توران خانم

توران خانم یکی از دوستان قدیمی من ، زنی باحوصله و شوخ بود . با همه مشکلاتی که داشت خنده از لبهایش دور نمی شد در مقابل کنجکاوی دیگران می گفت : دست روی دلم نگذارید که شاپالاغینان اوز قیزاردیرام ( با سیلی صورتم را سرخ نگاه می دارم ) گاهی که مرا افسرده و ناامید از زندگی می دید برایم از عبیدزاکانی حکایتهائی تعریف می کرد . یادش به خیر چقدر می خندیدیم . می گفت : کی گفته گریه جگر را جلا می دهد ؟ من می گویم خنده جگر را جلا می دهد . گاهی اوقات که متوجه خنده های کاذب من می شد می گفت : نخند که با خنده هایت گوئی هزار فحش خواهر و مادر به آدم می دهی .

از قضای روزگار در آن ایام مد روز شدن دانشگاه آزاد اسلامی من و او نیز به دانشگاه راه یافتیم و علاوه بر کار در مدرسه و خانه ، تلاش در دانشگاه نیز بر زحمت ما افزود . لذت دانشگاه برایم مانند خوردن فلفل تلخ بعنوان چاشنی غذا بود . اگر چه تلخ و با زحمت و مشقت بود و خسته از کار مدرسه و خانه روی صندلی نشسته و مجبور به نوشتن جزوه و خواندن دروس بودم اما مثل چاشنی غذا برایم لذتی شیرین می داد . محیط دانشگاه را چقدر دوست داشتم . خودم نتوانسته بودم روی صندلی استادی بنشینم در عوض با استادان آشنا شدم . از هر کدام جمله ای آموختم و این خود نعمتی بود .

روزی از روزهای ابری خدا توران وارد کلاس شد لبهایش از شدت خشکی ترک زده بود . زبانش در دهانش نمی چرخید . پرسیدم : چی شده ؟ گفت : آقا شوهر رفت . پرسیدم : یعنی چی ؟ گفت : مگر من انگلیسی حرف می زنم که تو معنی اش می پرسی ؟ می گویم آقا شوهر رفت . یعنی از زندگیم رفت . یعنی ترکم کرد . یعنی من و بچه هایم را به امان خدا رها کرد و رفت پی کارش و قرار است طلاق بدهد . پرسیدم : شما که مشکل جدی با هم نداشتید چطور شد که یک دفعه تصمیم گرفت برود ؟ گفت : او فکر می کند من آدم غیر عادی هستم ساده تر بگویم او فکر می کند من دیوانه ام . چهار پنج ماه پیش مشکلی جدی برایمان پیش آمد دیگر عاجز از حل آن بودیم من یک دفعه گفتم : خدایا این درد ما را درمان کن سفره حضرت رقیه نذر می کنم و حقوق یک ماهم را تمام و کمال خرج این سفره می کنم . مشکل ما حل شد و وقت ادای نذر رسید . یک دفعه به سرم زد که با پول این نذری به جای باز کردن سفره ، کفش و لباس ارزان قیمت بخرم و در محله فقیر نشین  ، بین بچه ها پخش کنم . به بازار رفته وبا کل حقوق برای بچه های فقیر لباس و دمپائی ارزان قیمت خریدم و با آقا شوهر به محله فقیر نشین رفتیم . سر کوچه چند تا بچه بازی می کردند . از اتومبیل آقا شوهر پیاده شده صدایشان کردم و به آنهائی که پابرهنه بودند دمپائی دادم و به بقیه تی شرت و پیراهن و ... چند لحظه ای طول نکشید که دور و برم پر از بچه های قد و نیم قد شد . لباسها را بین آنها پخش کردم و خودم به تماشا ایستادم . نمیدانی از خنده و شادی آنها چقدر لذت بردم . چه روز و شب خوشی داشتم . اقا شوهر از این کارم خیلی ناراحت شد و گفت : پول زبان بسته را بین گداگشنه ها پخش کردی . هر چی گفتم این پول باید پخش می شد به جای دادن به مهمانهای سیر به بچه های گرسنه دادم حالیش نشد که نشد . او مرا دیوانه می داند و پیش نزدیکانش هم چنین ادعائی می کند . به مادرم نیز شکایت کرد و مادرم هم گفت : خوب آقا شوهرت هست دیگر باید یک کمی هم مطابق میل او رفتار کنی . میدانی مادرم می گوید : پالازی بورون ائلنه ن سورون ( گلیم را به خودت بپیچ و همراه ایل حرکت کن ) اما من این را قبول ندارم بالاخره باید تغییر کنیم و در آداب و رسوممان اگر اشتباهی وجود دارد باید اصلاح کنیم . زمانی این سفره ها گره گشای فقرا بود حالا تبدیل به میهمانی و چشم و هم چشمی شده است . گفتم : خوب اقا شوهرت هم از نسل انسان است و زبان سرش می شود می خواستی همینطور که به من گفتی به او نیز توضیح بدهی .گفت : او گوش نمی کند و می گوید این اولین بارت نیست که از این کارهای عجیب و غریب می کنی تو دیوانه ای و هیچ وقت عاقل نمی شوی . میدانی پدر من از نظر مالی وضع خوبی دارد و هر سال قبل از عید به هر کدام از بچه هایش پولی می دهد که خودمان آنچه دلمان می خواهد بخریم . من هم سال گذشته با همه پولی که پدرم داده بود بیست کیلو برنج و روغن خریدم و در بسته های یک کیلوئی بسته بندی کردم و به محله فقیرنشین رفتم و به هر خانه ای یک بسته برنج و یک عدد روغن مایع دادم . نمیدانی چقدر خوشحال شدند و دعا کردند . برایشان غیرمنتظره بود . باور کن که خیلی لذت بردم . کیف کردم . اما اقا شوهر ناراحت شد و گفت : آدم باید دیوانه باشد که هدیه اش را به این و آن ببخشد .

