تئللی و تلخون

 

باز اولین روز درس بود . وارد کلاس شدم . بعد از سلام و احوالپرسی و معرفی خودم نوبت به بچه ها رسید . دختری چشم عسلی و تپل با پوستی روشن و زیبا و با لبخند جلو آمد و با گچ آبی رنگ اسمش را روی تخته نوشت ( تئللی ) خودش را چنین معرفی کرد که فرزند فلان بزاز است و چند سال پیش پس از وفات پدربزرگش از روستا به شهر کوچ کرده اند . خواهرش در روستا متولد شده و خود او در تبریز متولد شده است و چون خوش قدم بوده بعد از تولدش کار و بار پدر رونق گرفته و وضع مالی شان خیلی خوب شده است . سپس  با شیطنت مخصوص به خودش سر جایش نشست . نفر بعدی جلوی تخته آمد و نوشت تلخون و بعد یک جمله گفت : اسم من تلخون خواهر تئللی . سرش را پائین انداخت و هر چی من پرسیدم تئللی از آن سوی کلاس جواب داد . اعصابم داغون شد . آخر دختر جان من از تلخون سوال می پرسم چرا شما جواب میدهید . بچه هائی که سال گذشته همکلاسی این دو بودند به صدا درآمدند که خانم معلم تلخون خیلی خجالتی است و خواهرش به جای او حرف می زند . اما موضوع اصلی این نبود . معلمین سابق می توانستند مشکل خجالتی بودن او را حل کنند . معلم سال گذشته نیز خجالتی بودن این دختر را تایید کرد .

چند روزی گذشت و بالاخره مادر این دو خواهر قدم رنجه فرموده و به مدرسه آمد . حال دختر خجالتی را پرسیدم و متوجه شدم که این دختر خجالتی نیست بلکه مشکل روحی و نارسائی عقلی دارد . از مادرش خواستم که بچه را به مدرسه استثنائی ببرد . گفت : خانم جان چه می گوئید این دختر است و اگر مردم بدانند عقلش کم است بدبخت می شود . حداقل اینجا دوساله می شود و به کلاس بالاتر می رود می گوئیم خوب درس نمی خواند ترو خدا آبروی بچه ام را نبرید . توی روستای ما خواستگار فراوان دارد چون مردم فکر می کنند گرچه شهری شده ایم اما این دختر ادب و خجالتی بودن و کم حرفی خودش را حفظ کرده است . سال دیگه که دبستان رو تمام کنه به همون ده شوهرش میدهیم .اگر شما امسال ملاحظه اش را بکنید سال دیگه می فرستیم خونه بخت . پرسیدم مگر این بچه چند سالش است ؟ جواب داد سنش مهم نیست خانم جان هر کلاس را دو سال خوانده و بالا آمده اگر امسال هم مردود شود ، از مدرسه اخراجش می کنند .  ترو خدا بگذار امسال کلاس شما ینشیند و سال دیگرهم سپری شود ، به یکی از خواستگارهاش در روستا جواب مثبت میدهیم و به سلامتی به خانه بخت می فرستیم  . اصلن میدونید شهر جای زندگی این بچه نیست و ...  خشکم زد و فقط تماشایش کردم . عجب حرفی و حکایتی و نظری  . گیج شده بودم . پی فرصتی می گشتم که معلم سال قبل این بچه را تنها گیر بیاندازم و در این مورد با او صحبت و مشورت کنم هر چه باشد او بانوی کهن سال و باتجربه ای بود که می توانست کمکم کند . بالاخره پس از چند روزی که مربی پرورشی به کلاس او رفت من نیز از مربی بهداشت خواهش کردم که به کلاسم برود . روزی آفتابی بود و از همکارم خواهش کردم که به حیاط برویم و با هم قدم بزنیم . البته که همان لحظات اول متوجه شده بود که با او سخنی نهان دارم . با هم در حیاط قدم زنان حرف زدیم .او مشکل تلخون را می دانست . آداب و رسوم و اخلاق و خصوصیات ما مردم را بهتر از من می شناخت . اگرچه من خود یکی از قربانیان بسیار تلخ  این آداب و سنن بودم که شاید روزی سرگذشتم را به صورت کتاب نوشته و چاپ کنم و آنگاه بدانید که چه ها کشیدم از این زندگی و چگونه از پشت سر خنجر خوردم از کسی که دوستش داشتم و روی او حساب می کردم . او گفت : این دختر کلاس من که آمد مردودی سال قبل بود و اگر قبول نمی شد از مدرسه اخراج می شد . در جامعه ای زندگی می کنیم که پسرها هنگام ازدواج به دنبال دختری می گردند که عقل کل باشد ، نجیب باشد ، بی عیب و نقص باشد ، باکره باشد . گرچه خودشان خیلی از این شرایط ایده آل را ندارند . وقتی مشکل این دختر با قبول شدن حل می شود ، وقتی مدرسه آبروی عقلانیش را حفظ می کند ، وقتی مدرسه پناهگاه اوست ، چرا این پناهگاه را از او دریغ بداریم ؟ این بچه با این خصوصیات اخلاقی مورد پسند در روستاهاست روزی به روستا برمی گردد و برای خودش صاحب خانه و شوهر و زندگی می شود . عقل و هوش درست و حسابی ندارد . اما تنور آتش زدن و نان پختن و گاو دوشیدن را خوب بلد است . این کاررا تابستانها که به روستا می رود برای مادربزرگش انجام می دهد . امسال نیز قبول شدن و نشدنش به نظر تو بستگی دارد . اذیتش نکن . کمکش کن که  دیکته و فارسی اش افت نداشته باشد . هیچوقت هم پیشنهاد نکن از او تست هوش به عمل بیاید و یا به مراکز روانی و ... منتقل شود .   موجب بدبختی بچه می شود . مخصوصن که یکی از هم ولایتی های اینها در این مدرسه درس می خواند . خودت هم با وجدانت جروبحث نکن . قبول شدن این بچه برایت گناه نیست . از درصد قبولی هم نترس . خدا انصاف بدهد به کسی که معلم نمونه و صد در صد قبولی را طرح ریزی کرد . ببین ما خودمان تلاش می کنیم دخترمان شاگرد ممتاز شود و اگر هم نشد پیش این و آن از هوش و زرنگی و ... شان حرف می زنیم . مادر این بچه هم حق دارد که عیب دخترش را تا حدی بپوشاند . در جامعه ای زندگی می کنیم که دخترها به حد کافی مشکل دارند .

