قصه

رفتم به کنار رود

سر تا پا مست

رودم به هزار قصه می برد ز دست

چون قصه درد خویش با او گفتم

لرزید و رمید و نالید و شکست

زنده یاد فریدون مشیری  

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
سید امیر باقر موسوی

بي تو طوفان زده ي دشت جنونم صيد افتاده به خونم تو چه سان مي گذري غافل از اندوه درونم بي من از كوچه گذر كردي و رفتي بي من از شهر سفر كردي و رفتي قطره ا ي اشك درخشيد به چشمان سياهم تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم تو نديدي نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه گذشتي چون در خانه ببستم دگر از پاي نشستم گويي زلزله آمد گويي خانه فرو ريخت سر من بي تو من در همه ي شهر غريبم بي تو كس نشنود از اين دل بشكسته صدايي بر نخيزد دگر از مرغك پر بسته نوايي تو همه بود و نبودي تو همه شعر و سرودي چه گريزي ز در من ، كه ز كويت نگريزم گر بميرم ز غم دل با تو هرگز نستيزم من و يك لحظه جدايي نتوانم .......نتوانم.............. بي تو من زنده نمانم مشيري

سید امیر باقر موسوی

پشت این نقاب خنده، پشت این نگاه شا د چهره خموش مرد دیگری است مرد دیگری که سالهای سا ل درسکوت و انزوای محض بی‌امید بی‌امید بی‌امید زیسته مرد دیگری که پشت این نقاب خنده هرزمان به هربهانه با تمام قلب خود گریسته