راستی نمیدانم در مقابل بعضی از این آقا شوهرها چه بنویسم . تنها چند جمله ای می نویسم . آدم باید دیوانه باشد که عیدی و پاداش اداریش را دو دستی تقدیم آقا شوهر کند و آن آقا نیز حامام سویوندان دوست دوتا ( با آب حمام دوست پیدا کند ) و آنرا درسته تقدیم خواهر عزیزش کند . آدم باید دیوانه باشد که خودش کار کند و در خانه خرابه مستاجر باشد آنگاه حقوقش خرج اقساط اتومبیل شخصی خواهرشوهر شود . آدم باید دیوانه باشد که شب عیدی لباس تازه نداشته باشد و لباسی را که خواهرش هدیه داده از دستش بگیرند و دو دستی تقدیم مادرشان کنند . آدم باید هزار بار  دیوانه باش

د که این همه پخمه باشد . آدم باید دیوانه باشد و آدم باید دیوانه باشد . خدای من چقدر خسته ام از دست این آدم که اینقدر دیوانه است .

...

عزیزیم یاندی کؤنلوم   عزیز م  سوخت دلم

درده بولاندی کؤنلوم   به درد پیچید دلم

بیلدیر غصه ایچینده    سال گذشته در غم

بو ایل تالاندی کؤنلوم  امسال غارت شد دلم

 

 

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
roodi parse

با درود به شما شهربانوی گرامی من رود هستم از وبلاگ شعله های پارس پيشتر از موزيک هايی که در وبلاگ شما بود استفاده کرده بودم و برای دوستانم نيز ارسال کرده بودم دوست دارم که بيشتر با شما آشنا شوم شما را دعوت ميکنم که به وبلاگ من بياييد

مهدي جليل زاده

سلام خبر انتشار كتابتان بينهايت شادم كرد . خوشحالم كه همشهري تان هستم و به وجود زناني چون شما به مثابه مادراني سخت كوش افتخار ميكنم. گفتگوي تان را با راديو قاصدك شنيدم و ذوق زده شدم . زنده باشيد خانم موسوي . خبر انتشار كتاب تان را در وبلاگ انجمن نويسندگان ماكو زدم . به اميد موفقيت هاي شما شير زن ماكو

saleh hahsemi

مطلب خوبي بود زنگ فيلم جواهري در قصر براي موبايل http://www.salehforum.com/showthread.php?tid=375