جیک جیک مستونت که بود

اورقیه آنا پیرزن جالبی بود. برای خودش آداب و رسوم و باورهائی داشت و پای بند آن آداب بود  روزی از روزها که من بچه ( شاید کلاس اول یا دوم ابتدائی ) بودم، هنگام غروب آفتابه را پر از آب کرد و چادرش را به سر انداخت و از خانه بیرون رفت و مرا نیز با خود برد. یادم نمی رود در طول راه چقدر خجالت کشیدم. فکر می کردم همه دارند نگاهمان می کنند و به ما می خندند. آخر آفتابه را که به گردش نمی برند. جایش گوشه حیاط و داخل توالت است. با آفتابه گاهی می توان به گلدانهای شمعدانی دورتادور حوض آب داد. در روزهای سرد زمستانی هم می شود از آب گرم پر کرد و وضو گرفت. آفتابه که راهی کوچه پس کوچه های شهر نمی شود. خلاصه که بعد از نیم ساعتی پیاده روی به قبرستان رسیدیم. سر قبر زنی رفت و آفتابه را گوشه ای گذاشت و سنگریزه ای برداشته و سنگ قبر زن را به آرامی زد و فاتحه خواند و زیر لب حرفهائی زد و سپس در حالی که بایاتی می خواند آب آفتابه را روی قبر پاشید و آفتابه خالی را زیر چادر زد و برگشتیم. حالا من خوشحال بودم که آفتابه دیگر دیده نمی شود. بین راه پرسیدم:« آناجان، چرا قبر مردم را خیس کردی؟»

ادامه متن در سایت قایاقیزی: http//:gayagizi.com/

/ 0 نظر / 63 بازدید