ترلان

به بهانه روز کارگر

 

خانه پدریمان ، خانه ای قدیمی و بزرگ در یکی از کوچه پس کوچه های این شهر بزرگ بود .خانه سه طبقه ای که حیاط و زیر زمین بزرگی داشت که مادرم آشپزخانه اش کرده بود . در وسط این آشپزخانه بزرگ ما حوض مستطیل شکلی بود . سقف حوض آینه بندی بود و با شیشه های رنگی کوچک با اشکال مختلف تزئین شده بود . دیوارها آجری و گچ بری بودند جای باصفائی بود خانه خاله هم دو اتاقه و دیوار به دیوار خانه ما بود . می گفتند این خانه زمانی متعلق به یکی از خان ها بوده و خانه خاله هم متعلق به آشپز و کارکنان خان بوده است . ماهی دوبار اول صبح  مادر و خاله ام ملافه ها و رخت چرکها را کنار حوض می ریختند و چراغهای بزرگ آشپزی را که به آنها ( گور گور موتور ) می گفتند و با نفت کار می کرد روشن می کردند و دو دیگ بزرگ آب را رویش می گذاشتند و منتظر ترلان می ماندند . روی اجاق نفتی هم یک قابلمه تقریبن بزرگ آبگوشت بار می گذاشتند که غذای آسانی بود هم وقت کمی می گرفت و هم برای ناهار غذای آماده ای بود . مادرم شعله اجاق را کم می کرد تا غذا آرام و به میل خودش بپزد. حالا هم که امکانات پخت پز آسانتر شده است چراغش را کنار نگذاشته و می گوید غذائی که با عجله پخته شود ویتامینش می پرد و برکتش کم می شود و شکم را سیر نمی کند . در این میان من و خواهرم ( هر وقت که مدرسه تعطیل بود ) مواظب آبگوشت بودیم که بعد از پختن گوشت و نخود ، سیب زمینی ها را به آن اضافه کنیم . چائی دم کنیم و موقع رفع خستگیشان از آنها  با نان و پنیر و خرما پذیرائی کنیم . بعضی وقتها که سبزی تازه به بازار می آمد سبزی خوردن هم پاک می کردیم و ترلان سبزیها را با دستهایش پاک می کرد و نشسته می خورد روزی خواهرم گفت :  نشسته نخورید میکروب دارد . گفت : چرا من این میکروبها را نمیبینم ؟ خواهرم گفت : به چشم دیده نمیشوند . و او جواب داد : موجوداتی که جرات به چشم دیده شدن را ندارند چگونه می توانند از زیر دندانهای من جان سالم بدر برند و بیمارم کنند ؟ مادرم در بحثهای غیرعلمی و من درآوردی ترلان دخالت می کرد و به شوخی میگفت : از نان شبم می برم و بچه ها را به مدرسه می فرستم تا چیز یاد بگیرند با این چرندیاتت زحمتم را به هدر نده  و او با قاه قاه خنده اش  به بحثش خاتمه می داد .

ترلان زنی جوان و مادر پنج فرزند قد و نیم قد بود . او ماهی دو بار به خانه مان می آمد و همراه با مادر و خاله ام لباس می شست . کاملن بی سواد و روستائی بود . اما زنی مهربان و خوش صحبت بود .برایمان قصه ها و حکایتهای شیرینی تعریف می کرد خودش هم زنی خرافی بود روزی در مورد جن ها حرف می زد که به دهشان حمله کرده بودند و بین صحبتهایش گفت که مثلن این حمام شما ، جن ها حمام را دوست دارند و شبها توی حمامهای خلوت می خوابند . یادم می آید تا مدتی نتوانستم روز روشن هم تنهائی به زیرزمین بروم .

