چرا او که اعتراض کرد سوخت ؟

اعتراضش از نظر بزرگترها قابل قبول نبود و می گفتند : زن و حاضر جوابی ؟ زن و مقاومت در مقابل مردش ؟ مگر خانه شوهر خانه خاله جان است که هر کاری دلت خواست بکنی و هر حرفی دلت خواست بزنی ؟ او جواب می داد : خانه شوهر خانه خاله جان نیست خانه مشترک ماست ، ما شریک زندگی هستیم نه ارباب و رعیت . همانگونه که من اجازه بی ادبی و فحاشی ندارم ، او هم چنین اجازه ای ندارد . همانگونه که من اجازه دست بلند کردن به او ندارم او نیز اجازه دست بلند کردن به من را ندارد . و پاسخ می شنید : مردی گفته اند و زنی گفته اند ترا چه به این حرفهای گنده تر از دهانت ، برو سرت را بیانداز پایین و زندگیت را بکن . او که ترا می زند البته کار خوبی نمی کند . اما تو هم بی تقصیر نیستی ، اشتباه می کنی ، حرفش را گوش نمی کنی ، گاهی وقتها وظایفت را درست انجام نمی دهی . و او باز جواب می داد : او هم بیشتر وقتها اشتباه می کند و وظایفش را فراموش می کند ، مگر من می زنمش ؟ بزرگترها انگشت به لب می گزیدند گه چه دختر پرروئی کتک زدنش باقی مانده بود .

این چنین بود که مثل آب خوردن طلاقش دادند . گردن بند طلایش ، ظروف نقره اش ، قالی کرمانش و... را با خود به خانه پدرش باز گرداند و نیمه تنش و گوشه جگرش را در خانه شوهر جاگذاشت . طبق حکم دادگاه هفته ای یک روز اجازه دیدار فرزندانش را داشت . اما موفق به دیدارشان نشد . روزی همراه بزرگترها به کلانتری مراجعه کرد . مرد در جواب تلفن رئیس کلانتری مودبانه اظهار داشت که راهش دور است و نمیتواند هر هفته مرخصی بگیرد و اما قول می دهد سه ماه تابستان بچه ها را پیش مادرشان بفرستد . در ضمن اگر زنش پشیمان شده و ( باشی رحلت داشینا ده یدی ) به شرطی که معذرت بخواهد و قول بدهد که زن خوب و حرف شنوئی باشد ، حاضر است دوباره زندگی را با او از سر بگیرد . عذر مرد و پیشنهادش مورد پسند رئیس کلانتری و بزرگترها شد . به نظر آنها این فرصت مناسبی برای آشتی دادن و پیوند دوباره آنها بود . اما مهناز نپذیرفت و اظهار کرد گناهی مرتکب نشده که عذری بخواهد و شرطی بپذیرد و باز مورد نکوهش بزرگترها قرار گرفت و مجبور شد تا تابستان حوصله کند . اما کو تا تابستان ( ائششه ییم اؤلمه یونجا بیتینجه ن ، یونجام سارالما توربا تیکینجه ن ) بزک نمیر بهار میاد کمپوزه با خیار میاد . روزها به کندی سپری شد و تابستان فرارسید . و مرد زیر قولش زد و پیامی فرستاد که : اگر زن خوب و مادر شایسته ای بودی خانه و زندگی وبچه ها را رها نمی کردی .

ناامید نشد و سعی کرد کاری پیدا کند تا بتواند خود روی پاهای خود بایستد و حضانت فرزندانش را طلب کند . اما با دیدن چند مورد جو نامطلوب در حق زنان بیوه ، خانه نشینی را ترجیح داد . دوری از فرزندانش از یک سو و سرزنش و سرکوفت و تحقیر نزدیکان و دوستان و جامعه از سوئی دیگر او را از پای انداخت . توانائی پاهایش کم و کمتر و سرانجام فلج شد . گفتند که پزشک معالجش می گوید بیماری او روحی است نه جسمی . سعی کنید به او روحیه و قوت قلب بدهید تا بتواند دوباره سر پا بایستد .

دلداری و تسلی و قوت قلب اطرافین خود زخمی بود جداگانه : خودت کردی ، ( اؤزو ییخیلان آغلاماز ) خود کرده را چاره نیست . ما گفتیم تحمل کن و حرفمان را گوش نکردی . میدانستی که بچه هایت را از آغوشت می گیرند . اگر کمی کوتاه می آمدی حالا تو هم برای خودت خانه و زندگی داشتی و اینقدر بدبخت نمی شدی . حالا ترو خدا خودت را ناراحت نکن . سرنوشتت این بود . چه می توان کرد . شاید قسمتت این بود و ...

بچه ها کمی بزرگ شدند و توانستند مداد و کاغذ به دست بگیرند برایشان نامه نوشت درخواست کوچکش این بود که دستخط آنها را ببیند حتی اگر جمله ای کوتاه باشد . می خواست برایش تلفن کنند تا صدایشان را بشنود . اما نامه ها هرگز به دست بچه ها نرسید .