از پیشکسوتی نظر خواسته بودم و تا حدودی وجدانم آسوده شده بود . پیشنهادش را پذیرفتم و خجالتی بودن را سرپوش مشکل روانیش کردم . تا آن جائی که از دستم برمی آمد کمکش کردم . یک سال گذشت وپائیز سال بعد تلخون نیز همراه خواهر با هوش خود به کلاس بالاتر رفت . مادر خوشحال به مدرسه آمد و از من تشکر کرد و با معلم جدید دخترش حرف زد . روزهای اول به خیر گذشت و یکی از روزها زنگ تفریح دوستمان با خشمی فراوان وارد دفتر شد و پرخاش کنان که بعضی از معلمین سودجو دختری خل و چل را قبول کرده و به کلاس بالاتر برده اند . سپس رو به من کرد وبه شوخی سوال کرد که در قبال قبولی این بچه دیوانه چه مقدار هدیه روز معلم گرفته ام ؟ این دیگر غیرقابل تحمل بود . تا خواستم لب به سخن بگشایم همکار پیش کسوت به سخن آمد که اگر قرارمی بود کسی هدیه روز معلم دریافت کند قبل از او من بودم . اما دوست من لطفن مواظب حرف زدنت باش و دل شکنی نکن . و .... اما دوست ما رضایت دهنده نبود که این بچه که خودتان می دانید امسال مردود خواهد شد چرا به کلاس من فرستاده اید ؟ نییه به یاغلی الیزی منیم باشیما چکمیسیز ( چرا دست پر چربتان را بر سر من کشیده اید ؟ ) این بچه آخر سال یه درصد قبولی من لطمه خواهد زد . خواهش دوستان مورد قبول این دوست نیود او پافشاری می کرد که عقل این بچه ناقص است و باید به مدرسه استثنائی برود . سرانجام نیز حرف خود را بر کرسی نشاند . سرزنشهای مدام او سر کلاس صبر تلخون را لبریز کرد و موجب پرخاش و فریاد و فغان دختر شد و او پیروزمندانه به مادر دختر زنگ زد که فرزند شما دیوانه است و مشکل روانی دارد و بیائید و ببریدش . به سرعت به کلاسش رفتم و تلخون را از کلاس بیرون آوردم . دلداریش دادم و گریه اش آرام شد . یک ریز می گفت :  من میگم  بلد نیستم ، او می گوید تو عقلت کم است . خلاصه وقتی که مادر به مدرسه آمد که دیر شده بود و قازانی دینقیلدامیشدی ( دیگ تلخون به صدا درآمده بود منظور بچه های دیگر متوجه مشکل او شده بودند . ) مادر در حالی که گریه و نفرین می کرد می گفت : می توانستی خودم را یواش به مدرسه دعوت کنی و دست دخترم را در دستم بگذاری ببرم چرا دیگر رسوایمان کردی ؟ و دوست ما جواب می داد : رسوایتان نکرده ام خوبی بچه تان را می خواهم او بیمار روانی است پیش روانپزشک ببرید . اصلن شما دهاتیها حرف حساب سرتان نمی شود اگر به زبان خوش ازت می خواستم گوش نمی کردی که  و ... مادر تلخون خوب می دانست که اگر به ماندن دخترش در مدرسه پافشاری کند همکار ما او را راهی مدرسه استثنائی یا تست هوش کرده و خل بودنش را ثابت خواهد کرد تا عذر موجهی برای افت درصد قبولی اش داشته باشد ، دخترش را با خود به خانه برد . چه بگویم که سخن به روستا رسید و هم ولایتی هایش خبر بردند که تلخون دیوانه شده و زده به سرش . اما بازهم بنازم  صفای آن روزگاران روستائیان را که فرزندشان را با آغوش باز پذیرفتند و حال و هوای شهر را برایش مناسب ندیدند و به روستایشان بردند تا بعد از بهبود حالش با نوه عمه مادربزرگش ازدواج کند و صاحب خانه و زندگی شود .