چشم راست ترلان بینائی خود را از دست داده بود . گوئی لکه ابر قرمزی روی مردمک و قسمتی از سفیدی چشمش را گرفته بود و مانع دید او می شد . روزی مادرم پرسید : ترلان باجی چه بلائی بر سر چشم راستت آمده است ؟

ترلان چنین تعریف کرد : شوهرم دست بزنی داشت . توی روستای ما کتک خوردن زن امری طبیعی است ( نه که توی شهر خیلی غیر طبیعی و باورنکردنیست  ؟؟؟)  چند سال پیش که هنوز توی ده بودیم یکی از روزها شوهرم مرا به سختی میزد من هم جانم خیلی درد گرفته بود فحشش دادم و او لگدی بر سرم زد که به چشمم اصابت کرد . من حرفش را بریدم و پرسیدم : مگراسب  بود ؟ خواهرم بلافاصله جواب داد : نه خر بود . مادرم عصبانی شد : مگر به شما نگفتم جلوی حرف بزرگترها نپرید ؟ فورا ساکت شدیم و او ادامه داد : از شدت ضربه بیهوش شده بودم . وقتی به خودم آمدم که توی رختخوابم و فامیل دورم جمع شده اند و دعا می کنند که هیچ چیزیم نشده و خدا را شکر که زنده ام اما چشمم را بسته بودند . گویا سپاه بهداشت پانسمان کرده و سفارش کرده بود به شهر ببرند . اما خوب کور شدن که مهم نبود زنده بودم .

خاله ام پرسید : یک چشمت را که از دست دادی پدرت چیزی به شوهرت نگفت ؟

گفت : حرفی گفت یا نگفت نمیدانم . اما وقتی از بالای سرم بلند می شد که برود ، با خشم نگاهم کرد و گفت که  منیم قیزیم قیرمیزی بؤرک دئییل باشدان باشا قویولا  ( دختر من کلاه قرمز نیست که از سری برداشته بر سری دیگر گذاشته شود . منظور طلاق گرفته با مردی دیگر ازدواج کند ) مواظب رفتارت باش . و رفت . چند روزی هم روی خوش به من نشان نداد . وقتی مردها رفتند زنها شروع به نصیحتم کردند که مرد است و باید اطاعتش کرد . آنها ولی نعمت ما هستند . دلداریم دادند که ، ار آغاجی گول آغاجی اسیرگه مه وور آغاجی ( می شود چنین معنی کرد چوب شوهر گل است و نباید از کتک خوردن به دست مرد گله مند بود ) . بجز این دلداریها کاری از دستشان برنمی آمد . بعد که به شهر کوچ کردیم باز هم مرا می زد . یکی از همسایه ها یادم داد که به کلانتری شکایت کنم . شکایت کردم و بازداشتش کردن و عذرخواهی کرد و رضایت دادم . اما او اخلاقش را ترک نکرد ( ایت ایتلیغین ترگیتسه ، سومسونمه غین ترگیتمه ز )

ترلان ما وقت ناهار که می شد غذائی که می آوردیم از گلویش پائین نمی رفت مگر اینکه قابلمه کوچکش را پر کنیم و سهم بچه هایش را نیز به خانه اش ببرد . او از شوهر گلایه داشت نفرینش می کرد اما هیچ وقت از روزگار و زن بودنش شکوه سر نمی داد و هرگز نشنیدیم که آرزوی مرد بودن در سرش باشد . روزی خواهرم گفت : اگر مرد بودی بهتر می شد و او در جواب خواهرم با آهنگ مشهدی عباد این چنین خواند :

من ، من ، نه قدر آرواد دا اولسام ده گه ره م ، من کیشییه بالالاریمی ساتمارام مین قیزیلا ، بالالاریم یئمه سه ال وورمارام ، من چؤره یه ( من ، من هر قدر هم زن باشم به هزار مرد می ارزم ، بچه هایم را به هزار طلا نمی فروشم ، اگر بچه هایم نخورند ، دست به نان نمی زنم )

روزی از روزها که باز نوبت رختشوئی بود ترلان با خنده و خوشحالی گفت : شوهرم زن گرفته است .خیلی خوشحالم اوقات بیکاریش پیش اونه .  مادرم  با تعجب و افسوس گفت : حالا چرا خوشحالی ؟ زن گرفتن مرد خوشحالی دارد ؟ خاله ام پرسید  : از اینکه به زن جدیدش توجه زیادی می کنه حسودیت نمیشه ؟  و او جواب داد : چه حسادتی خانم جان ، برود گم شود . اصلن دوستش ندارم که حسادت هم بکنم . تازه هفته پیش که اومد رخت و لباسشو دادم دستش و گفتم دیگه خونه من نیا هر وقت هم خواستی بیا بریم محضر و طلاق بگیریم . با پرروئی ادعا می کرد که منو دوست داره . آخه آدم یکی رو دوست داشته باشه رو اون یک کس دیگری رو میاره ؟