نوجوان که شدند دلشان برای دیدن مادر پر نمی کشید . می گفتند : زنی که فرزندانش را فدای غرور خود کند شایسته مادری نیست . اما با گذشت زمانی کوتاه متوجه واقعیت تلخ آنچه که بر مادر گذشت شدند . فهمیدند که ( آغاج آجیدیر ، جان شیرین )  ضربه چوب و چماق تلخ است و جان شیرین و میزان تحمل انسانها متفاوت .

اینک شوق دیدار فرزندان به پاهای مادری رنج کشیده و ناتوان قدرت بخشیده تا پنج شنبه ها با قدمهای آهسته از خانه بیرون بیاید و دم کوچه به انتظار دیدار فرزندانش بایستد . مادری که می گوید : هفته یک روز است و آن روز پنج شنبه است .

                                  ***

                                  دوری از فرزند

بر من شده عرصه جهان همچو قفس

در دیده نمانده نور و در سینه نفس

رنجی که من از دوری فرزند کشم

یعقوب از آن درد خبر دارد و بس

...

مادر که ز طفل خویشتن محجور است

یعقوب وش ار کور شود معذور است

چون من که تعلقم ز اسباب جهان

بر یک پسر است و آنهم از من دور است

...

نام شاعر : عالم تاج قایم مقامی (‌ژاله )

/ 21 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاله

با سلام‌های بی‌شمار. از منزل نرگس عزیزم به منزل شما پرتاب شدم و حالا هم مجذوب. موفق باشید.

زن متولد ماکو

با سلام خدمت شما هاله عزیز . از لطف شما و دوستان عزیز تشکر می کنم . شما هم موفق باشید .

نی لبک

شهربانوی عزيزم، ضمن اینکه باید برای مهناز کلاه از شر برداشت،(و خیلی دلم میخواد اگه می بینی اش سلام و احترام و همدلی منو بهش برسونی)، نکته ظریفی که در زندگی زنان و مردان جامعه ما قابل مشاهده است اینست که جامعه ما کوچکترین یاری و همدلی با کسی که بر خلاف سنتها و باورهای رایج در جامعه عمل می کند و پرچم فردیت خود را افراشته می دارد نمی کند.در این مورد خاص،حتی خانواده زن هم به کمک وی و حداقل همدلی با وی نمی شتابد.چه انسانهای قدرتمندی هستند انسانهایی از نوع مهناز...و چقدر برای بار سنگینی که بر دوش نحیف این انسانها تحمیل می شود متاسف می شوم و آزرده..زنی در سکوت و بی هیچ ادعا و شعار فمنیستی،فردیت خود را فریاد می زند و مهر آن را بر هستی خود و دیگران می زند...مهناز جان کاش می توانستم به دیدارت بیایم...

نی لبک

اگر خواستی لينک زير را نگاهی بيانداز شهربانو جان ،زنی مثل خودت جستجوگر در چرایی های مسائل زندگی: http://www.aavang.blogfa.com/post-158.aspx

موسوی

از وبلاگ شما دیدن کردم خیلی عالیست امیدوارم همواره موفق باشید ضمنا از اینکه از وبلاگ سجاس دیدن کردید متشکرم سجاس شهرکی است در استان زنجان شهرکی سازگار با همه فرمولها ممنونم بای

آونگ خاطره های ما

سلام نازنين . به پيشنهاد نی لبک عزيز آمدم اينجا و خوشحالم . کامنت پر مهرت هم دليل ديگر بود برای آمدنم . اين پستت را خواندم اميدوارم فرصت کنم آرشيو را هم بخوانم . راستی اين خانم ژاله ( شاعره ) همشهری منه :) می بوسمت . راوی

طناز دختر شاه پریون

28 صفر سالروز شهادت دومين‎‎ پيشواي‎ مسلمانان حضـرت‎ امام‎ حسن‎‎‎ مجتبي‎(ع) برشيفتگان و ارادتمندان خاندان‎ عصمت‎‎ و طهارت عليهم‎‎ السلام و تمامي‎ مسلمانان‎‎ جهان تسليت باد. باز هم مدينه بر خاك سياه اندوه نشسته و سكوتي ژرف، همه جايش را فرا گرفته است. دوباره گرد و غبار بر ديوارهاي گلين خانه ها نشسته است. باد غربت در كوچه باغ هاي خزان زده شهر، خود را به در و ديوار مي زند و آواره مصيبت روح جاوداني صبر، امام مجتبي عليه السلام است. حسن عليه السلام، اين سيد جوانان اهل بهشت، اين خلق نيكوي محمدي، اين اسطوره صبر و بندگي، در آستانه رواق خون رنگ شهادت ايستاده و با جگري تفتيده از نامهرباني دشمن خانگي اش، عزم پر كشيدن تا بي كران عرش خدا را دارد.

طناز دختر شاه پریون

كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم بي قرارم وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته

دادافرين ميکاييل

نوشته هايت مرا به لرزه در اورد همه اش از درد ورنج و مشکلات زندگي است مشکلات هيچ وقت به صفرنمي رسدولي کم ميشود.

محمد

سگ را با فارس هم نام کردند سگ بیچاره را بد نام کردند سگ از فارس بودنش در ننگ و عار است فارس از سگ بودنش در عشق و حال است