یک سال تحصیلی گذشت و تلخون به خانه بخت رفت . اما در نظر روستائیان دوست همکار ما به بدخلقی و نانجیبی شهرت یافت نه تؤکه سه ن آشیوا ، چیخار اؤز قاشیغیوا ( هر چی توی آشت بریزی ، توی قاشق خودت هم می آید . ) زیرا آنها که دیوانه بودن این دختر را از زبان معلم شنیده و او را باعث و بانی اخراج تلخون از مدرسه می دانستند برایم تعریف کردند که این نوعروس چقدر نجیب و با سلیقه است . چقدر خوب وصله می زند و گاو می دوشد و ماست و کره می گیرد . و من آن روز فکر کردم که در حق این دختر خوبی کردم . حداقل موجب شده بودم لقب دیوانه بودنش خنثی شود . من چنین کردم تا نظر شما عزیزان چه باشد .

/ 19 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رشت مهد تمدن

سلام به شهربانو ممنون از لطفت و ممنون از لينکی که دادی با کمال احترام و افتخار شما از همين لحظه در پيوند من قرار گرفتين .

شبگرد

سلام بو غملی داستانی اوخودوم بيلميرسن نقدر ناراحتام بويون امتحانيم واريدی او نا گوره دونن اوخويام مادوم الان دانيشگاهدان گلميشديم و چورک ييرديم و بو نو اوخويرديم داها چورکيمی ييمديم بيليسن بيز ترکلر کلا ايرانيلار بعضی شيلرده هله چوخ دالييخ مخصوصا کادينلار را گوره فيکر اليرم اگر تلخون بير ناقص اوغلان اولسيدی بير قيز اونا چوخ راحت تاپيلاردی چون او اوغلاندی اوغلان هر نه ايسته سه ايلير اما عيب اولمير يوز لر قيز نان دانشسين عيب دير اما بير قيز ايستيه اوز سوديه اوغلانان دانيش سين داها قيامت اولار مگر قيز اينسان دير مگر بو عالم ده ياشامير مگر احساساتی يوخدير

شبگرد

اوقدر فيکريم قاريشدی کی اوبيرسی پستا نظر يازميشديم

چيذلی

خوب می نويسي ای ترک غارتگر!!!

علی

ممنون که سرزدی و اظهار نظر کردی.من همينو می خوام

امين (روزنامه نگاری از تبريز )

سلام بر شهربانوی در غربت آذربايجان خيلی وقت است که نيستيد ؟به سوالات ما هم که جواب نداديد ؟ من با آيدين موافقم در پست قبلی شما در اين باره نوشته بودم گاهی ما آن قدر عقب عقب می رويم که از آن سوی بام می افتيم !اکنون همهی شمشير ها عليه پسر ها آخته و تيز شده در حالی که پسر ها هم مشکلات خاص خودشان را دارند به نظرم در اين زمانه قبل از ازدواج برای پسرها راحتی و آسايش است و برای دخترها نيست ! و اين موضوع بعد از ازدواج کاملا بر عکس می شود اشتباه يکی دو پسر را به حساب همه ی پسرها نگذاريد پسران جوان ما شايد به خاطر حيا و غرور مردانه ی شان است که دم فرو بسته اند و در اين رابطه چيزی نمی گويند يا حق

امين (روزنامه نگاری از تبريز )

سلام خواهر بزرگوارم فکر می کردم شما در آذربايجان ساکن هستيد ! از نظراتت خيلی ممنونم خيلی احساس غرور می کنم وقتی که می بينم يک شير زن در ديار غربت غيرت به خرج داده عاقلانه می انديشد و هنوز حس وطن دوستی اش را حفظ کرده است .برخلاف بعضی ها !!نيست که به قول ما ترک ها بز قابيغين لان چيخيب قابيغين بگن مير ! شهر بانو جان ترجمه ی فارسی اش را تو بگو بلد نيستم ! نمی خواهيد به ايران بياييد ؟ در آلمان چه می کنيد ؟اگر خواستی با ایمیل من تماس بگیر ید . در مورد مشکلات پسران ایرانی نیز حتما برایت مطلب می نویسم حداقل مشکلات خودم را برایت بازگو می کنم شاید بتوانی آنها را به داستان تبدیل کنی وقتی با تو صحبت می کنم آرام می شوم راستی شما چند تا وبلاگ دارین ؟ یا حق

marfam

سلام قايا قيزي اومودلويام سيزله يازيلاريمي يوخاريلادام