حالا احساس او را درک می کنم . میدانید ، مرد ( شوهر )  پاره دل زن است ، معشوق و دلدار زن است ، تکیه گاه او در روزهای خوب و بد زندگیست . دوستش دارد و جورش را تحمل می کند . اما وقتی این جور و ستم از حد گذشت ، احساس حسادت که من ( در حد معقولش )  زیبایش می دانم  نسبت به مردش از بین می رود و پدر شوهر مرحومم می گفت : وای از آن روزی که احساس حسادت زن نسبت به مردش ازبین برود . وای به آن روزی که زن باور کند شوهرش مورد اعتماد او نیست . این مرحله پایان خط زندگی زناشوئیست .

بعد از رفتن شوهر از زندگی ترلان و کار و فعالیت فراوان او موجب پیشرفتش شد . در مدت زمان کوتاهی دیگر برای آمدن ترلان باید قبلن از او وقت می گرفتیم او بی سواد بود و همسایه ها در دفتر کوچکش تاریخی را که باید به خانه شان برای رخت شوئی میرفت یادداشت می کردند و دخترش برایش میخواند .

به مناسبت روز کارگر خواستم نام و خاطراتش را بنویسم . از مادرم در مورد سرنوشت او پرسیدم . گفت : ترلان با رختشوئی و کارگری در خانه ها ، هر پنج فرزندش را به نان و نوائی رسانید و اکنون او توسط فرزندانش بازنشسته شده است و امسال به حج عمره خواهد رفت .

خواستم با این حکایتم بر دستان  ترلان و ترلانهائی که با چنگ و دندان و تلاش فراوان برای موفقیت فرزندانشان از جان و دل مایه گذاشته اند و می گذارند ، بوسه بزنم .

 روز کارگر بر کارگران عزیز مبارک   

/ 30 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خيال آبی

سلام خوبين ؟ خيلی زيبا بود .....خيلی ها هستند که مثله ترلان زندگی کرده اند ...خوشحالم که ترلان امسال به زيارت خانه ی خدا خواهد رفت.. موفق باشی به امید دیدار.

ارش رها

با سلام و خسته نباشید در وبلاگ په یژه چند خبر و گزارش از برگزاری جشن اول ماه مه در چند جای مختلف ایران را بخوانید تا بعد.................

شهربانو

لادن جان درست حدس زدی این قصه ها مال وقتی است که به دنیا نیامده بودی . از عکسی که فرستاده بودی تشکر می کنم . لیلا جان را که دیدم یه احساسی به من دست داد . مثل اینکه بعد از سالها از کوما و بیهوشی بیرون آمده ام . آخرین باری که دیدمش خیلی بچه بود حالا خانمیست با دو فرزند . برام خیلی جالب بود . واقعن دستت درد نکند .

شهربانو

سلام تینا جان اگر ممکنه آدرس وب سایتتو برام بنویس .

شهربانو

بیتا جان : از محبت و لطف شما سپاسگزارم . یادم می آید پدر یکی از شاگردانم آشغالچی محله مان بود . روزی همکلاسانش تحقیرش کرده بودند و گریه می کرد . از بچه ها پرسیدم اگر یک هفته بابای دوستتان آشغالهای خانه مان را نبرد چه اتفاقی می افتد ؟ جواب دادند که مگس جمع می شود و ... خلاصه خانه مان را کثافت می گیرد . به نظر من کار شرافتمندانه هر کس در هر ردیف که باشد مهم و با ارزش است .

..::دختر تنها::..

سلام دوست عزیز.................... وب زیبایی داری.......................... خوشحال میشم به منم سر بزنید....... موفق باشید.................................... قربانت............................................... بای بای................................................

آزاد

در ماهنی بری باخ جمله اوغلانلاری یولدان ائیلر کلمه ائیلر به چه معنا است. و همچنین در جمله ایگید اوغول جاوان ائیلر آتانی. با تشکر.

Buy software

7aYVUJ I am glad that your blog is constantly evolving. Such posts only gain in popularity!...