

سلام- آپم vagahn on ghadima koja alan koja mondam az in hamee bivafa bodane in zamone [گل]

کلاس اولی

شاید اگر به جای وکالت نامه خود داماد آمده بود ایران و ازدواج کرده بودند این قدر مشکل پیش نمی آمد. درست است که تازگی ها چت و ایمیل آمده اما قرار نیست چشم هایمان را ببندیم، همین چت وایمیل را تحقیق و تایید بزرگترها تکمیل می کند

دلتنگی های یک عمه

باید کتاب را بست. باید بلند شد. در امتداد وقت قدم زد گل را نگاه کرد ابهام را شنید. باید دوید تا ته بودن باید به ملتقای درخت و خدا رسید سهراب سپهری